آهسته پرکشید و رها شد؛ در امتداد روشن خورشید
از انعکاس برق نگاهش، یک کهکشان ستاره درخشید
روشن شد از طلیعه ی رویش، چشمان خو گرفته به یلدا
گل کرد در کویر تباهی، مردی هم از سلاله ی فردا
مردی چو کوه محکم و نستوه چون آسمان وسیع و سرافراز
سرشار زاشتیاق شکفتن لبریز از رهایی پرواز
مردی پیام آور رویش جاری چو رود، ژرف چو دریا
چون موج، پرتلاطم و بی تاب در یک کلام، شیعه ی مولا
تابید با درخشش مهتاب بارید با ترنم باران،
بر شام بی ستاره ی امید بر باغ بی شکوفه ی عرفان
چون شمع، قطره قطره فرو ریخت، عمران گران به پای محبت
هرگز نمیرد آن که پی افکند، در قلب ها بنای محبت
مرهم نهاد بر غم تردید، بر زخم های فکرت یاران
درمان دردهای زمان بود، چون مهر در ضمیر زمستان
افسوس! آفتاب حضورش، بر بام صبح دیر نپایید
شب ماند و زخم های پیاپی، بر پیکر تکیده ی امید
اما هنوز پرتو مهرش، روشنگر سیاهی دل هاست
این روح ناشناخته ـ آری! ـ افسوس! تا همیشه معماست
آهسته پرکشید و رها شد، در امتداد روشن خورشید
مردی که سایه بر سر ما داشت، مردی که در حصار نگنجید
بر گرفته از سایت دوره ۳۹ (ظاهرا خود دوستان از سایت مرحوم علامه گرفته اند.)
با سلام
لینک وبلاگ و سایت برخی از دوره های دیگر را پیدا کردم و در قسمت پیوند ها قرار دادم از شما دعوت می کنم نگاهی به آنها بیندازید. بعضی از آنها مثل دوره ۳۹ یا ۲۴ سایت های جالبی دارند و اطلاع رسانی آنها نیز نسبتا قوی است.
اگر اشتباه نکنم سال سوم دبیرستان بود یا شاید هم دوم ... همان جشن نیمه شعبان که یاسین حجازی بهمراه باقی بچه ها یک نمایشنامه خاص آماده و اجرا کردند ... یادتان هست؟
برای آن جشن آقایی متنی نوشته بود برای اجرا بصورت دکلمه و من هم متولی اجرای آن ... متن را یکی از اساتید باید تایید می کرد مثل مابقی محتویات برنامه. متن احساسی بود و ظاهرا نویسنده را شوری گرفته بود از قیاس رزمندگان جنگ با یاران پیامبر(ص)... کاری به درستی یا نادرستی ندارم ولی آنچه آن روز مهم بود نه محتوا که حس شورانگیز تلاش بود برای بچه ها ...
و برعکس آن استاد محترم به رفت و برگشتی چند روزه از تایید متن امتناع می ورزید و بهانه جویی می کرد! یادم هست که تا روز جشن همان متن را تمرین می کردیم به امید اینکه تایید شود تا صبح روز جشن ...
استاد مرا خواست به وعظ و استدالال در باب عدم قیاس اینان با اصحاب راستین پیامبر(ص) ... به رسم تنبیه از نوع علوی!
جلسه ای بود طولانی و مفصل و من هم دفاع می کردم ... نه به خاطر درستی مطلب که به خاطر حسی که با گروه داشتیم و روزها تمرین کرده بودیم.
القصه وقت تنگ بود و از حوصله همه خارج ...
نتیجه آن شد که بخشهای عمده ای از آن متن حذف شد و دکلمه ما ناقص ... از برای دلخوش کردن ما هم در آخر دعایی کردند در حق رزمندگان و امامشان (ره) !
امروز و آنروز اصلا درستی ادعا برایم مهم نبوده و نیست ... آنچه مهم بود حسی بود که به ترازوی منطق مورد قضاوت قرار گرفت ؟!
به سان دو مطلب پیش که چنین شد !!
با سلام و عرض ادب به حضور یاران قدیم و آرزوی مقبول واقع شدن عبادات و بندگی های شما، فرصتی دیگر دست داد تا با هم نگاهی دیگر به کلام روشنگر مولایمان امیرالمومنین علیه السلام بیندازیم:
من شما را از دنیا برحذر می دارم، پس به راستی که آن منزلی است ناپایدار نه سرایی برای جُستن آب و گیاه، در حقیقت دنیا خود را با چیزهای فریبنده آراسته و مردمان را با این آرایش فریفته است. سرایی است که در نزد پروردگار خود خوار و زبون است از این روی حلال آن را با حرامش و خوبی آن را با بدیش و زندگی آن را با مرگش و شیرینی آن را با تلخیش در هم آمیخته است. خداوند دنیا را برای دوستان خود گوارا و بدون آلودگی و ناراحتی قرار نداد اما برای دشمنان خویش آنچه از آن خواستند دریغ نکرد خوبی دنیا اندک و دور از انسان و بدی آن حاضر و آماده است و هرچه در دنیا گرد آورده شود پراکنده و نابود می گردد و فرمانروایی و قدرتمندی در آن از انسان گرفته می شود و آنچه در آن آباد است به ویرانی می رسد. در سرایی که همچون ساختمانی شکست می خورد و ویران می شود چه خوبی و خیری می توان یافت؟
کتاب شریف نهج البلاغه ترجمه علی اصغر فقیهی صفحه 349
شهریور ۸۵ طبقه ی دوم یک ساختمان نسبتا نوساز ... خلوت بود و کم نور ... در میان اتاقها گشتم دنبال یک آشنا ... آشنا مثل همیشه گرم بود و صمیمی ... و گولم زد !

کم کم آشناهای دیگری هم دیدم که چینش آنها در آن سازمان برایم بدیع بود ... و هیچگاه باور نمی کردم اگر روزی این چینش بر هم بخورد دلم اینقدر بگیرد ...
دیگر قصه آن ساختمان رو به پایان است ... آن آشنای اولی حالا کوچ هجرت می زند و ما مانده ایم و حوض تنهایی ...
دوست دارم بزرگ شوم و این آروزیی است که چون برای خود می پسندم برای او هم می پسندم ... اما اگر برود ... دیگر نیست ... و دلم می گیرد...
خدایا اگر هم می رود ... دلم نگیرد !!!
جهت اطلاع بیشتر باشماره ۳۳۵۶۲۵۳۳ جناب آقای َعطایی مسوول استخر تماس بگیرید.
لطفا" نگویید مرا می شناسید تا در گزینش رد نشوید.![]()
جالب بود هر کس آنجا زحمتی می کشید ولی بیچاره من فقط نگاه می کردم.و خوشحال بودم که با این عزیزان در یک کلاس بودم.و با خودم می گفتم یادش به خیر چه دورانی با هم داشتیم.ولی چه سود که گذشته رفته است.
موقع سحر فکری به ذهنم آمد و دعایی کردم که خدایا مرا هم با آنها که نام بردم و بقیه بچه ها که دیشب آنجا نبودند وحتما" در خلوتی در مناجات بودند ودر کنار آنها به بهشت ببر.آمین
خیلی التماس دعا
ماه.ماه روزه است.*روز.روز ضربت است*ازمصیبت علی (ع)*دردلم قیامت است
روزهای ماه را*گر چه روزه بوده ایم*ما به لقمه های چرب*روزه را گشوده ایم
هیچ شب نگشته ایم*با یکی دو رنگ سیر*در کنار نان علی(ع)*لب نزد به ظرف شیر
توی سفره اش علی(ع)*شربت خنک نداشت*در کنار نان جو*او به جز نمک نداشت
زرق وبرق سفره ها*کم نمی شود ولی*کاش زندگی کنیم*مثل حضرت علی(ع)
از هم دوستان الماس دعای مخصوص دارم .
در ضمن شعر هم از من نیست.
به استحضار کلیه دوستان می رسانم که مقرر شده است تا امشب ساعت ۸:۳۰ در حسینیه ارشاد جشنی به مناسبت میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن علیه السلام برگزار گردد.
امید است که توفیق حضور در این مراسم معنوی را بیابیم.