تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

روزگاری هر روز می دیدیم یکدیگر را و گاه شاید در دل به شکوه می گفتیم : چه تکراری ...

و امروز به لطف همین روزگار حتی در محیط مجازی هم دیر به دیر به هم می رسیم چه رسد به حضوری و نقلی و تعارفی ... این قصه نه فقط برای دوستانمان که بستگانمان آشنایانمان و گاه نزدیکانمان نیز جاری است و گاه آنچنان تلخ به پایان می رسد که دیدارمان با سلام لااله الاالله همراه می شود !

این آخری دوستی را در تشییع جنازه پدر دوستی دیگر و دیگری را در راهپیمایی دیدم و البته آنجا آشنا بسیار بود که خون ایرانی در وجودشان می جوشید.

راستی به حرمت پیامبر رحمت (ص) لینک بیانیه دوست دارانش را خطاب به مجامع جهانی در لینک های روزانه گذاشته ام تا ادای دینی باشد ولو به ذره ای !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:28  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

امروز موضوعات مختلفی را برای نوشتن دارم. از راهپیمایی 22 بهمن و بحث کاریکاتورها تا مقاله ای که بازتاب در مورد ظاهر نوین عزاداری امام حسین (ع) درج کرده است. و  به نظر من فاقد ارزش علمی و عملی است. همه و همه موضوعاتی هستند قابل توجه. اما از میان همه این را برگزیدم.

 

و باز هم از خدا متشکریم. از خدا متشکریم بخاطر تمام الطافش. و بخاطر بزرگترین لطفی که او به ما کرده است. او ما انسان ها را موجوداتی فراموش کار خلق نموده تا به سرعت تمام شادی ها و غم هایمان را بدست روزگار بسپاریم. و حال اگر چنین نبود.

بعد از سال ها دوباره ایام عاشورا برایم حس غریبی و قریبی را به همراه داشت. همان حسی که پس از سال های دبیرستان و ورود به دانشگاه و سال های پس از آن هرگز به من روی نیاورده بود. ظهر که گذشت . . .  دیگر هیچ چیز مرا به خود جذب نمی کرد. حتی مشکل پیچیده ی محل کارم را فراموش کرده بودم.

شام غریبان همچون کودک مادر مرده فقط به تابلوها خیره شده بودم. تصور این فاجعه برایم سخت درد آور بود. گوشه ای از اتفاقات شامگاه عاشورا مرا از زندگی بیزار کرد. تا جایی که یک آن به ذهنم رسید، دیگر هیچ اتفاقی مرا شاد نمی کند.

اما از خدا متشکریم که با گذشت یک روز چنان فراموشی ما را در خود کشید که . . . می دانم این روزمرگی زاییده ی زندگی خودمان است.

افسوس و افسوس. نمی دانیم. اگر شنیدن آن حادثه یک ظهر عاشورا در سال را بر ما چنان تلخ می کند. مولایمان هر روز آن فاجعه را دو بار می بیند. تکرار کنید او می بیند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 14:27  توسط ایمان ناجی  | 

... سلام بر آن کسی که میکائیل در گهواره با او تکلّم می‌نمود، سلام بر آن کسی که عهد و پیمانش شکسته شد، سلام بر آن کسی که پرده حُرمَتش دریده شد، سلام بر آن کسی که خونش به ظلم ریخته شد، سلام بر آنکه با خونِ زخم‌هایش شست و شو داده شد، سلام بر آن که از جام‌های نیزه‌ها جرعه نوشید، سلام بر آن مظلومی که خونش مباح گردید، سلام بر آنکه در ملأ عام سرش بریده شد، سلام بر آنکه اهل قریه‌ها دفنش نمودند، سلام بر آنکه شاهرَگش بریده شد، سلام بر آنکه مدافعِ بی یاور، سلام بر آن محاسنِ بخون خضاب شده، سلام بر آن گونه‌ی خاک آلوده، سلام بر آن بدنِ برهنه، سلام بر آن دندانِ چوب خورده، سلام بر آن سرِ بالای نیزه رفته، سلام بر آن بدن‌های برهنه و عریانی که در بیابان‌ها (یِ کربلا) گُرگ‌های تجاوزگر به آن دندان می‌آلودند، و درندگان خونخوار بر گِردِ آن می‌گشتند، سلام بر تو ای مولای من و بر فرشتگانی که بر گِردِ بارگاه تو پَر می‌کِشند، و اطرافِ تُربتت اجتماع کرده‌اند، و در آستانِ تو طواف می‌کنند، و برای زیارت تو وارد می‌شوند. ...

زیارت ناحیه مقدّسه

 

 

دانلود                        

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

اين مرد كيست؟ دردش چيست؟

اين تنها وارث تاريخِ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه كرده است؟ چه كشيده است؟

به من بگوييد: نامش چيست؟

هيچ‌كس پاسخم را نمي‌گويد.

پيش چشمم را پرده‌اي از اشك پوشيده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 19:9  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

 

از دیشب خودم رو آماده کردم برای بلاگ چیزی بنویسم. اما دستم به قلم نرفت که نرفت. ترجیع بند محتشم رو یکی دوبار خوندم. دلم گرفت.

از اون بدتر تلفن یکی از دوستام بود. با ناراحتی گفت فهمیدی چی نوشتی. گفتم: کجا؟ گفت: تو وبلاگ سی و پنج. گفتم: مگه چی شده؟ شروع کرد به گفتن. یه جمله ی جالب گفت. گفت: عزاداری، دو بخشه یکی شور و دیگری شعور. گفتم: بابا دادما از همون شعورشه شعور. می فهمی.

اما بعد از تماسش دوباره متن ها رو خوندم. تو دلم گفتم شاه بخشیده، حالا تو چی کاره ای؟!

****

گذشتیم. اگر دوست داشتید این سروده ی زیبای علیرضا قزوه رو بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:5  توسط ایمان ناجی  | 

در این شور و حال عاشورایی ... در این دنیای پرآشوب ... دلم مشغول دعایی است که از کودکی شنیده ام و این آخری در یادی از کلام امام (ره) !

یادم می آید نبوت را و رسالت امامت را که دوازده گوهر اند و  تنها سومی نامش حسین(ع) است !

پس به اشارتی مشغول باشند ظالمان به خودشان و نکند که به غفلتی از ما، دل مشغول مومنان گردند؟! آمين !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:40  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

 



قطره بودن و از دريا گفتن چقدر سخت است و از دل دريايي گفتن چقدر سخت تر،و تو آن دل دريايي هستي كه يك اقيانوس عشق را در خود خلاصه كرده اي .
عشقي كه هر سال ماه محرم دل مردم عاشق و بيدل را آشفته تر مي كني . اي واقعي ترين افسانه و اي افسانه واقعيت .
اي خورشيدي كه با غروبت صميميت، سياهپوش شد و محبت داغدار، تو با قيامت چه كردي كه هنوز نخلهاي كربلا به احترام قیام تو ايستاده اند .
چگونه مي شود از رنج و درد اهلبيت حبيب خدا نوشت و صفحه كاغذ از اشك خيس نشود .
ماهايي كه در روز عاشورا و در سرزمين بلا نبوديم تا ببينيم با دل دريايي حسين چه كردند .
حسين جان تو عيار مهر و كين هستي كه هر كس طرف توست خدايي و مقابلت شيطاني .
تو پهلوان شكست هستي خون بهاي تو «حقيقت» است.
حسين جان اي حقيقت عرفان و اي عارف حقيقي چه سخت است كسي را عاشقانه دوست داشتن اما عارفانه نشناختن اي كاش شناختم همپاي عشقم بود، نمي دانم راز اين ناهمساني از كجاست هر چه كوشيدم تا بين عشق و معرفتم نسبت به تو توازني برقرار كنم نتوانستم . قصدي عجيب است محبوب است اما نمي دانم چرا حال من با تو چيز ديگري است فقط مي توان به قدر اخلاص و آگاهي با تو مأنوس شد و مي توان در يك بازگشت مقدس سرافراز به حسيني زيستن انديشيد و آن را برگزيد.


(بر گرفته از سایت  سایه روشن)

دانلود نوحه


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:28  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

 

 

مادرم چادر مشکي به سر داشت وقتي درآغوشش مي دويديم

تا پاس بخش ظلمت ندراند عزت و ايمانمان را ...

و کوچه سياه پوش بود نه از تاريکي ظالمان که از فرياد خون آزادگان !

بيرق فريادمان سرخ بود و خود سياه پوش به عزاي سالار شهيدان !

و بيرق يار سبز است از سرخي ديروز و سياهي امروز ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:8  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

 

1- امروز از خیابان جمهوری رد می شدم. سیستم های صوتی بود که از کارتن خارج می شد؛ 1، 2، 3 آزمایش می شود . . . بعد هم یه نوار برای تست بیشتر . باند و بلندگو سوار وانت می شد و می رفت.

2- دوشنبه از میدان ولیعصر(عج) رد می شدم. نوار فروشی اون نزدیکی یه نواری روشن کرده بود. خواستم از شنیدنش فرار کنم دیدم داره مذهبی می خونه. دقیق شدم جالب بود، برای یکی از دوستام که تعریف کردم گفت مجازه فقط تیون (Tune) داده به صداش.

3- یادم نمیره وقتی تو تاریخ خوندم یکی از جنگهای زمان حکومت مولا بوده، میان کارزار یکی از سپاه دشمن از امیرالمؤمنین(ع) در مورد توحید سؤالی می پرسه. حضرت شمشیر رو غلاف می کنه. شروع می کنه خطبه خواندن در مورد توحید!

 

*** نمی خواستم نوشتن در حال و هوای قبلی رو ادامه بدم، اما این مهمه که ما توی این میدان بازی نخوریم. روز عاشورا و تاسوعا اگر نماز صبح قضا شد، اگر زن و مرد تو خروج از مجلس . . . ، اگر دعوا و درگیری و دلخوری تو هیات بود، اگر ماشینها مزاحم رفت و آمد شد، اگر صورت خونین عزادار امام حسین تبرک شد، اگر مجلس عزا در محلی غصبی برگزار شد و اگر . . .  اینها تمام نقض غرض می شه ها.

 

** من و شما چندتا کتاب در مورد امام حسین (ع) خوندیم؟ چقدر کار کردیم؟ چقدر این جلسات رو برای فهم بیشتر شرکت کردیم؟ چقدر با مشی و روش حسینی آشنایی داریم؟

بخش کثیری از توان و انرژی که در این ایام صرف می شود، تنها برای ظاهری است که کفایت از محتوا نمی کند. آری بلندگو و بیرق(علم و کتل) و مداح لازمه اما آیا هدف اینهاست. آیا تعداد جمعیت حاضر در دسته ی عزا یا تعداد غذای توزیع شده ملاک اسلام و ایمان مردم جامعه ست؟ رشد و تکثر هیاتها و تکیه ها نباید از نگاهی آماری دیده بشن.

 

*ختم کلام. بدانید و بدانیم. هیچکس بر عزا و عزادار حسینی خرده ای نتواند گرفتن. که او کشتی نجات است و رسم سالاری داند. به یقین من کوچک تر از آنم که ادعایی کنم. لیکن مهم دانستم این آگاهی و بیدار باش است که جوانان این مملکت در فقر دانایی صحیح شیعی می سوزند. و ما عده ای که تعداد تیغه های علممان را می شماریم که زیادتر شود!

هدف شهادت بزرگ شهیدان که به حقیقت هیچ کشته ای به او شباهت ندارد، خداشناسی بود، پیامبرشناسی، معاد شناسی، امامت و مهدویت شناسی. زنهار که به بیراهه نرویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:4  توسط ایمان ناجی  | 

 

 

"زین واژگون ، خورشید غرقه به خون . . ."

 

شيعتي مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی

او سمعتم بغريب او شهيد فاندبوني

فانا السبط الذي من غير جرم قتلوني

و بجرد الخيل بعد القتل عمدا سحقوني

ليتکم في يوم عاشورا جميعا تنظروني

کيف استسقي لطفلي فابوا ان يرحمونی

 

شيعيان من هنگامی که آب گوارا نوشيديد مرايادکنيد

وياهنگامي که از غريبی ياشهيدی(خبری)شنيديد، برمن ندبه نمائيد

من، نواده(پيامبر) هستم که مرا بی گناه کشتند

وپس از آن از روی عمد، مرا پايمال خيل اسبان نمودند

اي کاش ، همگي در روز عاشورا بوديد ومي نگريستيد

که چگونه برای کودک خردسالم ، مطالبة  آب نمودم وآنان سرباززدند 

فرازهائي اززيارت ناحية مقدسه (زيارت امام زمان عليه السلام،  خطاب به امام حسين عليه السلام):

...پس دشمنان از همه  طرف  به  تو هجوم آوردند، و تورا به سبب زخم ها و جراحتها ناتوان نمودند، و ميان تو وشب مانع شدند(نگذاشتند کارت تا شب به طول انجامد)،درحاليکه برای تو ياوری نمانده بود.و توحسابگر(عمل خويش براى خدا)و صبوربودى، اززنان وفرزندانت دفاع وحمايت مينمودى، تاآنكه تورااز اسبِ سوارى ات سرنگون نمودند، پس بابدن مجروح برزمين سقوط كردى، درحاليكه اسبها تورابا سُم هاى  خويش كوبيدند،وسركشان باشمشيرهاى تيزِشان برفرازت شدند.

 پيشانىِ تو به عرقِ مرگ مرطوب شد، وبه راست وچپ کشيده و جمع می شدی(وبه خود می پيچيدی)  ، پس گوشـه نظرى به جانب خِيام و حَرَمَت گرداندى، در حاليكه از زنان و فرزندانت(روگردانده)به خويش مشـغول بودى ، اسبت گريزان به سوی خيمه ها شتافت، شيـهه كشان و گريـان،پس چون بانوانِ حَرَم اسبِ تيز پاى تو را شرمسار بديدند، و زينِ تورابراو واژگونه يافتند، ازپسِ پرده ها(ىِ خيمه) خارج شدند،درحاليكه  گيسوان برگونه هاپراكنده نمودند، بر رخسارها سيلی مى زدندو نقاب ازچهره هاافكنده بودند، وبصداى  بلندشيون ميزدند،وازاوجِ عزّت به حضيض ذلّت درافتاده بودند،وبه سوىِ قتلگاه تو مى شتافتند...

 

سوگواری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:21  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

 

 اگرفکر کنیم خون حسینمون ریخته شده و بشیم مصداق عملی ابی که ریخته آبرویی که رفته ..بی معرفتیه

اگر حسین میشه سرور ازادی خواهان عالم..اگه عباسش میشه اقای ازادها..

اگه زینبش رو اسوه صبر می دونیم..باید بفهمیم که حسین اسیر زنجیرهای زمان نیست

اقامون ارباب زمانهاست..

اطرافمونو نگاه کنیم ..

حسین زمان ما کجاست..صدای قافله حسین ..الان ..تو این زمونه هزار رنگ چطور شنیده میشه؟

سرگردونیه یتیماش رو..الان چطور میشه پناه بود؟

اگر اون زمان عباسش تو علقمه تنها فریاد وا اخاه سر داد..اگر اون موقع نبودیم ..حالا چی؟ علقمه امروز عباس کجاست؟

بگردیم علقمه رو پیدا کنیم..باور کنیم که این بزرگان محصوردر زمان نبودند که با از دست دادن زمان از دستشون داده باشیم.

کربلای امروزه حسین کجاست؟

می خوام بگم این چشمهای بی لیاقت اگه کمی..فقط کمی با اشک زلال بشه..میتونه محاسن زیبای اقامونو ببینه..

اگه زلال بشه قامت مثل سرو عباس مستش میکنه..دیگه وقتی میشونده علی اکبر حسینش وذبح کردند ..و یاد زیبایی و جوانیه علی اکبر بیوفته نمی تونه ضجه نزنه!!

وقتی تکریم اقا و عباس و برای زینب ببینه..و یاد تنهایی و بی پناهیه زینب تو خرابه های شام بیوفته نمی تونه ساکت بمونه.و چشمان عباس..اه ازچشمای عباس..

عزیز بیا با قافله حسین الان همراه بشیم..بیا که گاه رفتن است..و قافله منتظر من و توست ..بیا من و تو "کل یوم عاشورا ..کل ارض کربلا" را تفسیر کنیم

اگر خوب بنگریم ..همین جا کربلاست ..و امروز عاشورا

 

گوش کن..صدایی می آید..:هل من ناصر ینصرنی؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 21:37  توسط سیدحامد لاجوردی  | 


 


 

غزل آتش

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گرفت

بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت

 

آبی که دستبوس عطش بود شعله زد

آتش، سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت

 

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ

خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت

 

" اسبی ز سمت علقمه آمد" دگر بس است

تیری امام آینه ها را نشان گرفت

 

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من

چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت

 

از آخرین شراره چنین می رسد به گوش:

باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

 

" سید ضیاء الدین شفیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 12:31  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

 

«اينک زمين در سفر آسمانی خويش به عصر تاسوعا رسيده است و خورشيد از امام (ع) اذن گرفته كه غروب كند، ديگر تا نباء العظيم اندك فاصله‌ای بيش نمانده است و زمين و آسمان در انتظارند ...

اصحاب عشق را رنجی عظيم در پيش است. بال بر مسلخ عشق نهادن، گردن به تيغ جفا سپردن، با خون كوير تشنه را سيراب كردن و ... دم برنياوردن.»

آه از شفق، و سرخی، آنگاه كه روز به شب می‌رسد و خورشيد حق در افق خونين عاشورا غروب می‌كند و ... شب آغاز می‌شود!

اما دل به تقدير بسپار،

شب عشوه‌ای است كه اختران امامت را ظاهر كند.

اين سرالاسرار خلقت است و گويی تقدير اينچنين رفته است كه اسرار فاش شود، اگر چه به بهای سرباختن حسين (ع) باشد

 

دانلود  

تعزیت وتسلیت بر تمام دلسوختگان و دوستارانش 

که اوست که همواره در دل عاشقانش سوگی نهان است

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 20:30  توسط سیدحامد لاجوردی  | 

به نام خدا

بیرق حسینیه ها افراشته شده. از امشب برنامه ها به پاست. هیأت ها هم دیگ و دیگچه ها رو دادن سفید کاری و جیب بانی ها رو پارو کردند. چندتایی هم مداح خوش صدا سفارش دادن. یه آخوند بخت برگشته هم باید بیاد باسه 10 ، 20 تا پیر پاتال بیکار حرف بزنه و همچین که جمعیتی جم شد. میکروفن تقدیم کنه. یادمه یکی از همکلاسای هیاتی ما به روحانی جمعشون می گفت آقای ررر . حالا چرا و چه دلیل بماند.

از همه مهتر این تصاویر زیبا و حزن انگیزه. که تو هر خیابون به قاعده ی کلی زدن. نمی دونم چه کسی تو واقعه ی کربلا از امام حسین تونسته عکس بندازه.

مراسم فرحبخش دسته های عزاداری هم که جوانان بیکار رو سامان می ده. این حقیر توفیق داشتم یه بار در این برنامه شرکت کنم. از همه جالب تر بعد از کلی زنجیر زدن و رو کم کنی جلوی اون یکی هیأت. برگشتیم مچچد (مسجد خودمون) حضرات عزادار با کفش هرری ریختن تو. امام جماعت بیچاره هر چی داد و فریاد کرد این فرشا رو به مناسبت محرم دادیم شستن. کو گوش شنوا!

بساط حسین پارتی هم هر شب به مدت 11 شب برپاست. مکان: همان جای قبلی(!)

هنوز از کاست های خواننده های محترم و سبک های کلاسیک و نیمه کلاسیک مداحان اهل بیت خبری نداریم.

 

در شماره ی بعد از حال و هوای مراسمات قدیمی می خوام بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:57  توسط ایمان ناجی  | 

 

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))

برگرفته از داستانهای پائولو کوئیلو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:23  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

دیروز صبح تشییع جنازه پدر یکی از دوستان بود ...

خبرش را شب قبل شنیدم و دیدم اگر به تشییع نروم ساعات کاری ام اجازه حضور در مراسم دیگرش را نخواهد داد پس صبح زنگی به محل کارم زدم و با عذری دو ساعتی وقت گرفتم.

همه بودند از رئیس و وکیل و کفیل و ... و از جمله دوستانی از من که مدت ها بود ندیده بودمشان !

به شوخی به یکی گفتم آنقدر مشغولیم و گرفتار که مگر چنین مراسمی به دیدار هم بیاییم و برای سیستم اداری هم شاید فقط همین غیبت است که موجه می نماید و کسی کاری به کارت ندارد !

البته مثل ما زیاد بودند که دیر زمانی بود فرصت دیدار نیافته بودند و تشییع جنازه مجالی شده بودشان برای تجدید دیدار و حرف های خودمانی ...

و باز لابد آنها که در ترافیک پشت ما جماعت مانده بودند چه فکرها که نمی کردند از این همه خیل عزاداران ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 7:47  توسط مجتبی میرزامحمد  |