تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

به نام خدا

 

مدت ها بود دست به کیبورد نبرده بودم. شاید این دور خودش، خودت و خودم (جناب میرزا محمد، طباطبایی عزیز و ناجی بی مایه) به مقداری خسته کننده شده. اما اتفاقات پیرامون ما هر از گاهی تکه سنگ بزرگ میان حوض آرام و زلال دل ما می اندازند. که جدای از تلاطم و جنبش قدری هم از غبار ته نشین شده ی آبگیر قلبمون حالت دل آشوبه ای ایجاد می کنه.

البته پیشنهاد این دوست قدیمی مدتی است رنگی به رخسار این وبلاگ انداخته و امیدواریم تا ابد این رنگ باقی بمونه.

روزهای انتهای سال 84 هم مانند همه ی سال های دیگه می گذره و روزهای جدید سال نو میاد. جای تأسف داره که ما ایرانی ها برای سال های عمرمون برنامه ای نداریم تا بعد از عوض شدن سال اون رو ارزیابی کنیم. به عنوان یه پیشنهاد میگم 5 تا 7 سرفصل کلی رو روی کاغذ بنویسید.(حتما یکی از اون سرفصل ها رو در مورد معنویت و مطالعات مذهبی قرار بدید.)  در هر بند چندین مورد که در یک سال قابل دسترسی باشه. دقت کنید تعداد این برنامه ها بیشتر از 10 برنامه نباشن. حتما راه انجام این برنامه ها رو هم جلوشون بنویسید. و احتمالا مقدمات و هزینه هایی رو که دارن؛ هزینه ها اعم از مادی، وقتی و . . . و حتما محدوده ی زمانی اجرای هر هدف رو قید کنید. دوره های کنترل اجرا شدن اهداف رو هم مد نظر داشته باشید.

آرزو می کنم سالی همراه با معنویت و موفقیت داشته باشید.

این هم نوروزنامه ی کدکنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:29  توسط ایمان ناجی  | 

 دیگه وبلاگمان داشت گردوغبار تنهایی می گرفت از بی لطفی دوستان !

علی شفاعت شاید در چهره هم در بعض یادها نمانده باشد ( از بس که نبوده و نیامده ) ولی امروز با طرحی زیبا آمده ! قدمش مبارک!!

پیشنهاد : جلسه مشترکی در تابستان

و شما : نظر دهید در مورد تاریخ و مکان آن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:26  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

 

امسال بهار پیش دستی کرده! از مقابل پنجره وقتی به چنار جوانی که پنجه های خودش رو به سوی خورشید دراز کرده نگاه می کنم، سرشاخه هایی رو می بینم که چند روز دیگه برگ هایی سبز و زیبا خواهند داد. و این نوید تکاپویی عظیم خواهد بود، در چرخه ی بزرگ آفرینش. با این تغییرات زندگی رنگ دیگری بخودش می گیره. همه جا و همه چیز از نو زاده می شه. و این رنگ و بو جنب و جوش تازه ای به پیرامون ما می بخشه. آدم ها از ماه ها قبل برای لحظه ی برخورد با این تحول برنامه ریزی می کنند. عده ای دوست دارن این لحظه ی زیبا رو در کنار طبیعت بگذرونند. بعضی دوست دارن جاهای مقدس باشن. و بسیاری این لحظه رو کنار اعضای خانواده می گذرونن. و این همه و همه نشان از تازگی و زیبایی این رخداد طبیعی داره.

اما در بطن این رویداد. تصادف دیگری هم بوقوع می پیونده، این گذر سال ها و بهارها، این شتاب لحظه ها و ثانیه ها و ...

سالهاست که هر وقت با خودم نجوا می کنم. یاد این جمله ذهنم رو بخودش جلب می کنه؛ این قافله ی عمر عجب می گذرد!(نمی دونم آیا ادامه ای هم داره یا نه؟مهم مفهوم و معنی این عبارت هستش!)

و یاد اون معلم دوستداشتنی بخیر که هر ثلث بعد از مراسم اهدای تقدیر نامه ها تو دبستان علوی صحبت می کرد. و این جمله ی بیاد موندنی که؛ بچه ها عمر مثله برق می گذره. و همون حدیث طلایی امیرالمومنین(ع).

براستی هر کدوم ما الان چند سالمونه؟ چند ساله دیگه زنده می مونیم؟ شاید بهترین موقع برای این جور فکرها لحظات تغییرات اساسی در زندگیه! پس لحظه ای تفکر کنید که برتر از سالها عبادت خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:13  توسط ایمان ناجی  | 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار ميكرد به پدر و مادرش كه  با نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد  به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود  . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنها ماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد  ،‌ بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  را ديدند  كه  آهسته  به طرف برادر  كوچكترش  رفت. صورتش  را  روي صورت  او گذاشت و  به آرامي  گفت :  ني ني  كوچولو ، به من  بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !   (آن ميلمن)
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:54  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

تیتر خبری سایت بازتاب اعصابم رو به هم ریخت! نوشته "عزای عمومی در قم در پی تخریب گنبد امام هادی(ع)" یکی نیست بهشون بگه آخه تخریب گنبد یعنی چی؟

این هم سایر عکس ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 16:28  توسط ایمان ناجی  | 

ببخشید. نتونستم خود عکس رو بیارم اما لینکش رو گذاشتم.

فقط توجه کنید اینجا خانه ی شخصی امام زمان است. سامرا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 13:20  توسط ایمان ناجی  |