| شبي خوابي ديدم. خواب ديدم در طول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم. سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد. براي هر صحنه،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم. يکي به من تعلق داشت و ديگري به خداوند. وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد، باز به ردپاها نگريستم. فقط يک رديف رد پا باقي مانده بود. همچنين متوجه شدم که اين در بدترين و اندوه بار ترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود. مضطرب شدم و از پرودگار پرسيدم: (( پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم، تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت، اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رديف رد پا وجود دارد، نمي فهمم چرا،وقتي من به تو بيشتر احتياج داشتم، تو مرا ترک کردي.)) پرودگار پاسخ داد: ))فرزند عزيزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهايت نميکنم. در دوران آزمون و رنج تو، وقتي که فقط يک رديف رد پا مي بيني، زماني است که من تو را در آغوشم مي بردم.)) | |
سيل خروشان اندوه، بي امان بر وجودش يورش مي آورد و گلويش را مي فشارد، چندان كه نمي داند از اين بند غم چگونه رهايي بايد … دلي دارد دردمند و تني دارد رنجور، مانده است كه اين حكايت را نزد كدام دوست برد و اين شكايت را در كدام منزل بگشايد. ژرفاي اين رنج را كسي نيست كه دريابد و پهناي اين اندوه را احدي نيست كه حس كند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفاني اش را به كوچه هاي شهر مي سپارد و در انديشه ساحلي كه توفان از جانش برگيرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پيش مي تازد.
اين نياز اوست، نياز راستين هر انساني كه در اندرون جان خويش غم نهفته دارد و اندوهي فرو خفته. هر كه چنين است در وراي اين جهان خاكي، كسي را مي جويد كه سخن و حكايت او را بشنود و نجواي برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در كام خويش ريزد…
آن گاه كه چنين كسي را يافت، بند از دل مي گشايد و بي هيچ ترتيب و آدابي همه ناگفته هاي خود را - كه از واگويه آن پرهيز داشت - بر زبان مي راند، زيرا مي داند كه اين گوش، چونان ديگران نيست كه فقط مي شوند، بلكه اين سخن در برابر فردي گفته مي شود كه با شنيدن آن، گويي همه رنجها و غمها را در جان خويش مي بينند، پس مي كوشد تا غبار غم از تن و جان وي بزدايد و او را در زلال معرفت خويش جلا بخشد.
اين سرچشمه فيض و كرامت و اين معدن بخشش و بزرگواري، زماني برا نسان آشكار مي شود و معني مي يابد كه اين باور را با همه وجود خويش دريابد كه او كليد هر قفل ناگشوده است و توان اين را دارد كه انسان را از گرفتاري در كلاف در هم پيچيده مشكلات رهايي بخشد.
هر گاه انساني به اين باور بنيادين دست يافت و با همه وجود خويش به اين سرچشمه عرفان معرفت رسيد، مي تواند از زلال آن سيراب گردد و خود را در جوار دوستي مهربان ببيند كه همه وجودش رامشفقانه وقف او كرده است.
اما رسيدن به اين باور چندان سهل نمي نمايد… آن غمزده ناآرام و بيقراري كه خود را در همه شلوغي شهر، تنها و بي كس مي ديد و تمامي اسباب و ابزارهاي مادي را براي درمان درد خويش ناكار آمد و بي اثر مي دانست … اگر رو به اين منبع لايزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببيند، آن گاه است كه مي تواند از همه اين صفات مطلب بهره گيرد و آتش اشتياق خويش را فرو نشاند.
اين نياز آدمي به پناهي ماورايي، از بارزترين نشانه هاي بندگي و عبوديت انسان در برابر ربوبيت توانمند و فراگير و داناست و كه انسانيت انسان در همين عبوديت، مناجات و دعا آشكار مي شود و ارزش وجودي او در همين رويكرد عاشقانه بروز مي يابد.
…. و يكي از راههاي رسيدن به اين مهم، قرار گرفتن در مسير متعالي اولياي خداست.
اين گونه است كه من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه كه ابرهاي تيره غم بر فرازمان نمايان مي شود و زندگي را بر ما سنگين مي سازد، از ميان همه كساني كه در گرداگرد ما برايمان دل مي سوانند، زاويه خلوتي مي جوييم تا با "او" زمزمه كنيم. همو كه سخن ما را مي شنود، درد ما را حس مي كند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما مي كوشد و تا ما را از غم اندوه رهايي مي بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگيني كه نمي دانيم توفان جانمان را چگونه فرونشانيم، چه جايي داريم، جز جوار آن مهربان ولي خدا؟ جايي كه فرشتگان درآمد و شدند و درهاي رحمت الهي براي بندگانش گشوده؟ جايي كه بند از پاي ما گسسته و ما رابه سان كبوتراني آزاد در فضاي دل رها مي سازد؟ رهايي از بند، در پي بندگي مطلق، و آزادي از تعلقات، در پي عبوديت محض!
من و تو چه داريم جز همين سرمايه هنگفتي كه همه چيز در برابر آن ناچيز است؟ ما چه داريم جز همين ولي مطلقي كه باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما كجا را داريم جز همين قطعه اي از بهشت كه در كنار ماست؟ ما كجا راداريم جز همين حريم دوست كه گاه و بي گاه، عاشقانه به سويش مي شتابيم؟ من و تو، قطره اي هستيم از درياي بيكران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره اي را مي مانيم از يك جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندكي از خيل بي شمار نيازمندان كويش هستيم.
از آن هنگام كه تن پاك علي بن موسي الرضا عليه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر كس حاجتي از آن امام رئوف طلب كرده، آن را به درستي ستانده و كرامت امام را به خوبي ديده است. اگر ما به كساني اشارت داريم كه تن ناتوان خويش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدين معني است كه تنها همين شفايافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلكه هر لظحه در حرمش حضور يابيم، خيل مشتاقان در حال نجوا با اويند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسيارند آنان كه از اين سفره كريمانه بهر مي ستانند.
میلاد اما رضا ( علیه السلام ) مبارک باد.
مرشدزاده
گفتم: سلام حـافظ، گفتا: عليـك جـانـم
گفتم: بـگيـر فـالي، گـفتا: نـمانـده حـالي
گفتم: كجـاست ليلي، مشغـول دلـربايـي؟ گـفتـا شـده سـتـاره، در فيلم سيـنـمايـي
گفتم: بگـو زخالش، آن خـال آتش افروز گـفتـا: عمل نمـوده ، ديـروز يـا پـريـروز
گفتم: بگو زِ مويش گفتا كـه مِـش نموده
گفتم: بگـو زِ يـارش گـفتـا ولـش نمـوده
گفتم:چرا؟چگونه؟عاقل شدهست مجنون؟ گفتا: شديـد گـشتـه، معتاد گـرد و افـيـون
گفتم:كجاست جمشيد، جام جهان نمايش؟ گفتا: خـريـده قسطي، تـلوزيـون بجـايـش
گفتم: بگـو ز سـاقي، حالا شده چه كاره؟ گـفتـا: شـدست مـنـشـي ، در دفـتـر اداره
گـفتـم: بگـو ز زاهـد، آن رهنمـاي منـزل گـفتا كـه دسـت خود را، بـردار از سر دل
گفتم: ز سـاربـان گـو، بـا كـاروان غم ها گـفتـا: آژانـس دارد ، بـا تـور دور دنـيـا
گفتم: بگو ز محمل، يـا از كجاوه يادي گفتا: دوو، پژو، بنز، يا گلف نوك مدادي
گفتم: كه قاصدت كو، آن بادصبح شرقي ؟ گفتا كه جاي خود را، داده به فاكس برقي
گـفتم: بـيـا ز هـدهـد ، جـوييـم راه چـاره گفتا: به جاي هدهد، ديش است وماهواره
گـفتم: سلام ما را، بـاد صـبـا كجا بـُرد ؟ گـفتا: بـه پست داده، آورد يا نـيـاوُرد ؟
گفتم: بگو ز مشك، آهوي دشتِ زنگي گفتا كـه ادكلن شد، در شيشه هاي رنگي
گفتم: سراغ داري، ميخانه اي حسابـي ؟ گـفتا كـه آنچـه بوده، گشته چلـوكبـابي
گفتم: بيـا دوتـايي، لب تـر كنيـم پنهان گفتا: نميهراسي، از چـوب پـاسبانـان؟
گفتم: شراب نابي،تو دستوپا نداري؟ گفتا كـه جاش دارم، وافـور با نگـاري!
گـفتم: بلـند بـوده، موي تـو آن زمانـها گفتا: بـه حبـس بودم، از تـه زدنـد آنها
گفتم:شما و زندان؟حافظ ماروگرفتي؟ گفتا: نديده بودم، هـالو
دقایقی از نیمه شب گذشته و من با همسرم گشتی در عالم اینترنت زدیم و چه زیباست اگر در این وقت متن زیبای دعای سیدعلی را بخوانی و همزمان با صدای دلنواز محمد اصفهانی مرو ای دوست او را به گوش جان بشنوی ...
چند روزی است به لطف انواع فیلترینگ در محل کار نتوانستم مطلب جدیدی بنویسم و حال آنکه موضوعات مختلفی چون خوره در ذهنم آمده اند و رفته اند ... شاید همه اش یک توهم از سر دلتنگی نتوانستن باشد شاید هم نه ... اگر تا این هفته مشکلم حل نشد شاید در سایت بلاگر یک وبلاگ شخصی باز کردم و آنجا نوشتم و هر از چندگاهی هم در خانه در اینجا ...
خیلی دوست دارم با هم از این دنیای مجازی بگوییم و اینکه چگونه همه را وا می دارد شخصی ترین مسائلشان را به اشتراک بگذارند و همه را به آنها متوجه سازند ... راستی چرا ؟!!!
اگه اشتباه نکنم مرحوم سیبویه دیروز به رحمت ایزدی رهسپار شد ... برای خبر نیمروزی دیروز بچه های تحریریه گزارشی آماده می کردند از آن عارف که در جایی نقل کرد که دو مصیبت بر امام حسین (ع) بسیار گران آمد اول تشنگی اطفال و دوم اسیری بی بی .... ناخودآگاه وقتی شنیدم دلم آرام گرفت راستش مدتی بود به بچه ها دلبستگی زیادی پیدا کرده بودم و هیچ تاب دیدن مصائب کودکان را نداشتم ... از بچه های خیابانی تا بچه های تکیده و گرسنه نیجریه تا آن بچه که در کنار خیابان گل می فروخت و همانجا می خوابید و ... تا علیرضا (پسر خودم) می ترسیدم از این دلبستگی که مفری از آن نداشتم مگر یاد یار... که به دلم نوید آرامش آمد با نگاه امامی که او هم اطفال را جور دیگر می دید ... خدایش رحمت کند مرحوم سیبویه را ...
امروز سالروز شهادت امام صادق (ع) است و دلم یک عزاداری ناب ناب می خواهد ... التماس دعا
امام صادق(عليه السلام)درآخرين لحظات حيات که مرگ را نزديک ديد،دستور داد که تمام خانواده وخويشان نزديکش برسربالينش جمع گردند وپس از آنکه همه آنان درکنار امام حاضر شدند، چشم بگشود وبه صورت يکايک آنها نظرافکند وفرمود:«ان شفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوة»
ام حميده مادر امام موسي کاظم و همسر امام صادق(عليهماالسلام)ازاين حال امام و شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نيز ازاين فريضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه اين حال امام رابه ياد مي آورده مي گريسته است.
ازکارهاي عجيب امام درساعت رحلتش آنکه دستور داد براي تمام خويشاوندان نزديکش صله وتحفه اي فرستاده شود وحتي براي حسن افطس مبلغ هفتاد دينار فرستاد.
سالمه کنيز وخدمتکارآن حضرت پرسيد:«چگونه به مردي که بادشنه وخنجر به شما حمله آورده وقصد قتل شمارا داشته است ،چنين مبلغي راعطا مي فرمائيد؟»
امام درپاسخ فرمود:«مي خواهي مشمول اين آيه قرآن نباشم که فرمود:«وَالَّذينَ يَصِلُونَ مااَمُرَاللهُ بِهِ يُوصَلَ وَ يَخَشونَ رَبَّهُم وَيَخافُونَ سُوءِ الحِسابِ»(وآنان که فرمان خدارا در مورد صله رحم و دلجوئي ازخويشاوندان اجرا مي کنند وازخدايشان مي ترسند وازمحاسبه بد فرجام بيمناکند).اي سالمه!خداوند بهشت رابيافريد وبوي آن رابسيار خوش و مطبوع گردانيد که ازفاصله اي به مسافت دوهزار ساله به مشام مي رسد، ليکن عاق و کسي که قطع رحم کرده بوي آن را احساس نمي کند و درنمي يابد.
برگرفته از سایت اما صادق(ع)
لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست .
- ليستت را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .
خواربارفروش باورش نميشد .
مشتري از سر رضايت خنديد .
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند .
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
((اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن))
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه
ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده
همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت
راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

سعی کنیم یادمون نره
جمعه ها اگر یادمون بود با sms یاد هم بندازیم.
