تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

بالاخره بعد از ۹ روز و اندي و کلي گريه و زاري و مويه و فغان چند نفري دلشان به حال اين وبلاگ غريب سوخت !

دو يار غار يکي سيدعلي طباطبايي و ديگر دوست مستعار : ايمان ناجي (که البته با خداحافظي بعدش به زور شايد بشود نصفه حسابش کرد)

علي شفاعت و مهدي عارف نظري و اين آقا : (@_@) که همان سيدحامد خان لاجوردي خودمان است و اضافه کنيد به جمعشان حميد مرشدزاده را که همگي به قرار دو سه ماهي يکبار سري زده اند و از قضاي روزگار به يادداشت فغان وار من برخورده اند.

و از همه عزيزتر سيدحامد وزيري هامانه که ماهانه که چه عرض کنم سالي يک بار سري مي زند و انگار که ديروز بوده گلايه از خستگي امروز دارد و لابد کسي خسته نيست جز دشمن !

و خود من بيکار که لابد اگر کارم الزامي نداشت عمرا حالا حالا ها سري مي زدم.

حالا به نظر شما از اين لشکر پر آوزاه چه گهرها که برون نتراود ؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:40  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به نام خدا

 

آقا من می خوام افشاگری کنم. از همان نوعی که دوست دارم. یعنی یه جورایی . . .

می دونید، ما از مسئولان مملکتمون ایراد می گیریم ؟ تو تاکسی که می شینیم ناله می زنیم! هرجا که می ریم فریاد می کشیم! و هزارتا چیز دیگه .

تازگی بنده به اشراقاتی دست پیدا کردم، می دونید هرکدوم ما مصداق کوچیکی از مسئولان مملکتیم و هر اداره و شرکتی مثال کوچیکی از کل کشوره .

الان هم تک ما از دو حال خارج نیستیم یا اینکه خیلی سرمون شلوغه و اصلا ارزشی برای این کار قائل نیستیم(!!) یا اینکه خیلی بی حالیم(!!)

چندتا سوال:

آخرین کتابی که خوندید اسمش چی بود؟

آخرین روزی که برای پیاده روی به پارک رفتید کی بود؟

آخرین مهمانی خانوادگیتون کی بوده؟

دیشب چند ساعت خوابیدید؟

آخرین هدیه ای که دادید چی بوده؟

آخرین هدیه ای که گرفتید چی بوده؟

.

.

.

و آخرین تعریف خودتون رو از زندگی بگید.

 

حالا لطفا اولین پستی که من نوشتم رو در ادامه بخونید. برای خودم، برای شما و برای مملکتم متأسفم که ما همه چیز رو قاطی کردیم(!!!) و نتیجه ای جز این نداره.

 

 

خدانگهدار علوی 35


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:0  توسط ایمان ناجی  | 

من که نفهمیدم آخرش چند نفر از این وبلاگ ما دیدن می کنند و اگه  مثلا بخواهیم از این طریق قراری بذاریم و یا کار مشترکی انجام بدیم اصلا کسی می فهمد یا نه ؟!!!

بابا محض رضای خدا از امروز هر کی می یاد سر می زنه یه کامنت برای این مطلب بذاره ... تا اگه اساسا کسی نیست تعطیلش کنیم بره !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 9:16  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

سلام به همه دوستان عزیز.

حتما آقای قلی از معلمین دبستان علوی/۲ را به خاطر دارید.(که البته در سالهای اخیر تغییر نام خانوادگی داده و به سعیدیان راد تبدیل شده بود)ایشان چند سالی بود که از بیماری کلیوی رنج می بردو در نهایت در روزیکشنبه دار فانی را وداع گفت.

ختم:چهارشنبه۱۳/۴/۸۵ ساعت ۵تا۳۰/۶ در مسجد سمنگان

شب هفت:یکشنبه ۱۸/۴/۸۵ ساعت ۵تا۷ در مدرسه علوی شماره۲

جهت شادی روحش فاتحه ای قرائت نمائید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:55  توسط مهدی عارف نظری  | 

به نام خدا

 

پیرمرد عصا به دست و لنگان لنگان وارد اتاق شد. آرام کتاب کهنه ای را از روی تاقچه برداشت. دستی به جلد کتاب کشید. خاموش و بی صدا به چهره ی کتاب خیره شد. بعد از چند دقیقه صفحه ای از کتاب را گشود تا غنچه ی گل سرخ را که از بوته ی گل حیاط چیده بود میان کتاب بگذارد. بیشتر صفحات کتاب با یک گل سرخ تزیین شده بودند و صفحات کتاب رو به پایان بود. پیر مرد در حسرت سال ها که هر هفته گل سرخش را میان کتاب به امانت نهاده بود، آهی کشید و کتاب را بست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:34  توسط ایمان ناجی  |