تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

برای یک زندگی خوب: یک

 

تن سالم ویک حافظه کم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 0:9  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باخبر شدم پدربزرگ دوست عزیزمان آقای محمدحسین فروزان نژاد به جوار رحمت ایزدی پیوسته اند . ظاهرا ساعاتی قبل یا بعد از آن نیز برادر پدربزرگ ایشان هم دارفانی را وداع گفته اند.

درگذشت این دو بزرگوار را به محمدحسین  و خانواده محترمش تسلیت عرض نموده برای ایشان علو درجات را خواستارم.

مجلس ترحیم این دو مرحوم روز جمعه ای که گذشت بوده و ظاهرا مجلس شب هفت اینان نیز روز سه شنبه در حسینیه بنی فاطمه واقع در چهارراه سرچشمه خیابان امیرکبیر بعد از نماز مغرب و عشاء برقرار می باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 14:29  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

وبلاگ به پیشنهاد جمعی از دوستان برای برقراری ارتباط فیمابین اعضای دوره برقرار گردید. لیکن از همان اول هم این سوال مطرح بود که اساسا دوستان تا چه حد و به چه میزان به اینترنت دسترسی دارند تا این وبلاگ محفل انسی برای همه گردد!

در ذیل ستون سمت چپ نظرسنجی ای در مورد اینترنت مهیا گشته که نظر شما را می طلبد. ضمن شرکت در آن در ذیل همین متن با نظرات خود دوستانتان را راهنمایی کنید برای برنامه ریزی درجهت هر چه بیشتر و مثمرثمرتر با هم بودن.    یا علی مدد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 14:33  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

بسم‌الله
در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند
.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

برگرفته از وبلاگ امین داداش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:52  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

ادامه مطلب  و فردا ...  :

ورزشکارها هم وقتی دوپینگ می کنند علاوه بر ریسک خطری که می پذیرند هزینه مالی زیادی متقبل می شوند و حاصل اگر برملا نشود موفقیتی است کوتاه مدت که در درازمدت ندانم به چه کار آید ...

و گفته بودم از امید که اگر نباشد بهشت و دوزخ را فرقی نیست و آنچه هست را همان خوش است. چونان که از بی خبران به طعنه بارها شنیده ایم که اهل جهنم را صد شعف است از بابت حضور بدکاران زیبا رو ...

القصه ... چونان که در مثل مناقشه نیست حکایت وبلاگ ما هم از این گردونه خارج نیست !

چندی بود جز آن خودم و خودش کسی سری به این کلبه حقیرانه نمی زد و اميد از آن رخت بربسته بود

در پس گلایه ای آقای حامد خان (@-@) به توبيخ هم بست ما را که چنين و چنان ...

لاجرم به دوپينگي از جيب متوسل شديم و مسيج ها سکه اندوختند و دوستان مطلع ... پس آمدند و پيامي و درد دلي و حتي حامد خان دلجويي و ...

اميد که آمد علي چندين مطلب نوشت و دوستان به تقدير مشغول و باز همان اشاره که فرصت اندک است براي نگارش مطلب ....

در نظرم آمد اين دوپينگ چه عمر کوتاهي دارد در ايجاد اميد و چه زيباست اميد که اگر نباشد هيچ نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:1  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت . در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت . آنها دربارهء موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند . وقتی به موضوع «خدا» رسیدند آرایش گر گفت : "من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد "
مشتری پرسید : چرا باور نمی کنی ؟
آرايشگر گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد . به من بگو ، اگر خدا وجود داشت آیا این همه آدم مریض می شدند ؛ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند ؛ اگر خدا وجود می داشت ، نباید درد و رنجی وجود داشت . نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد ، اما جوابی نداد ، چون نمی خواست جر و بحث کند . آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت .
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد ، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تا بیده و ریش اصلاح نکرده . ظاهرش کثیف و ژولیده بود . مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : می دانی چیست ، به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند .
آرایشگر گفت : چرا این حرف را می زنی ؛ من اینجا هستم ، من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت : نه! آرایشگرها وجود ندارند ، چون اگر وجود داشتند ، هیچکس مثل مردی که آن بیرون است ، با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد .
آريشگر گفت :نه بابا ، آرایشگرها وجود دارند ! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند .
مشتری تایید کرد : دقیقاً ! نکته همین است . خدا هم وجود دارد !
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند . برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:4  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

مرقــد مطهر حضرت امام رضا(ع) قبله گاه دل هاى مشتاق و عاشقان دلداده آن حضرت در سراسر جهان است.شيدادلان كوى دوست با تحمّل مشقت هاى فراوان به زيارت بارگاه نورانى آن امام مى شتابنـد و گــاهى در خلوت لحظات ، چنان شوق زيارت بى تابشان مى كند كه آرزو مى كنند ايكاش مى توانستند همواره در محضر مولاى خود، حرم مطهر رضوى باشند و عرض ارادت و ادب كنند، لكن اين امر هميشه و براى همگان مقدور نمى گردد. اين ارتباط از طريق سايت آستان قدس رضوي را فراهم شده تا از هر كجا و هر زمان كه اراده نماييد خود رادرمحیطی مجازی محضر امام رئوفتان بيابيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 0:32  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

خدا را شكر  

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم

در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

 

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street.

 

 

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي

دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed.

 

 

 

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم  بوده ام.

I am thankful for the mess to clean after a party , because it means that I have been surrounded by friends.

 

 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي

براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat.

 

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن

را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard.

 

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي

دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home.

 

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني

هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation  

 

 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن

دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear.

 

 

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن

دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.

 

 

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive.

 

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time.

 

 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 14:33  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

علیرضا وقتی پیگیری می کرد که جلسه ای هفتگی بگذاریم برای پیگیری امورات دوره بلکه مفید فایده گردد و وقتی می دید که جلساتمان هر هفته کماپیش با تعدادی مناسب تشکیل می شود هیچگاه فکر نمی کرد اگر از خیر دعوت بچه ها بگذرد و تشکیل جلسه را این بار به آنان واگذارد دیگر حتی یک جلسه هم تشکیل نخواهد شد ... !

وبلاگ هم پیشنهادی بود که با استقبال حاظرین مواجه شد که در دل می گفتند درمیان این همه فارغ التحصیل فرهیخته موسسه فخیمه بیش از ۵۰ درصد شاید سروکاری با اینترنت داشته باشند و بدان مشغول !!!

حضور حماسی دوستان آنچنان بود که هر روز بر اسامی شان در ذیل ستون دوستان روز به روز به فزونی می گذاشت و حکایت از مشتریانی پروپاقرص و فعال داشت ...

کم کم آمار رو به افول گذاشت و کامنت ها رو به نیستی و امروز من ماندم و خودش ! علی طباطبایی را می گویم که انصافا خوب فعال است.

بابا دست مریزاد ! خسته نباشید !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 18:17  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد  استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر  شده است ؟  همگي پاسخ دادند : بله پر شده است

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت  ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند

> >برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:46  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

 

 

در جهت اطاعت از اوامر جناب آفای میرزا محمد نوشته زیر را تهیه نموده ام. ولی باید در ابتدای نوشته متذکر شوم که اول هر کار و موفقیتی توکل بر خدا است.

 

رمز موفقيت ميليونرهاي خودساخته

نوشته : برايان تريسي

 

1- روياهاي بزرگ در سر بپرورانيد. (ماركوس اورليوس)

 

فقط روياهاي بزرگ مي توانند روح انسانها را به حركت در آورند.

 

2- حس هدفمندي را در خود پرورش دهيد. (توماس كارلايل)

 

كسي كه هدفي روشن داشته باشد، حتي در ناهموارترين راه ها به جلو مي رود. شخص بدون هدف در هموارترين راه ها هم پيشرفتي نخواهد داشت.

 

3- خود را داراي شغل آزاد بدانيد. (ويليام هنلي)

 

من بر روان و سرشت خود مسلط هستم.

 

4- كاري را كه واقعاً‌ دوست داريد انجام دهيد. (برايان تريسي)

 

وقتي كاري را انجام بدهيد كه واقعاً‌ آن را دوست داريد، ديگر هرگز حتي يك روز هم كار نخواهيد كرد و كار شما تفريح شما خواهد بود.

 

5- در كار خود هميشه بهترين باشيد. (وينس لومباردي)

كيفيت زندگي شما صرف نظر از اينكه در چه حوزه اي كار مي كنيد بستگي دارد به اينكه تا چه حد خود را متعهد مي دانيد كه در كار خود بهترين باشيد.

 

 

6- سخت تر و بيشتر كار كنيد. (جيمز تربر)

 

هر چه سخت تر كار كنم، موفق تر مي شوم.

 

7- خود را وقف يادگيري مادام العمر كنيد. (دنيس ويتلي)

 

يادگيري مستمر حداقل شرط لازم براي كسب موفقيت در هر زمينه اي است.

 

8- اول حق و حقوق خودتان را بدهيد. (كلمنت استون)

 

بخشي از كل درآمدتان به شما تعلق دارد و اگر نتوانيد آن را پس انداز و سرمايه گذاري كنيد، بذر بزرگي در شما نيست.

 

9- همه جزئيات مربوط به كارتان را ياد بگيريد. (دان كندي)

 

اگر در شغلتان مهارت بالايي بدست آوريد، هيچ چيز مانع درآمد بيشتر و پيشرفت سريع تر شما نخواهد شد.

 

10- خود را وقف خدمت به ديگران كنيد. (زيگ زيگلار)

اگر به ديگران كمك كنيد تا به آنچه مي خواهند برسند، شما هم مي توانيد در زندگي به آنچه مي خواهيد برسيد.

 

11- با خود و ديگران كاملاً  صادق باشيد. (كلود بريستول)

 

تفكر منبع اصلي ثروت، موفقيت، پيشرفت هاي مادي، كشف ها و اختراعات بزرگ و همه كاميابي هاست.

 

12- بالاترين اولويت هايتان را تعيين و سپس با تمام قوا روي آنها تمركز كنيد. (برايان تريسي)

انسان غيرمتمركز در همه امورش ناپايدار است.

 

 

13- سريع العمل و قابل اعتماد باشيد. (دين بريگز)

كار خودتان را انجام دهيد، اما نه فقط درحد وظيفه بلكه اندكي بيشتر و از روي سخاوت. همين مقدار اندك به اندازه تمام كار ارزش دارد.

 

 

14- براي جهش از قله اي به قله اي ديگر آماده باشيد. (وينس لمباردي)

برنده شدن يك چيز گاه گاهي نيست بلكه هميشگي است.

 

 

15- انضباط فردي را در همه موارد اعمال كنيد. (آلبرت هبارد)

انضباط فردي يعني وادار كردن خود به انجام به موقع كارهايي كه بايد انجام دهيد، چه خوشتان بيايد و چه نيايد.

 

 

16- خلاقيت و استعداد ذاتي خود را شكوفا كنيد. (آلبرت انيشتين)

قدرت تصور از واقعيات برتر است.

 

 

17- با افراد درست در ارتباط باشيد. (چارلز جونز)

طي پنج سال آينده شما تغييري نخواهيد كرد مگر به دليل ملاقات با افرادي خاص و كتابهايي كه مطالعه مي كنيد.

 

 

18- به بهترين نحو مراقب سلامتي خود باشيد. (تئودور روزولت)

 

رمز خوشبختي داشتن ذهني سالم در بدني سالم است.

 

19- قاطع و عمل گرا باشيد. (ويليام شكسپير)

 

به جنگ درياي مشكلات برويد و شجاعانه به آنها پايان دهيد.

 

20- هرگز شكست را يك انتخاب ندانيد. (فرانكلين روزولت)

 

 

چيزي براي ترسيدن وجود ندارد جز خود ترس.

 

21- در امتحان پايداري قبول شويد. (فرانكلين روزولت)

هيچ چيز نمي تواند جايگزين پايداري شود.

 استعداد نمي تواند:

 انسان هاي بااستعداد ناموفق فراوانند.

 نبوغ نمي تواند: نابغه هاي ناكام تقريباً  به صورت ضرب المثل درآمده اند.

 

 تحصيلات نمي توانند: دنيا پر است از تحصيل كرده هاي بي حاصل.

 

فقط پايداري و اراده داراي قدرت لايتناهي است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 13:32  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

آن قدر اينترنت در ميان هم دوره اي هاي ما رواج دارد و آن قدر ترافيک صحبت با آنها که آن لاين هستند بالاست که دهان از تعجب وا مي ماند !!!

اما همين چند دوست آن لاين و نيمه آن لاين را هم غنيمت است و فرصتي شايسته ... و شايد هم همين بهتر و گرنه ليست نويسندگان سر به هفتاد مي گذاشت که بيشتر به آرزو مي ماند. 

 يک پيشنهاد :براي اينکه ليست نه کم باشد و نه زياد  بياييد ميثاقي تعريف کنيم از نويسندگي که هر که آمد بدان پايبند باشد و هرکس هم که پايبند نبود ، برود.

بند اول : درج مطلب حداقل هر دو هفته يک بار.

بند دوم الي آخر را شما بگوييد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 20:4  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

مطلب بسيار جالب به همت دكتر شهرام علا:

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم.
اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
در اوايل هفته‌ي پيش ميمون‌هاي آدم‌نما به آدم‌هاي ميمون‌نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است.‌
او طي 40 دقيقه‌ي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 11:45  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

شبهاي قدر يادآور سالهاي آخر تحصيل در دوره متوسطه بود و آن ديدارهاي دوستانه ...

همان زيارت عاشوراهاي سه شنبه صبح ها يا عيدالزهرا ها و محرم ها و ...

و همان صداهاي نپخته نخراشيده ناآزموده اي که به مرور آزمودند و امروز کارزاري ديگر مي طلبند.

ذکر اين شب ها اگر چه به قدر و منزلت رمضان بود ليکن همواره ذکر فراق، حال و هواي خاصي به آن مي داد. و عجيب بود اين سوز که کسي به شوخي گفت هرچقدر هم دير اشک بودي دست آخر وا مي دادي و دل ...

و چون دل مي دادي شاد مي گشتي و اميدوار توگويي ديگر غمي نيست و فردا را روزي نو بايد

اين همان سر سخن آن دوست شب آخر بود که مي گفت اگر امشب فقط براي آمدنش بنالي صبحگاه در هر حال و قالي که باشي آنچه بخواهي بر سفره روزيت خواهد بود . البته قطعا فردا همه هرآنچه خواستند مهيا نديدند که اساسا بنا هم بر اين نبوده و نيست ليکن هيچکس هم از اين پيش آمد گله اي به دل نگرفت بل هزار هزار بار شکر گذارد و راضي بود از آنچه بر او گذشته است !

راستي اين همه نيست مگر به اميد که مايه حيات است و سرچشمه آرزوها ...

و اين همان انتظار است از امروز به فردا و از فردا به پايان دوران و از پايان دوران به روي صورت دوست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:29  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

با سلام خدمت همه دوستان و آرزوی قبولی طاعات و عبادات

سایت بلاگفا امکان جدیدی با نام وبلاگ گروهی را فراهم نموده تا یک وبلاگ بتواند نویسندگان متعددی داشته باشددر این سیستم هر فرد گذرواژه خود را خواهد داشت و نسبت به ارسال مطالب خود اقدام می نماید.

علی الحساب برای چهار عزیزی که آدرس ایمیلشان در دسترس بود گذرواژه جدید به شرح ذیل ایجاد گردید تا بتوانند مستقلا مطالب خود را ارسال نماید .

سایر دوستان نیز درصورت تمایل در بخش نظرات نام و ایمیل خود را ثبت کنند تا برای آنان نیز کد نویسندگی ارسال گردد.

و اما شیوه وارد شدن به سیستم :

در قسمت نام کاربری :     alavi35@عنوان‌ايميل و در قسمت کلمه عبور نيز همان رمز سابق را وارد نموده و در اولين اقدام کلمه عبور خود را به دلخواه تغيير دهيد.

و اما چهار نويسنده جديد :

سيد علي طباطبايي (ali_taba_2000)    ---   محمدحبيبي دوست (habibidoost)

مهدي عارف نظري (arefnazari)             ---   سيدحامد لاجوردي (hamed_lajevardi)

موفق و پيروز باشيد ـ ميرزامحمد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 10:29  توسط   |