پرنده ای از آنجا می گذشت آنچه دید بوزینگانی بود که هیزم بر کرم شبتابی می ریختند تا اتش بگیرد و گرم شوند.برآشفت ! که این بی خردان را هدایت باید !
مرد با خردی پرنده را دید که مانند اسفندی می جهد و سر وصدا می کند و می خواهد این جمع را متقاعد کند که این آتش نیست و کرم است و.. . به پرنده گفت بگذار این جمع به حال خود باشند که این کار تو نیست! پرنده گفت هر کجا حماقت باشدباید با ان مبارزه کرد باید به دنبال دشتی بود به دور از سفاهت و حماقت !! باید روشنگری کرد برای همسایگان. مرد خندید
در این حین پرنده به جمع نزدیک شد که ناگهان بوزینگان بر ان دست یافتند و سرش به سنگ کوبیدند و پر وبالش را به آتش خود دادند تا بیشتر بیافروزد !!
و بعد...
مرد راه خور گرفت و بوزینگان به آتش خود می دمیدند،کرم همچنان نقش آتش را بازی می کرد و پرنده ...
