تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

به نام خدا

 

دلم همین نزدیکی ها می تپد. نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک. شاید اگر می توانست پرواز کند یک تهران مشهد راه بود. حتی کمی کوتاه تر. آن ها که رفته اند می گویند از مشهد، راه نزدیک ترست. عده ای آنجا را سکوی پرتاب می دانند. که چند وقتی است هدف پرتاب ها شده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 15:56  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

راستش دیدم از روزی که مناجات شبانه شروع شده ۱۰ روزی می گذره. بخاطر همین من داستان رو تموم کردم و حالا می ذارم تو وبگاه. البته سپاس و تشکر از این طرح زیبا و از صاحب این طرح می خوام دوباره این کار رو تکرار کنه.( در ضمن جملات دوستان با فونت متفاوت درج شده.)

پسرك تنها و بي كس در كنار دريا نشسته بود و از سرما به خود مي پيچيد. نه پای رفتن به خانه را داشت و نه توان ماندن. پناهی می جست در کرانه این دریای بیکران !به دنبال چیزی بود که خود را کمی گرم کند. ولی هیچ چیز و هیچکس را نیافت. تمام توان خود را جمع کرد تا فریاد بکشد. اما فریاد در گلویش خشک شده بود !خواست از جایش بلند شود اما توان ایستادنش نبود. دیگر امیدی برایش باقی نمانده ، به انتظار مرگ نشسته بود. با غروب خورشید تنهایی و سرما بیشتر به جانش افتاده بود، انگار همه کس حتی خدا او را فراموش کرده بودند. سرمای استخوان سوز به صورتش سیلی می زد. گونه هایش قرمز شده بود. پلک هایش را برهم گذاشت تا شاید مرهمی بر غصه های بسیارش باشد. دل به خاطرات سال های دور گره زد. همان سال هایی که سرپناهی در شهر داشت و پدر و مادری. که سرمای زمستان در مقابل گرمای حضورشان رنگ می باخت. همان مادری که بخاطر یک نگاه رویش را برای همیشه از او برگرداند. همان برادرها و خواهرهایی که هر کدام را به طمع سهمی و دیناری آزرد. و همان پدری که هر ساله در این ایام شادی را به قوطی های شیرینی و پاکت های میوه به خانه می آورد. برای تک تک بچه ها لباس های زیبا و نو می خرید.

در دل یاد پدر افتاده بود. آری همین ایام بود. همین روزها. . . شب عید. . . پدر. . . اما از این ماجرا سالها می گذشت. اما خاطرات این شب ها هنوز در یادش روشن روشن بود.

 آنگاه چشمهایش به شکوه فریاد زدند و اشک ها جاری. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:10  توسط ایمان ناجی  | 

فکر می کردم وقتی بمیرم، لااقل از این مبارزه بی انتها خلاص می شوم. جنگ طولانی خودم با خودم. تن به تن و خونین. اما ظاهرا این هم تصوری باطل بیش نیست. مرگ من اول بدبختی من است. سال گذشته مثل چنین شبی از عرفات حرکت کرده و به مشعر الحرام رسیده بودیم. روز عرفه نزدیک غروب آفتاب، حالم خیلی بد بود. سقوط تدریجی خودم را با چشمانم می دیدم. دستم به هیچ کجا نرسیده بود. گاهی درجه برخی از انسان ها به قدری بالاست که به عشق دیدن گل روی امام زمانشان به عرفات می روند. اما من اینطور نبودم. هرچه زار زدم و التماس کردم، ظاهرا بی اثر بود. من در پی شرفیابی به محضر امام عصر علیه السلام نبودم. هدفم آن بود که اسمم از فهرست دشمنانشان خط بخورد. به خودم، موجودی ام، بدهی هایم و مطالباتم نگاه می کردم. گذشته ای تباه، تجارتی ورشکسته و متضرر، مطالبات در حد صفر و توان حرکت هم نداشتم.

 

برگرفته از وبلاگ تبعیدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 15:48  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

۱.لحظه ای بينديش, چرا اسماعيل به پدرش نگفت من به چه گناهی بايد قربانی شوم و مگر نه اين است که قصاص قبل از جنايت ناپسند و مذموم است؟و مگر جنايتی رخ داده که بر آن قصاصی روا باشد؟

۲.جوان بر کوه بالا می رفت,زير لب خود زمزمه می کرد قربان,قربانی شدن,فربانگاه... که ناگاه برقی در ذهنش جهيد:قربان,قرب!فکر کرد که اين دو چه شباهت جالبی با هم دارند.و البته به اين هم فکر کرد که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 17:16  توسط حمید مرشدزاده  | 

مولاي من!

خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:18  توسط ایمان ناجی  | 

ایراد از فرستنده است !!!

اینگونه آغاز کردم تا تلنگری باشد و بخوانیدم. زیاده زحمتی ندارم و یک نکته می گویم و می روم.

در ذیل ستون سمت چپ اسامی نویسندگان وبلاگ درج گردیده که شرط حضور و تداومشان حداقل درج یک مطلب در ماه است و لا غیر.

پس هرکه مرد این میدان است بسم الله.

در بخش نظرات این مطلب نام خود را بنویسید تا بی هیچ درنگی به جمع نویسندگان بپیوندید و البته به عنایتی اندک در این جمع بمانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 0:8  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

صبح از پنجره ی کوچک اتاق کارم و از فراز 5 طبقه آدم هایی را نگاه کردم که به سرعت در حرکت بودند. شاید عده ای دیرشان شده بود و بعضی باید در انتظار دیگری می ایستادند. از لابلای شاخه های خشک درختانی که در فصل سبز سال دیدن خیابان را از ما می گیرند، خیره خیره در ذهن موضوع نوشته ی خودم را می پروراندم. و به رسم هر روز در نیم استراحت میان روز چند صفحه ی سفید پیش رویم گشودم و با نام خدا شروع به کوبیدن حروف به پیکر آنان شدم. لیک هر چه می گذشت و سپیدی کاغذها رنگ  می باخت هدف نوشته پدیدار نمی شد. قلم سرکشی می کرد و به ناکجا آباد می تاخت. صد البته هر کدام موضوعی در خور تآمل داشت. لختی از اندیشه ی نوشتن جدا شدم و خود را به کارهای متفاوت مشغول ساختم. صدای آشنایی در همین نزدیکی ها به یادم آورد که امروز، نخستین روز ذی حجۀ، سالروز بسته شدن پرشکوه ترین پیمان تاریخ است. و زیباترین بخشش دوران در این روز صورت گرفته. روزی که اگرچه به زعم خام عده ای می باید روز عشاق مسلمانان نام گیرد! (در باب اسلامیزه کردن سنت ها سخن بس مطول و بی پایان است.) حال آنکه امروز در آسمان ها مشهور ترست تا زمین.

آری سال ها پیش در چنین روزی پاره ی تن پیامبر اکرم قدم به خانه ای نهاد، که ایمان به پیمانش کردار هزار مرد را به آوردگاه کشاند. و شراره ی محبتش پر بال هر پروانه ی عاشق را سوزاند. تا کویری دلها را بهارستان جاوید سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 14:29  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

خورشید آرام آرام از پشت پنجره ها سر به داخل خانه های ما می کشد و انگار دقایقی نگذشته از همان راه آمده باز می گردد. ما مردم شهری رسیدن و بازگشتن خورشید را فقط به صفحات تقویممان می شناسیم و هر شنبه و جمعه را فقط با قطرات جوهر آبی و قرمز سررسید در می یابیم.

وسایل و اهداف زندگی را با یکدیگر آمیخته ایم و از این آشفته بازار جز گذر عمر میراثی بر جای ننهاده ایم. شب با افکاری مشوش و خاطری آزرده سر به بستر می گذاریم و تا سحر گذشته از آن مگر به حاجت بر نمی داریم. زیباترین لحظات زندگی آنگاه است که مقابل عابر بانک می ایستیم و ما حصل تلاش یک ماهه ی خود را با احترام دریافت می داریم. تردیدی نیست که بهترین هدیه ی عمرمان هم همان پیک شادی (فیش حقوق) سر ماه است.

و این چمبره ی کار و مشغله و خستگی مجال خواندن و نوشتن را از هر قلم شناس و قلم بدستی می گیرد. و صد البته گمان مبرید که ایمان به دیدارهای گاه و بیگاه این وبگاه دارم. چرا که ناجی تنهایی های من است. و من بر این تنهایی ها حرمتی قائلم که به تمسخر ایام و روزها نمی فروشم. نوشتن مرهم خلوت های من است. قلم و دفتری مجازی ساخته ام و فولدری که در آن هر روز چند سطری بنگارم.

از نام و نشانم مپرسید! اما بدانید اشتراک ما چهار دیواری در خیابان فخر آباد نیست. که اگر این حاصل شد نمی ماند جز ستایش پروردگار.

تقدیم به قدوم تک تک آنان که در بزم دوستانه شان رخصت دیدار به ما دادند.

 

حقیر ایمان ناجی

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 11:36  توسط ایمان ناجی  | 

غنیمت است در این گرداب دل مشغولی های روزمره ... حضور یک هم نفس...

هرچند که زیاد از خود نگوید و به جرعه ای تشنه مان گذارد به دانستن ...

حدود ۷۰ هم نفس به فصل اشتراک علوی می شناسم و می شناسیم که اگر نیمی هم از این کلبه حقیرانه مطلع باشند باز شاید ده نفری نشوند که سری می زنند و صله ارحامی ... !

در این میان ایمان دارم یک دوست همیشه حاضر ناجی دلهای گرد گرفته خواهد بود.

ایمان ناجی دوستی است با فصل اشتراک علوی که بیش از این از او نمی دانم اما به یقین می دانم که هر روز سری به این کلبه می زند ...

مقدمش به جمع نویسندگان مبارک !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:29  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

با سلام خدمت دوستان

به دنبال ايده اي بودم تا همگي دوستاني كه به اين وبلاگ سر مي زنند يك يادگاري از خود به جاي بگذارند كه فكر زير به ذهنم خطور كرد:

در اين قسمت من متني را شروع به نوشتن مي كنم كه تكميلش با شما دوستان بايد انجام گيرد به اين معنا كه هركس سري به وبلاگ مي زند در قسمت نظر بدهيد اين متن يك جمله زيبا در ادامه جمله قبلي بايد بنويسد اين جمله بايد مرتبط با موضوع متن و در ادامه جملات قبلي باشد. توجه داشته باشيد فقط يك جمله. پس دست به كار شويد.

 

موضوع متن: راز و نياز شبانه

 

و اما جمله من كه آغاز گر اين متن است:

....پسرك تنها و بي كس در كنار دريا نشسته بود و از سرما به خود مي پيچيد..

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 15:50  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

دیروز هم به لطف پیامی که به شماره های دوستان در موبایل فرستادم یکی دو دوست سری به وبلاگ زدند و جانی تازه گرفت. اگرچه آقای برابی پیامی نگذاشته بود و تلفنی اظهار لطف کرد ولی در عوض آقای باباپور پیام زیبایی هم نوشته بود. راستی چقدر سخت است چند کلمه پیامی نوشتن !!!

اما از آشنایان که بگذریم این کلبه اشتراکی دلتنگی ما دوستان دیگری هم پیدا کرده است که هر از چندگاهی گوشه نظر لطفی به آن می اندازند.

این همان سر این خلوت مجازی است که به اشتراکش می گذاری و اگر صادق باشی نمی هراسی از اعلان آن که من و تو به نام می نویسیم و نه به القاب غریب ...

القصه بیشتر که در این باب ببینی و بخوانی اشتراکات فراوان می یابی از علاقه ها تا عکس ها تا خاطره ها و دوستی ها ... که البته برای بسیاری به به کج اندیشی عامل جدایی از حقیقت و صداقت است ! صدافسوس!

این چند خط بماند طلبتان و بیاندیشید به تحفه این عصر تکنیک ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 9:11  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

مدتی بود به لطف وسعت نظر همکاران فنی (در محل کار) مجالی برای ارسال مطلب و ورود به درگاه وبلاگ دوستانه را پیدا نکرده بودم در این میان کوشیدم برای هر مطلب جدیدی نظری بگذارم تا به این بهانه از بودن بگویم و از به یاد داشتن ...

لیکن سکوتی عمیق حکفرما بود بر ۸ یا ۱۰ دوستی که گوشه نظر لطفی به این کلبه اشتراکی داشتند تو گویی آنان هم فیلتر شده بودند با کار و مشغله و یا یاس و نا امیدی !!!

امشب که آمدم ردپایی دیدم از دو دوست جدید که آشنای دیرین و قدیمی اند ... (بالای ستون سمت چپ آراسته به نام این دو است)

اما چونان خصلت دوست داشتنی دیرینشان چه آرام آمده بودند تو گویی جز همسایه کسی ندیده بود آنان را ... لحظه ای بود حضور آنان اما پرغنیمت که اگر باصدا هم بود چه شعفی داشت !!!

شاید زیاد باشند آنانی که در روز می آیند و این صفحه را می بینند و می روند و هیچ کس هم نمی فهمد مگر آن شمارنده دیجیتالی برای خودش ...

به یک قرار بسنده کنیم :

هر روز که آمدیم برای آخرین مطلب یک نظر بگذاریم به اسم و نشان ولو به کوتاهی یک سلام

و به یاد داشته باشیم که این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر که دوستان من به اندک زمانی پرگشودند و حتی ندیدمشان تا بپرسم از این مرغ خونین پرواز (سی۱۳۰) ...

سلامت باشید

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 23:29  توسط مجتبی میرزامحمد  |