تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

جايي نوشته بودم از قصه هاي مادربزرگ و از غصه هايش ...

شايد نديده باشي ! اما يقين شنيده اي از مادربزرگ آن همه قصه که سالهاست به يادت مانده و ماندگار گشته است.

نمي دانم يادگارهامان همجنس اند يا نه اما قصه ما قصه کدو قلقله زن نبود ! نشنيديم از مادربزرگ قصه آقا گرگ شکمو را اما ديديم و حس کرديم در قصه هايش بي داد دژخيمان را و هجمه هاشان را ...

مي ترسيديم که به لخندي اميد به وجودمان رخنه کرد وقتي قصه از دلاوري ها برايمان گفت از نورها و پيروزي ها ... اگر به آقاي ناجي بر نمي خورد از همان قصه ها که ۱۲ سال حسرت شنيدنش را در مدرسه کشيديم و کسي نگفت جز آن معلم ميهمان دوساله که رفت و شايد کسي هم نبود که بلد باشد و ديده باشد و يا حتي خود شنيده باشد !!

القصه نمي دانم آخرش بالا ماست بود يا پايين دوغ اما قصه ما به سر رسيد و مادربزرگ به خانه اش ...

خدايش رحمت کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:22  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

 

«تعدادى بلدرچين در مزرعه اى زندگى  مى كردند . گندم ها رسيده بود و مى بايست آنها را درو كرد. بلدرچين ها به همديگر گفتند كه تا وقتى گندم ها درو نشده است، در اين جا مى  مانيم و با شروع درو به جاى ديگرى كوچ مى كنيم. مزرعه دار پير به اهالى روستا گفت كه هنگام درو فرا رسيده است، بياييد گندم ها را درو كنيم. چند روزى گذشت و خبرى نشد. سپس مزرعه دار پير به اقوام و خويشان خود پيغام داد كه هنگام درو فرا رسيده است، بياييد تا گندم ها را درو كنيم. دوباره چند روزى گذشت و كسى نيامد. مزرعه دار پير كه اين وضع را ديد، پسرانش را جمع كرد و گفت: گندم ها رسيده است، بياييد تا دير نشده آنها را درو كنيم و قرار گذاشتند كه فردا بيايند و گندم ها را درو كنند. بلدرچين ها با اطلاع از اين تصميم گفتند كه ديگر جاى ماندن نيست و بايد كوچ كرد، چون آنها دست بر زانوى خودشان گذاشته اند و چشم اميد به ديگران نبسته اند.»۱

 

از یادداشت آقای میرزامحمد عزیز قدری دلگیر شدم. چرا که خمودگی ذاتی ما و نه تنها ما بلکه بسیاری از ایرانیان پیرامون ما را به محیطی نسبت داد که سالیانی در آن رشد کردم. و وظیفه ی خود می دانیم که احترامی والا برایش داشته باشم.

 

پ ن.1: عربى، حسين على، انديشه ماندگار، زلال كوثر، ص۲۱۰

پ ن.2 : مقصودم از این نوشته آن بود که بدانیم دست بر زانوی خودمان بگذاریم که دیگران را جز شنیدن کاری نیست.

پ ن.3: هرگز تمایل به آغاز، کند و کاو پیرامون محل تحصیل ندارم که این چالش سال هاست رنگ باخته و از ما سپری شده. هر کس را که تاب دیدن یاران است بسم اله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 13:40  توسط ایمان ناجی  | 

سلام.
من با نظر آقای طباطبایی موافقم . به نظر من بهترین کار اینست که یک گروه کوچک از دوستان مامور شوند تا یک جلسه خیلی مختصر برای شروع مجدد گردهمایی دوستان بگذارند . با این کامنت گذاشتن ها اتفاقی نمی افتد . در ثانی مگر چند نفر از وجود این وبلاگ خبر دارند ؟ تصور من اینست که فاصله به وجود آمده بین بچه ها با این مدل کارها از بین نمی رود . باید از یک جایی شروع کرد . من به شخصه داوطلب همکاری برای گذاشتن قرار اولیه بین دوستان هستم .

۰۹۳۲۹۲۹۵۱۲۴

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 7:38  توسط حمید مرشدزاده  | 

سلام

امروز داشتم تاريخ راه اندازي وبلاگمان را چك مي كردم و متوجه شدم از زمان برپايي اين وبلاگ تا الان چيزي حدود 10 ماه گذشته است و جالب اينكه تعداد نويسندگان اين وبلاگ در ا ين 10 ماه بين 5 تا 6 نفر بوده است.

جالب تر آنكه در جلسات اوليه سال قبل، دوستان زيادي شركت كردند و هر كدام افاضاتي نمودند و تصميماتي گرفته شد ولي دريغ از عملي شدن يكي از آن تصميمات. حتي ديگر پي گيري هم نشد !

متاسفانه در اين كشور ياد گرفته ايم فقط حرف بزنيم و شعار بدهيم. عمل برايمان كلمه اي گنگ و بي مفهوم شده. همين الان اگر يك طرحي داده شود همه ما حتي من سريع اظهار نظر مي كنيم و پيشنهاد مي دهيم و بعد با ظاهري كاملا پيروزمندانه و حق به جانب جلوي ديگران عرض اندام مي كنيم كه چي؟ كه بله اين طرح را من دادم و فلان تصميم را من گرفتم و در فلان جلسه اينكار را پيگيري كردم و از اين جور حرفهاي رنگ و لعاب دار. اي بابا! پس عمل چي؟ چرا هيچوقت نمي شنويم كه كسي از ما بگويد فلان كار را تا انتها پيگيري كردم و به انجام رساندم؟!

باز خدا عاقبت آقاي ميرزا محمد را به خير كند كه اين وبلاگ را راه انداخت و كج دار مريض به جلو برد. آن اوايل با شوقي وصف ناشدني مطلب مي نوشتيم كه مثلا دوستان قدم رنجه نمايند و نظري دهند ولي اكنون دستمان به نوشتن مطلب نمي رود!

آقاي شفيعي را چند وقت پيش ديدم و از او سوال كردم كه چرا نظر نمي دهي؟ و ايشان با بي تفاوتي گفت كه من مطالب را مي خوانم.

همين ايشاني كه در جلسات با شور خاصي شركت مي كرد و همانند آقاي ميرزا محمد در راه اندازي وبلاگ دستي داشت.

جالب است نه! آدم براي اين حضرات مطلب بنويسد و فقط خودم و خودش و خودت و ... نظر دهند و متن بنويسند. به آقاي وزيري گفتم چرا سري به وبلاگ نمي زني و ايشان گفتند كه كار دارم وقت ندارم. عجب! ما كه مي نويسيم همه بيكار هستيم و ...!

بعضي ها را هم كه مي بيني و از آنها مي خواهي كه مطلبي بنويسند مي گويند ما قلمان خوب نيست و مطلبي نداريم. يكي نيست به اين آقايان بگويد خوب قلم به دست بگيريد و از خاطرات دوران دبيرستان بنويسيد هم جذاب است هم يادآور دوران مدرسه! اين كار واقعا سخت است؟

آقايان صباغي، ملكشاهي ، فروزان نژاد، جلالي، مجتبي تهراني و ... كجا رفته اند؟ آيا تا به حال از احوال پرسي از همديگر ضرري كرده ايد؟ آيا در اين شرايط كاري كه با انواع شيطنتها و فريبها روبرو هستيد و تشخيص مال حلال از حرام سخت شده است، تكيه گاهي بهتر از دوستان دوران مدرسه پيدا كرده ايد؟

همه دادو فرياد من اين است كه آقايان حضرات به خدا در طول زندگي اتان دوستاني به پاكي همدوره اي هايتان در مدرسه علوي نخواهيد يافت و يا كمتر پيدا مي كنيد. پس بياييم كمي با هم باشيم. فقط كمي!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:52  توسط سیدعلی طباطبایی  | 

به نام خدا

برترین درودها و سلام ها تقدیم به برترین انسان ها همو که در طی سال های رسالتش واسطه ی رحمت پروردگار بود بر اهل زمین. بزرگ پیامبری که امیرمومنان پسر عمش، زهرای اطهر دختش و حسنین فرزندش اصحاب کسایند.

در ایام میلاد حضرت رسول کمال بی ادبی دیدم که در این وبلاگ سخنی از او به میان نیاوریم. پس یک یک عزیزان، نگارنده و خواننده، آنان که صاحب بیانند و یا صاحب بنان. عبارتی کوتاه به رسم ادب بر پای این نوشته کامنت(!) نمایند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:51  توسط ایمان ناجی  | 

ه نام خدا

امروز تصمیم گرفتم یه کم حال و هوای نوشته ام رو عوض کنم.

 

*****************************************************************

یکم:

سال قبل هم زمان با شروع تعطیلات نوروز ترمیم بلکه تعویض روکش دو پل از پل های حافظ شروع شد. اما این پروژه که قرار بود تا 15 فروردین همان سال تمام شود تا 5 خرداد طول کشید و مشکلات ترافیکی بسیاری در این منطقه ایجاد کرد. تنها راهی که به ذهن شهردار آن موقع رسید این بود که اعلام عذر خواهی کند از این مشکل بوجود آمده و هر 15 روز یک پلاکارد هم دردی با اعلام زمان جدید پایان کار در تقاطع مورد نظر نصب کند.

دوم:

امسال نیز هم زمان با شروع تعطیلات روکش پل چوبی و پل کالج تعویض شد. این کار تنها در پل کالج با 8 روز تأخیر در 23 فروردین به پایان رسید. در مدت این تأخیر شهردار حتا یک بیانیه هم برای این اتفاق صادر نکرد. و فقط پیگیر تسریع کار شد.

*****************************************************************

پ.ن1:زمانی که قالیباف برای ریاست جمهوری تبلیغات می کرد با بسیاری که صحبت می کردم می گفتم از طرز تبلیغات او مشخصه مدیر برنامه ریز و منظبتی است.

پ.ن2: من به هیچ کدوم رأی ندادم. اشتباه نکنید. فقط تفاوت عمل دو نفر رو نشان دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط ایمان ناجی  | 

به قول آقای ناجی ( که هنوز ...) ولوله ی سال نو که فروکش می کند آرام آرام ذهن ها متمرکز می شود و یادی از وبلاگ ...

پارسال با پیشنهاد دیدار حضوری دوره پایان یافت اما بی نتیجه ! در نظرسنجی مکان  ۷ نفر نظر داده اند ۴ تا مخالف با محل دبیرستان و ۳ تا موافق و در زمان هم اولویت با نیمه اول تیرماه است ! اما در این میان یک پیشنهاد مغفول ماند و آن پیشنهاد آقا مهدی عارف نظری بود که از ساختمانی مجهز به سونا و استخر و رستوران در دبستان علوی ۱ می گفت که قابل هماهنگی و قرار گذاشتن است! به نظرم بد نیست که دوستان در این مورد اندیشه ای دیگر کنند و صد البته آنها که به وبلاگ سر می زنند رابطی باشند به آنها که سر نمی زنند به زنگی یا پیام کوتاهی ...

در این بین یادداشت دیگری هم بود از علی طباطبایی که می گفت من تهران نیستم !! کاش بیشتر می دانستیم!  تا بعد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:49  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

امیدوارم سال جدید برای همه با موفقیت و مهربانی آغاز شده باشه.

بالاخره شروع توفانی سال جدید در محل کار کمی به ساحل آرام رسید و ما تونستیم سرمون رو بخارانیم. البته هم زمان نوشتن این پست که مدت ها بود نیمه کاره شروع شده بود رو پی گرفتیم.

در آخرین پستی که سال گذشته نوشتم حرف از برنامه ریزی و اهداف زدم و اینکه می تونیم با قرار دادن چند بند کلی تمام کارهایی که برای سال جدید مفید هستن رو با برنامه پیش ببریم. نمی دونم کدام یکی از شما از تعطیلات آغاز سال برای این کاری استفاده کرده؟ ولی باید بگم، نوشتن چنین برنامه ای سخت نیست اجرای اون سخته.

********************************************************************* 

پ.ن1: وبلاگ ما هم داره رو به تعطیلی می ره. متاسفانه بعضی متن هایی که میاد همچین صاف از ایمیل هایی که دوستامون می فرستنه و بعد سر از اینجا در میاره (!!)

پ.ن2: بحث برگزاری مجمع هم خیلی با شوق شروع شد ولی مثل باران بهاری رگباری زد و فرو نشست. نمی دونم اصلا ضرورت داره این دست کارها. بچه های دوره گروه، گروه با هم ارتباط دارن دیگه دیدن سایرین شاید براشون انگیزه نباشه. شاید دیدار دوباره، می خواست بهانه ای برای گرد آمدن باشه. آیا این کار فایده ای هم داره. (و همان بحث هایی که از روز پایان گرفتن درس در دبیرستان شروع می شود و تا . . . ادامه دارد.)

سربلند باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:30  توسط ایمان ناجی  | 

 

 

                       به نام خدای یکتا و آنکه همه ی زیبایی ها را آفرید

 

دوستان عزیز برایتان سالی خوب همراه با زیباترین اوقات را آرزو می کنم.

  

 سال های بسیار می آیند و در گذار خود ما را در حسرت لحظات خود باقی می گذارند.

 

آغاز سال را همراه با این سخن بی مناسبت نمی دانم؛ بدانی و بدانم که تک تک ثانیه هایی که برمامی گذرد همان آناتی است که فرداها رنگ خاطره خواهد گرفت و گاهی رنگ ناخوشایند تلخی. زنهار که امروز را به طمع فردا از دست ندهیم. دل ها را نرنجانیم. و انگشت حسرت نگزیم.

 

در بهار زیبای طبیعت بهار زیبای عالم را بخوانیم و با یاد او سراسر زندگی را بهارستان معنویت و انسانیت گردانیم.

 

به امید خدا

 

در ضمن مجلس روضه به مناسبت ایام اربعین و شهادت پیامبر اکرم و امام مجتبی و امام رضا در منزل ما برقرار است.

آدرس:خیابان ایران-خیابان شهید قادری(سقاباشی)-جنب مدرسه ابرار-پلاک ۱/۶۰

زمان:۱ الی ۱۰ فروردین ۱۳۸۵-از نماز مغرب و عشاء

سخنران:آقایان سبط و فاضل کاشانی(نماز جماعت به امامت آقای سبط)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 2:0  توسط مهدی عارف نظری  | 

مثل هر سال فروردین زمان شکوفه های طبیعت است و نوروز که گرامی اش می داریم و چه زیباست امسال که نهضتی هم از نو می شکوفد و خونی که در تاریخ جریانی آسمانی دارد !

به رسم دید و بازدید نوروزی بد نیست سری به منزل آقای ملکشاهی بزنید که منزلی نوکرده در سال نو و پنج روزی به حرمت شهید کربلا اقامه عزا نموده است.

و چه تاکید زیبایی داشت جناب فائق در آن مجلس از صله رحم و اربعین و ... و از همه زیباتر نمازی بود به جماعت به لحن معلم اخلاق دوران تحصیل ...

و باز چه عجیب بود این مرام علوی که همه از این کلبه دوستانه می گفتند و می دیدند و حتی می خواستند بنویسند اما بی نام و نشان و اسمی که خاطره انگیز باشد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 10:43  توسط مجتبی میرزامحمد  |