وقتی مطلب مجتبی رو خوندم نمیدونم چرا ناگهان یاد بهار سال ۷۵ افتادم. بهاری که با تمام بهار های دیگه تفاوت اساسی داشت. چون بجای اینکه هرکسی در کنار خانوادش باشه و شادیش رو با اونها تقسیم کنه، در کنار هم بودیم.صبحها ساعت ۴-۴/۳۰ بیدار میشدیم و توی سرما اون مسافت نسبتا زیاد رو طی میکردیم تا از سالنهای خاب با بخاریهای نفت سوز که دائما دود میکرد، خودمون رو به سالن مطالعه برسونیم و تستهای مکانیک رو با هم چک کنیم.(البته من که خیلی حال نداشتم هر روز بلند شم اما بعضی ها حتما بلند میشدن) یاد تون میاد برای سال تحویل اون سینی برگه تست و موش مداد به دستی که ناصر موحدی عزیز برامون تهیه کرده بود و چند دقیقه استراحت که برای سال تحویل بهمون دادند.و روز آخر که شاهد تولد یک بزغاله کوچک و زیبا بودیم که بعضی ها هنوز عکساشو دارند.
نمیدونم چرا ولی اون روزها ما فقط به نتیجه(که امروز ما باشه) فکر میکردیم اما امروز حسرت اون با هم بودن زیبا رو میخوریم که خیلی ساده از دستش دادیم و شاید اون روزها هیچ وقت فکرشو نمیکردیم.
سال نوی خوبی را برای شما دوستان عزیز و خانواده هایتان آرزو دارم. راستی به پیشنهاد هایی که مجتبی داده فکر کنید بلکه بیشتر همدیگه رو ببینیم.