تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

به نام خدا

 

آقا من می خوام افشاگری کنم. از همان نوعی که دوست دارم. یعنی یه جورایی . . .

می دونید، ما از مسئولان مملکتمون ایراد می گیریم ؟ تو تاکسی که می شینیم ناله می زنیم! هرجا که می ریم فریاد می کشیم! و هزارتا چیز دیگه .

تازگی بنده به اشراقاتی دست پیدا کردم، می دونید هرکدوم ما مصداق کوچیکی از مسئولان مملکتیم و هر اداره و شرکتی مثال کوچیکی از کل کشوره .

الان هم تک ما از دو حال خارج نیستیم یا اینکه خیلی سرمون شلوغه و اصلا ارزشی برای این کار قائل نیستیم(!!) یا اینکه خیلی بی حالیم(!!)

چندتا سوال:

آخرین کتابی که خوندید اسمش چی بود؟

آخرین روزی که برای پیاده روی به پارک رفتید کی بود؟

آخرین مهمانی خانوادگیتون کی بوده؟

دیشب چند ساعت خوابیدید؟

آخرین هدیه ای که دادید چی بوده؟

آخرین هدیه ای که گرفتید چی بوده؟

.

.

.

و آخرین تعریف خودتون رو از زندگی بگید.

 

حالا لطفا اولین پستی که من نوشتم رو در ادامه بخونید. برای خودم، برای شما و برای مملکتم متأسفم که ما همه چیز رو قاطی کردیم(!!!) و نتیجه ای جز این نداره.

 

 

خدانگهدار علوی 35


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:0  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

پیرمرد عصا به دست و لنگان لنگان وارد اتاق شد. آرام کتاب کهنه ای را از روی تاقچه برداشت. دستی به جلد کتاب کشید. خاموش و بی صدا به چهره ی کتاب خیره شد. بعد از چند دقیقه صفحه ای از کتاب را گشود تا غنچه ی گل سرخ را که از بوته ی گل حیاط چیده بود میان کتاب بگذارد. بیشتر صفحات کتاب با یک گل سرخ تزیین شده بودند و صفحات کتاب رو به پایان بود. پیر مرد در حسرت سال ها که هر هفته گل سرخش را میان کتاب به امانت نهاده بود، آهی کشید و کتاب را بست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:34  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

سال ها پیش، در کرانه های جنوب شرقی هند، دهکده ای کوچک بود به نام ناجیایمانی. مردمان سیه چهره ی این دیار از آغاز روز تا ساعات پایانی به کار و تلاش مشغول بودند. دشت جنوبی این شهر اراضی سر سبز کشاورزی بود با چشمه هایی جوشان و پر آب. ارتفاعات شمالی تپه هایی نه چندان مرتفع که مراتع پر ثمر دامداری را در خود داشتند.

نزدیکی روستا به اقیانوس، هوای شرجی اما مطبوع بهاری را همیشه برای ساکنان به ارمغان داشت. روزی از روزها گروهی از جوانان این دهکده . . . .

 

توی وبلاگشون نوشتند آقا بیاید یه همایش برگزار کنیم. کلی نظر و نظرسنجی و پیشنهاد. زمان و فکر و طرح. ولی تمام این ها فکرهای نیمه خام سی و پنج بود.

 

. . . .

 

و فردای آن روز، همه چیز و همه کس شرایط عادی خود را داشت مثل روزهای پیش. روستای آرام، مردمان زحمت کش و شهری آزاد و آرام و آباد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:20  توسط ایمان ناجی  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:53  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

انبوه زاغه نشينان در حاشيه ي شهرهاي بزرگ جهان (كه از طريق بازيافت زباله هاي شهري زندگي مي كنند و از ابتدايي ترين حد رفاه اجتماعي محروم اند.)، شصت ميليون بي خانمان در كشور هند (كه در كنار خيابان ها زندگي مي كنند و شب را در زير سايبان هاي منازل و مغازه ها سپري مي كنند) ، هزاران آواره و در به در، در سراسر گيتي (كه حتا يك لقمه نان براي زيستن ندارند.)، همه و همه فريادهايي گويا و صامت از ناتواني سيستم حاكم بر جهان در رفع مشكلات بشر است . . .

ولي توسن سركش عنان گسيخته ي دنيا دوباره بر آستان تك سواران تيزرو و ماهر باز مي گردد و پس از صدها سال باركشي چون چارپايان، دگربار در ميدان هاي نبرد حق ظاهر خواهد شد و رخش تيزروی هستي بار ديگر رستم تك سوار را بر پشت خويش خواهد نشاند.

همو كه عدالت موعود و سعادت معهود را به جهانيان عرضه مي دارد و كام بشريت را پس از هزاران سال ها تحمل ظلم و بيداد به چشيدن طعم عدالت و داد، شيرين خواهد كرد.

 

*بر گرفته از كتاب فرهنگ و تمدن در عصر موعود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:18  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

بسیاری از دوستان دوره ی 35 چونان که آشکار است. کسوت دبیری و معلمی دارند، چه زیبا ردایی و چه زیباتر شغلی.

و روزهایی که سپری شد به انگیزه ای نام این گروه بی ادعا را بر خود دارد. از استادی که اندیشه هایش فارغ از فراز و فرودهای علمی نوع نگرشی نوین را به معرض عموم جلوه گر ساخته است.

به خاطره ای از بزرگواری دیگر کلامم را پایان می دهم؛

به توفیقی در مجمعی که بزرگان گرد یکدیگر آمده بودند، دکتر علی قائمی استاد شناخته شده ی بحث های تربیتی سخن از دانش اندوزی و علم آموزی می کرد و از بیوگرافی خود کلام می راند. که آری آن سال که عزم به تحصیل در سوربن جزم کردم حتا مجله های مکتب اسلام را به قرار هر کدام 2 ریال فروختم تا مخارج سفر جمع کنم. از خواب شب و روز خود می گفت که شاید به 4 ساعت برسد و فارغ از تعارفات روزمره می گفت جلسه ای که برایم بی بهره باشد و یا درحد تذکر، بسیار می پرهیزم. که عمر گرانمایه است و فرصت کوتاه. و نصیحت علامه ی فلسفی را گفت که تا 40 سالگی هیچ منتشر نکن و چنین کرده بود. که گویی فواید بسیار دیده بود که رضایت داشت.

در مجال چند دقیقه ای احساس حقارت در پبشگاه علمی این مرد مرا همچون دیگران به خاک نشاند که اگر مرد راه این است که پشّه ای . . . ؟

و شما حدیث مفصل را بخوانید.

شاهدی هم از غیب رسید که بر سر سالنمای ما امروز نوشته است:

دونان چو گلیم خویش بیرون بردند

گویند چه غم گر همه عالم مردند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:20  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

یه سوال مهم دارم بدون معطلی و سریع بگید، پست ترین شغل تو ذهنتون چیه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:38  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

«تعدادى بلدرچين در مزرعه اى زندگى  مى كردند . گندم ها رسيده بود و مى بايست آنها را درو كرد. بلدرچين ها به همديگر گفتند كه تا وقتى گندم ها درو نشده است، در اين جا مى  مانيم و با شروع درو به جاى ديگرى كوچ مى كنيم. مزرعه دار پير به اهالى روستا گفت كه هنگام درو فرا رسيده است، بياييد گندم ها را درو كنيم. چند روزى گذشت و خبرى نشد. سپس مزرعه دار پير به اقوام و خويشان خود پيغام داد كه هنگام درو فرا رسيده است، بياييد تا گندم ها را درو كنيم. دوباره چند روزى گذشت و كسى نيامد. مزرعه دار پير كه اين وضع را ديد، پسرانش را جمع كرد و گفت: گندم ها رسيده است، بياييد تا دير نشده آنها را درو كنيم و قرار گذاشتند كه فردا بيايند و گندم ها را درو كنند. بلدرچين ها با اطلاع از اين تصميم گفتند كه ديگر جاى ماندن نيست و بايد كوچ كرد، چون آنها دست بر زانوى خودشان گذاشته اند و چشم اميد به ديگران نبسته اند.»۱

 

از یادداشت آقای میرزامحمد عزیز قدری دلگیر شدم. چرا که خمودگی ذاتی ما و نه تنها ما بلکه بسیاری از ایرانیان پیرامون ما را به محیطی نسبت داد که سالیانی در آن رشد کردم. و وظیفه ی خود می دانیم که احترامی والا برایش داشته باشم.

 

پ ن.1: عربى، حسين على، انديشه ماندگار، زلال كوثر، ص۲۱۰

پ ن.2 : مقصودم از این نوشته آن بود که بدانیم دست بر زانوی خودمان بگذاریم که دیگران را جز شنیدن کاری نیست.

پ ن.3: هرگز تمایل به آغاز، کند و کاو پیرامون محل تحصیل ندارم که این چالش سال هاست رنگ باخته و از ما سپری شده. هر کس را که تاب دیدن یاران است بسم اله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 13:40  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

برترین درودها و سلام ها تقدیم به برترین انسان ها همو که در طی سال های رسالتش واسطه ی رحمت پروردگار بود بر اهل زمین. بزرگ پیامبری که امیرمومنان پسر عمش، زهرای اطهر دختش و حسنین فرزندش اصحاب کسایند.

در ایام میلاد حضرت رسول کمال بی ادبی دیدم که در این وبلاگ سخنی از او به میان نیاوریم. پس یک یک عزیزان، نگارنده و خواننده، آنان که صاحب بیانند و یا صاحب بنان. عبارتی کوتاه به رسم ادب بر پای این نوشته کامنت(!) نمایند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:51  توسط ایمان ناجی  | 

ه نام خدا

امروز تصمیم گرفتم یه کم حال و هوای نوشته ام رو عوض کنم.

 

*****************************************************************

یکم:

سال قبل هم زمان با شروع تعطیلات نوروز ترمیم بلکه تعویض روکش دو پل از پل های حافظ شروع شد. اما این پروژه که قرار بود تا 15 فروردین همان سال تمام شود تا 5 خرداد طول کشید و مشکلات ترافیکی بسیاری در این منطقه ایجاد کرد. تنها راهی که به ذهن شهردار آن موقع رسید این بود که اعلام عذر خواهی کند از این مشکل بوجود آمده و هر 15 روز یک پلاکارد هم دردی با اعلام زمان جدید پایان کار در تقاطع مورد نظر نصب کند.

دوم:

امسال نیز هم زمان با شروع تعطیلات روکش پل چوبی و پل کالج تعویض شد. این کار تنها در پل کالج با 8 روز تأخیر در 23 فروردین به پایان رسید. در مدت این تأخیر شهردار حتا یک بیانیه هم برای این اتفاق صادر نکرد. و فقط پیگیر تسریع کار شد.

*****************************************************************

پ.ن1:زمانی که قالیباف برای ریاست جمهوری تبلیغات می کرد با بسیاری که صحبت می کردم می گفتم از طرز تبلیغات او مشخصه مدیر برنامه ریز و منظبتی است.

پ.ن2: من به هیچ کدوم رأی ندادم. اشتباه نکنید. فقط تفاوت عمل دو نفر رو نشان دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

امیدوارم سال جدید برای همه با موفقیت و مهربانی آغاز شده باشه.

بالاخره شروع توفانی سال جدید در محل کار کمی به ساحل آرام رسید و ما تونستیم سرمون رو بخارانیم. البته هم زمان نوشتن این پست که مدت ها بود نیمه کاره شروع شده بود رو پی گرفتیم.

در آخرین پستی که سال گذشته نوشتم حرف از برنامه ریزی و اهداف زدم و اینکه می تونیم با قرار دادن چند بند کلی تمام کارهایی که برای سال جدید مفید هستن رو با برنامه پیش ببریم. نمی دونم کدام یکی از شما از تعطیلات آغاز سال برای این کاری استفاده کرده؟ ولی باید بگم، نوشتن چنین برنامه ای سخت نیست اجرای اون سخته.

********************************************************************* 

پ.ن1: وبلاگ ما هم داره رو به تعطیلی می ره. متاسفانه بعضی متن هایی که میاد همچین صاف از ایمیل هایی که دوستامون می فرستنه و بعد سر از اینجا در میاره (!!)

پ.ن2: بحث برگزاری مجمع هم خیلی با شوق شروع شد ولی مثل باران بهاری رگباری زد و فرو نشست. نمی دونم اصلا ضرورت داره این دست کارها. بچه های دوره گروه، گروه با هم ارتباط دارن دیگه دیدن سایرین شاید براشون انگیزه نباشه. شاید دیدار دوباره، می خواست بهانه ای برای گرد آمدن باشه. آیا این کار فایده ای هم داره. (و همان بحث هایی که از روز پایان گرفتن درس در دبیرستان شروع می شود و تا . . . ادامه دارد.)

سربلند باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:30  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

مدت ها بود دست به کیبورد نبرده بودم. شاید این دور خودش، خودت و خودم (جناب میرزا محمد، طباطبایی عزیز و ناجی بی مایه) به مقداری خسته کننده شده. اما اتفاقات پیرامون ما هر از گاهی تکه سنگ بزرگ میان حوض آرام و زلال دل ما می اندازند. که جدای از تلاطم و جنبش قدری هم از غبار ته نشین شده ی آبگیر قلبمون حالت دل آشوبه ای ایجاد می کنه.

البته پیشنهاد این دوست قدیمی مدتی است رنگی به رخسار این وبلاگ انداخته و امیدواریم تا ابد این رنگ باقی بمونه.

روزهای انتهای سال 84 هم مانند همه ی سال های دیگه می گذره و روزهای جدید سال نو میاد. جای تأسف داره که ما ایرانی ها برای سال های عمرمون برنامه ای نداریم تا بعد از عوض شدن سال اون رو ارزیابی کنیم. به عنوان یه پیشنهاد میگم 5 تا 7 سرفصل کلی رو روی کاغذ بنویسید.(حتما یکی از اون سرفصل ها رو در مورد معنویت و مطالعات مذهبی قرار بدید.)  در هر بند چندین مورد که در یک سال قابل دسترسی باشه. دقت کنید تعداد این برنامه ها بیشتر از 10 برنامه نباشن. حتما راه انجام این برنامه ها رو هم جلوشون بنویسید. و احتمالا مقدمات و هزینه هایی رو که دارن؛ هزینه ها اعم از مادی، وقتی و . . . و حتما محدوده ی زمانی اجرای هر هدف رو قید کنید. دوره های کنترل اجرا شدن اهداف رو هم مد نظر داشته باشید.

آرزو می کنم سالی همراه با معنویت و موفقیت داشته باشید.

این هم نوروزنامه ی کدکنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:29  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

امسال بهار پیش دستی کرده! از مقابل پنجره وقتی به چنار جوانی که پنجه های خودش رو به سوی خورشید دراز کرده نگاه می کنم، سرشاخه هایی رو می بینم که چند روز دیگه برگ هایی سبز و زیبا خواهند داد. و این نوید تکاپویی عظیم خواهد بود، در چرخه ی بزرگ آفرینش. با این تغییرات زندگی رنگ دیگری بخودش می گیره. همه جا و همه چیز از نو زاده می شه. و این رنگ و بو جنب و جوش تازه ای به پیرامون ما می بخشه. آدم ها از ماه ها قبل برای لحظه ی برخورد با این تحول برنامه ریزی می کنند. عده ای دوست دارن این لحظه ی زیبا رو در کنار طبیعت بگذرونند. بعضی دوست دارن جاهای مقدس باشن. و بسیاری این لحظه رو کنار اعضای خانواده می گذرونن. و این همه و همه نشان از تازگی و زیبایی این رخداد طبیعی داره.

اما در بطن این رویداد. تصادف دیگری هم بوقوع می پیونده، این گذر سال ها و بهارها، این شتاب لحظه ها و ثانیه ها و ...

سالهاست که هر وقت با خودم نجوا می کنم. یاد این جمله ذهنم رو بخودش جلب می کنه؛ این قافله ی عمر عجب می گذرد!(نمی دونم آیا ادامه ای هم داره یا نه؟مهم مفهوم و معنی این عبارت هستش!)

و یاد اون معلم دوستداشتنی بخیر که هر ثلث بعد از مراسم اهدای تقدیر نامه ها تو دبستان علوی صحبت می کرد. و این جمله ی بیاد موندنی که؛ بچه ها عمر مثله برق می گذره. و همون حدیث طلایی امیرالمومنین(ع).

براستی هر کدوم ما الان چند سالمونه؟ چند ساله دیگه زنده می مونیم؟ شاید بهترین موقع برای این جور فکرها لحظات تغییرات اساسی در زندگیه! پس لحظه ای تفکر کنید که برتر از سالها عبادت خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:13  توسط ایمان ناجی  | 

تیتر خبری سایت بازتاب اعصابم رو به هم ریخت! نوشته "عزای عمومی در قم در پی تخریب گنبد امام هادی(ع)" یکی نیست بهشون بگه آخه تخریب گنبد یعنی چی؟

این هم سایر عکس ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 16:28  توسط ایمان ناجی  | 

ببخشید. نتونستم خود عکس رو بیارم اما لینکش رو گذاشتم.

فقط توجه کنید اینجا خانه ی شخصی امام زمان است. سامرا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 13:20  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

امروز موضوعات مختلفی را برای نوشتن دارم. از راهپیمایی 22 بهمن و بحث کاریکاتورها تا مقاله ای که بازتاب در مورد ظاهر نوین عزاداری امام حسین (ع) درج کرده است. و  به نظر من فاقد ارزش علمی و عملی است. همه و همه موضوعاتی هستند قابل توجه. اما از میان همه این را برگزیدم.

 

و باز هم از خدا متشکریم. از خدا متشکریم بخاطر تمام الطافش. و بخاطر بزرگترین لطفی که او به ما کرده است. او ما انسان ها را موجوداتی فراموش کار خلق نموده تا به سرعت تمام شادی ها و غم هایمان را بدست روزگار بسپاریم. و حال اگر چنین نبود.

بعد از سال ها دوباره ایام عاشورا برایم حس غریبی و قریبی را به همراه داشت. همان حسی که پس از سال های دبیرستان و ورود به دانشگاه و سال های پس از آن هرگز به من روی نیاورده بود. ظهر که گذشت . . .  دیگر هیچ چیز مرا به خود جذب نمی کرد. حتی مشکل پیچیده ی محل کارم را فراموش کرده بودم.

شام غریبان همچون کودک مادر مرده فقط به تابلوها خیره شده بودم. تصور این فاجعه برایم سخت درد آور بود. گوشه ای از اتفاقات شامگاه عاشورا مرا از زندگی بیزار کرد. تا جایی که یک آن به ذهنم رسید، دیگر هیچ اتفاقی مرا شاد نمی کند.

اما از خدا متشکریم که با گذشت یک روز چنان فراموشی ما را در خود کشید که . . . می دانم این روزمرگی زاییده ی زندگی خودمان است.

افسوس و افسوس. نمی دانیم. اگر شنیدن آن حادثه یک ظهر عاشورا در سال را بر ما چنان تلخ می کند. مولایمان هر روز آن فاجعه را دو بار می بیند. تکرار کنید او می بیند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 14:27  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

از دیشب خودم رو آماده کردم برای بلاگ چیزی بنویسم. اما دستم به قلم نرفت که نرفت. ترجیع بند محتشم رو یکی دوبار خوندم. دلم گرفت.

از اون بدتر تلفن یکی از دوستام بود. با ناراحتی گفت فهمیدی چی نوشتی. گفتم: کجا؟ گفت: تو وبلاگ سی و پنج. گفتم: مگه چی شده؟ شروع کرد به گفتن. یه جمله ی جالب گفت. گفت: عزاداری، دو بخشه یکی شور و دیگری شعور. گفتم: بابا دادما از همون شعورشه شعور. می فهمی.

اما بعد از تماسش دوباره متن ها رو خوندم. تو دلم گفتم شاه بخشیده، حالا تو چی کاره ای؟!

****

گذشتیم. اگر دوست داشتید این سروده ی زیبای علیرضا قزوه رو بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:5  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

1- امروز از خیابان جمهوری رد می شدم. سیستم های صوتی بود که از کارتن خارج می شد؛ 1، 2، 3 آزمایش می شود . . . بعد هم یه نوار برای تست بیشتر . باند و بلندگو سوار وانت می شد و می رفت.

2- دوشنبه از میدان ولیعصر(عج) رد می شدم. نوار فروشی اون نزدیکی یه نواری روشن کرده بود. خواستم از شنیدنش فرار کنم دیدم داره مذهبی می خونه. دقیق شدم جالب بود، برای یکی از دوستام که تعریف کردم گفت مجازه فقط تیون (Tune) داده به صداش.

3- یادم نمیره وقتی تو تاریخ خوندم یکی از جنگهای زمان حکومت مولا بوده، میان کارزار یکی از سپاه دشمن از امیرالمؤمنین(ع) در مورد توحید سؤالی می پرسه. حضرت شمشیر رو غلاف می کنه. شروع می کنه خطبه خواندن در مورد توحید!

 

*** نمی خواستم نوشتن در حال و هوای قبلی رو ادامه بدم، اما این مهمه که ما توی این میدان بازی نخوریم. روز عاشورا و تاسوعا اگر نماز صبح قضا شد، اگر زن و مرد تو خروج از مجلس . . . ، اگر دعوا و درگیری و دلخوری تو هیات بود، اگر ماشینها مزاحم رفت و آمد شد، اگر صورت خونین عزادار امام حسین تبرک شد، اگر مجلس عزا در محلی غصبی برگزار شد و اگر . . .  اینها تمام نقض غرض می شه ها.

 

** من و شما چندتا کتاب در مورد امام حسین (ع) خوندیم؟ چقدر کار کردیم؟ چقدر این جلسات رو برای فهم بیشتر شرکت کردیم؟ چقدر با مشی و روش حسینی آشنایی داریم؟

بخش کثیری از توان و انرژی که در این ایام صرف می شود، تنها برای ظاهری است که کفایت از محتوا نمی کند. آری بلندگو و بیرق(علم و کتل) و مداح لازمه اما آیا هدف اینهاست. آیا تعداد جمعیت حاضر در دسته ی عزا یا تعداد غذای توزیع شده ملاک اسلام و ایمان مردم جامعه ست؟ رشد و تکثر هیاتها و تکیه ها نباید از نگاهی آماری دیده بشن.

 

*ختم کلام. بدانید و بدانیم. هیچکس بر عزا و عزادار حسینی خرده ای نتواند گرفتن. که او کشتی نجات است و رسم سالاری داند. به یقین من کوچک تر از آنم که ادعایی کنم. لیکن مهم دانستم این آگاهی و بیدار باش است که جوانان این مملکت در فقر دانایی صحیح شیعی می سوزند. و ما عده ای که تعداد تیغه های علممان را می شماریم که زیادتر شود!

هدف شهادت بزرگ شهیدان که به حقیقت هیچ کشته ای به او شباهت ندارد، خداشناسی بود، پیامبرشناسی، معاد شناسی، امامت و مهدویت شناسی. زنهار که به بیراهه نرویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:4  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

بیرق حسینیه ها افراشته شده. از امشب برنامه ها به پاست. هیأت ها هم دیگ و دیگچه ها رو دادن سفید کاری و جیب بانی ها رو پارو کردند. چندتایی هم مداح خوش صدا سفارش دادن. یه آخوند بخت برگشته هم باید بیاد باسه 10 ، 20 تا پیر پاتال بیکار حرف بزنه و همچین که جمعیتی جم شد. میکروفن تقدیم کنه. یادمه یکی از همکلاسای هیاتی ما به روحانی جمعشون می گفت آقای ررر . حالا چرا و چه دلیل بماند.

از همه مهتر این تصاویر زیبا و حزن انگیزه. که تو هر خیابون به قاعده ی کلی زدن. نمی دونم چه کسی تو واقعه ی کربلا از امام حسین تونسته عکس بندازه.

مراسم فرحبخش دسته های عزاداری هم که جوانان بیکار رو سامان می ده. این حقیر توفیق داشتم یه بار در این برنامه شرکت کنم. از همه جالب تر بعد از کلی زنجیر زدن و رو کم کنی جلوی اون یکی هیأت. برگشتیم مچچد (مسجد خودمون) حضرات عزادار با کفش هرری ریختن تو. امام جماعت بیچاره هر چی داد و فریاد کرد این فرشا رو به مناسبت محرم دادیم شستن. کو گوش شنوا!

بساط حسین پارتی هم هر شب به مدت 11 شب برپاست. مکان: همان جای قبلی(!)

هنوز از کاست های خواننده های محترم و سبک های کلاسیک و نیمه کلاسیک مداحان اهل بیت خبری نداریم.

 

در شماره ی بعد از حال و هوای مراسمات قدیمی می خوام بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:57  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

دلم همین نزدیکی ها می تپد. نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک. شاید اگر می توانست پرواز کند یک تهران مشهد راه بود. حتی کمی کوتاه تر. آن ها که رفته اند می گویند از مشهد، راه نزدیک ترست. عده ای آنجا را سکوی پرتاب می دانند. که چند وقتی است هدف پرتاب ها شده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 15:56  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

راستش دیدم از روزی که مناجات شبانه شروع شده ۱۰ روزی می گذره. بخاطر همین من داستان رو تموم کردم و حالا می ذارم تو وبگاه. البته سپاس و تشکر از این طرح زیبا و از صاحب این طرح می خوام دوباره این کار رو تکرار کنه.( در ضمن جملات دوستان با فونت متفاوت درج شده.)

پسرك تنها و بي كس در كنار دريا نشسته بود و از سرما به خود مي پيچيد. نه پای رفتن به خانه را داشت و نه توان ماندن. پناهی می جست در کرانه این دریای بیکران !به دنبال چیزی بود که خود را کمی گرم کند. ولی هیچ چیز و هیچکس را نیافت. تمام توان خود را جمع کرد تا فریاد بکشد. اما فریاد در گلویش خشک شده بود !خواست از جایش بلند شود اما توان ایستادنش نبود. دیگر امیدی برایش باقی نمانده ، به انتظار مرگ نشسته بود. با غروب خورشید تنهایی و سرما بیشتر به جانش افتاده بود، انگار همه کس حتی خدا او را فراموش کرده بودند. سرمای استخوان سوز به صورتش سیلی می زد. گونه هایش قرمز شده بود. پلک هایش را برهم گذاشت تا شاید مرهمی بر غصه های بسیارش باشد. دل به خاطرات سال های دور گره زد. همان سال هایی که سرپناهی در شهر داشت و پدر و مادری. که سرمای زمستان در مقابل گرمای حضورشان رنگ می باخت. همان مادری که بخاطر یک نگاه رویش را برای همیشه از او برگرداند. همان برادرها و خواهرهایی که هر کدام را به طمع سهمی و دیناری آزرد. و همان پدری که هر ساله در این ایام شادی را به قوطی های شیرینی و پاکت های میوه به خانه می آورد. برای تک تک بچه ها لباس های زیبا و نو می خرید.

در دل یاد پدر افتاده بود. آری همین ایام بود. همین روزها. . . شب عید. . . پدر. . . اما از این ماجرا سالها می گذشت. اما خاطرات این شب ها هنوز در یادش روشن روشن بود.

 آنگاه چشمهایش به شکوه فریاد زدند و اشک ها جاری. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:10  توسط ایمان ناجی  | 

مولاي من!

خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:18  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

صبح از پنجره ی کوچک اتاق کارم و از فراز 5 طبقه آدم هایی را نگاه کردم که به سرعت در حرکت بودند. شاید عده ای دیرشان شده بود و بعضی باید در انتظار دیگری می ایستادند. از لابلای شاخه های خشک درختانی که در فصل سبز سال دیدن خیابان را از ما می گیرند، خیره خیره در ذهن موضوع نوشته ی خودم را می پروراندم. و به رسم هر روز در نیم استراحت میان روز چند صفحه ی سفید پیش رویم گشودم و با نام خدا شروع به کوبیدن حروف به پیکر آنان شدم. لیک هر چه می گذشت و سپیدی کاغذها رنگ  می باخت هدف نوشته پدیدار نمی شد. قلم سرکشی می کرد و به ناکجا آباد می تاخت. صد البته هر کدام موضوعی در خور تآمل داشت. لختی از اندیشه ی نوشتن جدا شدم و خود را به کارهای متفاوت مشغول ساختم. صدای آشنایی در همین نزدیکی ها به یادم آورد که امروز، نخستین روز ذی حجۀ، سالروز بسته شدن پرشکوه ترین پیمان تاریخ است. و زیباترین بخشش دوران در این روز صورت گرفته. روزی که اگرچه به زعم خام عده ای می باید روز عشاق مسلمانان نام گیرد! (در باب اسلامیزه کردن سنت ها سخن بس مطول و بی پایان است.) حال آنکه امروز در آسمان ها مشهور ترست تا زمین.

آری سال ها پیش در چنین روزی پاره ی تن پیامبر اکرم قدم به خانه ای نهاد، که ایمان به پیمانش کردار هزار مرد را به آوردگاه کشاند. و شراره ی محبتش پر بال هر پروانه ی عاشق را سوزاند. تا کویری دلها را بهارستان جاوید سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 14:29  توسط ایمان ناجی  | 

به نام خدا

 

خورشید آرام آرام از پشت پنجره ها سر به داخل خانه های ما می کشد و انگار دقایقی نگذشته از همان راه آمده باز می گردد. ما مردم شهری رسیدن و بازگشتن خورشید را فقط به صفحات تقویممان می شناسیم و هر شنبه و جمعه را فقط با قطرات جوهر آبی و قرمز سررسید در می یابیم.

وسایل و اهداف زندگی را با یکدیگر آمیخته ایم و از این آشفته بازار جز گذر عمر میراثی بر جای ننهاده ایم. شب با افکاری مشوش و خاطری آزرده سر به بستر می گذاریم و تا سحر گذشته از آن مگر به حاجت بر نمی داریم. زیباترین لحظات زندگی آنگاه است که مقابل عابر بانک می ایستیم و ما حصل تلاش یک ماهه ی خود را با احترام دریافت می داریم. تردیدی نیست که بهترین هدیه ی عمرمان هم همان پیک شادی (فیش حقوق) سر ماه است.

و این چمبره ی کار و مشغله و خستگی مجال خواندن و نوشتن را از هر قلم شناس و قلم بدستی می گیرد. و صد البته گمان مبرید که ایمان به دیدارهای گاه و بیگاه این وبگاه دارم. چرا که ناجی تنهایی های من است. و من بر این تنهایی ها حرمتی قائلم که به تمسخر ایام و روزها نمی فروشم. نوشتن مرهم خلوت های من است. قلم و دفتری مجازی ساخته ام و فولدری که در آن هر روز چند سطری بنگارم.

از نام و نشانم مپرسید! اما بدانید اشتراک ما چهار دیواری در خیابان فخر آباد نیست. که اگر این حاصل شد نمی ماند جز ستایش پروردگار.

تقدیم به قدوم تک تک آنان که در بزم دوستانه شان رخصت دیدار به ما دادند.

 

حقیر ایمان ناجی

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 11:36  توسط ایمان ناجی  |