تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

امروز از علي سادات دربندي شنيدم که ديشب مادر رضا سلطاني در گذشته است. اين بهانه‌اي براي تسليت و اطلاع به دوستان تا خبر از زمان تشييع و ختم برسد.
                                                                       خداي بيامرزد ايشان را ...

 

مراسم ختم و شب هفت مادر ارجمند رضا سلطاني:
جمعه ساعت 5/2 تا 4 عصر  مسجد الجواد
دوشنبه همان ساعت مسجد الغدير

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:24  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

فروردین ۸۱ که تازه پای به واحد مرکزی خبر در صداوسیما گذاشته بودم چت پدیده ای تازه بود. همه ی همکارانم حتی با بغل دستی شان هم به جای آنکه رو در رو حرف بزنند چت می کردند. این عادتی مسری شده بود برای هر کسی که پای در آن سالن بزرگ می گذاشت! ناگفته پیداست که بخشی از این ولع ناشی از شکستن حریم هایی بود که در وانفسای ریا و دو رویی موجود ارتباط میان افراد را آن طور که باید و شاید میسر نمی کرد و فضای مجازی مجالی برای این ارتباط بود. از خلاهای جنسی گرفته تا اظهار نظرهای سیاسی و امثالهم ...

امیر حسین خان امینی زرین یکی دوسالی قبل از من به سازمان آمده بود و در معاونتی دیگر و ساختمانی دیگر مشغول به فعالیت بود. ما هم چون دیگران چت را برگزیده بودیم برای ارتباط تا ظهر شود و امیرحسین برای نماز بیاید و با هم به مسجد بلال برویم و بعد هم ناهار. حال آنکه فاصله ی فیزیکی ما تنها یکی دو دقیقه بود و به مدد تلفن داخلی کمتر از چند ثانیه!

چت هم که خود می دانید نمی شود همه چیز را آنگونه که باید گفت و ابزار چهره و لحن در دسترس نیست تا ارتباط کامل شایسته برقرار گردد. چنین بود که بعد از مدتی تصمیم به قطع چت گرفتیم و اگر کاری و صحبتی بود به دیدار هم می آمدیم تا مبادا که لذت حضور و دیدن و شنیدن را در غفلت تکنولوژی از دست بدهیم.

قصه همین است حواسمان به اطرافمان باشد. هیچ چیز جایگزین دنیای واقعی ما نمی شود. چه فضای چت چه ۳۶۰ اورکات و یا حتی فیس بوک!

فضای مجازی مجالی برای نادیدنی هاست. آنچه که در واقعیت نمی شود دید و شنید و گفت! این خط کشی است برای مرز و حدود این فضا. اگر می شد کسی را دید یا به او زنگ زد مجالی برای استفاده از فضای مجازی در آن مورد نیست. مجاز آن موقع به فایده است که فاصله تا واقعیت را کمتر کند و نه دورتر؟!

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است                  دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:47  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 17:40  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

یادتان هست سال اول دبستان کی اسم و فامیلش از همه طولانی تر بود!

حالا از یک راه دور و دراز بعد از سالها در این وبلاگ برای ما پیام گذاشته و احوال پرسی کرده!

ولی حیف که کامنتشو خصوصی ثبت کرده و من که تازه امروز دیدم.

پس لطفا از انتخاب گزینه ی ارسال خصوصی حتی المقدور پرهیز کنید.

به فواید این وبلاگ ایمان بیارید.

و در آخر به نشان حاکم بزرگ احترام بگذارید.

عرض ارادت به همهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:29  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به روایتی دیروز به تک زنگی دوست ما را داغدار پدر نموده اند ...

پدر بزرگوار یوسف صباغی دیروز در سالروز شهادت امام صادق علیه السلام پس از دو ماه مراقبت ویژه ی پس از سکته  دارفانی را وداع گفت. خدایش رحمت کند ...

مراسم ختم: سه شنبه ساعت ۱۵ تا ۱۶:۳۰ مسجد صدریه واقع در خیابان ۱۷ شهریور میدان خراسان

مراسم هفت: جمعه همان ساعت و همان مسجد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 15:22  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

ديگر يکي دو روز بيشتر نمانده تا ميهمان بيايد و ميهماني آغاز شود ...

من که هنوز کارهايم را جمع و جور نکرده‌ام تا به موقع به آداب ميهماني برسم و دير نشود ...

نکند ميهمان بيايد و من آماده نباشم که ميهمان عزيز است و مهربان ...

بايد خود را آراست، لباس نو پوشيد، معطر شد و در آستانه ايستاد.

قدومت بر ديده منت؛ اي عزيز!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

یادم می آید وقتی قرار شد نشریه ای داخلی برای دوره بعد از فارغ التحصیلی منتشر کنیم نامش را در تفالی به حافظ انتخاب کردیم. چنین آمد :

این یک دو دم که مهلت «دیدار» ممکن است

                              دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

شاید بد نباشد این یک دو دم را غنیمت شماریم و هر روز هرکس که سری به وبلاگ زد کامنتی و یا مطلبی بگذارد از یک خاطره ی به یاد ماندنی ایام تحصیل ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

پدر دکتر مجید ثابت هم چهارشنبه به دیار باقی شتافت.

مراسم ختم آن مرحوم امروز شنبه ساعت ۱۷:۳۰ الی ۱۹ در مسجد علی ابن موسی الرضا برقرار می باشد. (خ ۱۷ شهریور - خ قادری)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:55  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

در سحرگاه جمعه ۱۴ تیرماه ۱۳۸۷

حاج علی شریف زاده پدر هادی شریف زاده آسمانی شد.

مراسم بزرگداشت:

یکشنبه ۱۶ تیر و پنج شنبه ۲۰ تیر

ساعت ۱۷:۳۰ الی ۱۹

مسجد علی ابن موسی الرضا (ع)

میدان شهدا ـ خیابان ۱۷ شهریور ـ خیابان شهید قادری (سقاباشی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:39  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

باید عادت می شد اینکه هر ۳۶۵ روز یکبار بهار بیاید و طبیعت جانی تازه بگیرد! اما نو شدن نوید زندگی دوباره است برای همه ی ما و چنین است که تکراری نشده و لحظه لحظه ی انتظارش شیرین و به یادماندنی است.

بهار ناخواسته برای ما چون قدر می ماند در آرزو به تقدیری که می خواهیم و می پسندیم و آرزو چون آرمان و دردی که اگر نباشد درمانش جز با فنا امکان پذیر نیست. پس آرزو کنیم برای رسیدن بهار تا بهار آرزوها ...

سال نو مبارک

 

راستی امیرحسین امینی زرین پیشنهاد یک ناهار عیدانه و دسته جمعی دارد مثلا در رستورانی مثل بوفه کنج در میدان شیخ بهایی و سیدحامد مشکاتی هم پیشنهاد یک سانس استخر با پذیرایی در دبستان علوی برای روزی مثل ۱۷ ربیع. نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:3  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

 

ديگر سال ۱۳۸۶ نفس‌هاي آخرش را مي‌كشد .. مي‌رود تا من و تو دوازده سال ديگر به دوستي دوازده‌ساله‌ي‌مان در مدرسه بيافزاييم و حال نظاره‌اش كنيم.

من از خودم مي‌گويم. از شما نمي‌دانم؟! ولي مصمم هستم سال جديد سالي متفاوت از پيش باشد البته اگر خدا بخواهد ...

راستي عكس كنار اين متن چه چيزي را به يادتان مي‌آورد؟

تعزيت محرم و صفر كه تمام شد، بهارتان نيكو تا بهار آرزوها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:23  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

ایراینان از آن زمان که به آیین میترا بوده‌اند و حتی بعد آن که زرتشت را برگزیدند، علاقه‌ي وافري به الهه پرستي و اعطاي هاله‌ي قدسي و دست نيافتني به ارزشها و خوبي‌هاي اطراف خود داشته و دارند. انبوه قصه‌ها،‌افسانه‌ها و از آنها بيشتر شخصيت‌ها و قهرمانان، خود گواهي بر اين مدعاست.

در اينجا كاري به صحت و سقم و راستي الهه‌ها و حتي حجيت آنها ندارم. آنچه مهم است اين حس قهرمان مداري و اين احساس غيرت خدشه ناپذير به آنان است كه در جاي جاي زندگي ما خود مي‌نماياند.

يك روز پدر، قهرمان دست نيافتني و قابل اتكاي ما، روزي معلم و مدرسه، روز ديگر همكلاسي و استاد، ديگر روز رئيس و مدير و شايد براي بعضي هم همسر!

امروز به هركدام از مثالها كه بنگريم، شايد ديگر آن الهه‌ي سابق نباشند كه جبر روزگار و يا تلاش و كوشش ما، خودمان را در همان جايگاه قرار داده و ما امروز خود الهه‌ي فرزندمان، شاگردمان و كارمندمان هستيم.

پس همه چيز دست يافتني است و همه چيز قابل تحليل، تأمل و حتي واجد خطا. ديگران به زمان خود انديشيده‌اند و آنگونه خوب عمل كرده‌اند كه جايگاهي ويژه يافته‌اند. ما هم به زمان خود مي‌توانيم چنين باشيم اگر بخواهيم و هيچ ايرادي وارد نيست كه در حد توان خود به امروزمان و به جاي ديگران بيانديشيم.

(اشارتي به قابل تأمل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:37  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

امشب حمید ملکشاهی و سیدحامد لاجوردی همه بچه های دوره را به صرف شام و شنا به استخر صدف واقع در انتهای خیابان امیرآباد شمالی دعوت کرده اند.

به امید دیدار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:6  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به مناسبت سالروز شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام) مجلس عزاداری مردانه و زنانه در منزل آقای علیرضا شفیعی در دوشنبه شب (شب سه شنبه) از ساعت ۲۰ به سخنرانی جناب آقای فائق برپا می شود.

آدرس: میدان هروی ـ خیابان موسوی ـ کوچه فرید ـ کوچه فرود ـ شماره ۱۰ ـ طبقه ۳ شرقی

به امید دیدار اگر بودیم و التماس دعا اگر نبودیم !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:39  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اگر اشتباه نکنم سال سوم دبیرستان بود یا شاید هم دوم ... همان جشن نیمه شعبان که یاسین حجازی بهمراه باقی بچه ها یک نمایشنامه خاص آماده و اجرا کردند ... یادتان هست؟

برای آن جشن آقایی متنی نوشته بود برای اجرا بصورت دکلمه و من هم متولی اجرای آن ... متن را یکی از اساتید باید تایید می کرد مثل مابقی محتویات برنامه. متن احساسی بود و ظاهرا نویسنده را شوری گرفته بود از قیاس رزمندگان جنگ با یاران پیامبر(ص)... کاری به درستی یا نادرستی ندارم ولی آنچه آن روز مهم بود نه محتوا که حس شورانگیز تلاش بود برای بچه ها ...

و برعکس آن استاد محترم به رفت و برگشتی چند روزه از تایید متن امتناع می ورزید و بهانه جویی می کرد! یادم هست که تا روز جشن همان متن را تمرین می کردیم به امید اینکه تایید شود تا صبح روز جشن ...

استاد مرا خواست به وعظ و استدالال در باب عدم قیاس اینان با اصحاب راستین پیامبر(ص) ... به رسم تنبیه از نوع علوی!

جلسه ای بود طولانی و مفصل و من هم دفاع می کردم ... نه به خاطر درستی مطلب که به خاطر حسی که با گروه داشتیم و روزها تمرین کرده بودیم.

القصه وقت تنگ بود و از حوصله همه خارج ...

نتیجه آن شد که بخشهای عمده ای از آن متن حذف شد و دکلمه ما ناقص ... از برای دلخوش کردن ما هم در آخر دعایی کردند در حق رزمندگان و امامشان (ره) !

امروز و آنروز اصلا درستی ادعا برایم مهم نبوده و نیست ... آنچه مهم بود حسی بود که به ترازوی منطق مورد قضاوت قرار گرفت ؟!

به سان دو مطلب پیش که چنین شد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 15:17  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

شهریور ۸۵ طبقه ی دوم یک ساختمان نسبتا نوساز ... خلوت بود و کم نور ... در میان اتاقها گشتم دنبال یک آشنا ... آشنا مثل همیشه گرم بود و صمیمی ... و گولم زد !

کم کم آشناهای دیگری هم دیدم که چینش آنها در آن سازمان برایم بدیع بود ... و هیچگاه باور نمی کردم اگر روزی این چینش بر هم بخورد دلم اینقدر بگیرد ...

دیگر قصه آن ساختمان رو به پایان است ... آن آشنای اولی حالا کوچ هجرت می زند و ما مانده ایم و حوض تنهایی ...

دوست دارم بزرگ شوم و این آروزیی است که چون برای خود می پسندم برای او هم می پسندم ... اما اگر برود ... دیگر نیست ... و دلم می گیرد...

خدایا اگر هم می رود ... دلم نگیرد !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 10:22  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اين عليرضا شفيعي كشت يار من شد تا يادم نره كه خبر مراسم احيا را بنويسيم :

از يكشنبه 8 مهر به مدت 6 شش و هر شب مراسم احياي ساليانه‌ي دوره در منزل آقاي ملكشاهي به صرف سحري برقرار است.

آدرس: خيابان فخرآباد ـ پلاك 176

مراسم:
23:30 تا 00:15 : قرائت قرآن و دعاهاي وارده‌ي دهه‌ي آخر ماه رمضان
00:15 تا 00:45 : سخنراني آقاي فائق
01:00 تا 02:45 : مناجات ابوحمزه ثمالي
02:45 تا 03:05 : عزاداري و ذكر مصيبت
03:15 تا 03:30 : مراسم احيا
03:30 تا 04:00 : صرف سحري

راستي زياد تعجب نكنيد همه اش تقصیر این ماهه که به بعضی خودشو نشون میده و به بعضی نه!

لذا امسال به لطف ناز و ادای این کره ی ماه، دوستان شش شب احيا گرفته‌اند.


التماس دعا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:31  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

جالب شد؛ از وقتي خبر گذاشتيم ديگر حتي کسي هم نيامد که کامنت بگذارد! قابل توجه حميد خان کلاهدوز ... هر چند لااقل با خبرم دو نفر يکي عليرضا خان شفيعي و ديگري هم هادي شريف‌زاده خبرها را خوانده‌اند، اما دريغ از يک نظر ناقابل.

حالا چند خبر:

  1. ظاهرا شب نيمه‌ي شعبان منزل آقاي مدرس مراسم احياء برپاست.
  2. براي سلامتي عزيزان دو دوست يکي همسرش و ديگري فرزند و پدرش بسيار دعا کنيد.
  3. حامد خان فرهمندزاد چند وقتي است تختي درماني براي کايروپراکتيک‌ ساخته، اگر کسي مشتري داشت خبري بدهد. پورسانتش نزد حامد محفوظ است.
  4. خبري هم از عکس‌هاي دوره که من براي اسکن پيش حميد خان کلاهدوز فرستادم نيست.

زياده عرضي نيست.

http://alavi35.blogfa.com/cat-4.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:39  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

از باب تاثیر تذکرات مکرر حمید خان کلاهدوز که وبلاگ پنجره ای به اخبار دوره باشد، چند خبر داغ و نيمه داغ تقديم مي‌گردد :

  1. مادربزرگ پدري آقاي صاحب نسق هفته‌ي پيش به ديار باقي شتافتند و ختمي براي ايشان برگزار شد در مسجد الجواد که من و آقاي کلاهدوز به نمايندگي از ساير دوستان شرکت کرديم. مجدد به ايشان تسليت گفته آرزوي رحمت و غفران داريم براي آن مرحومه.
  2. پدر آقاي سيد حامد لاجوردي و دختر ايشان يکي به دليل بيماري قلبي در بيمارستان بستري بوده و ديگري دچار تب شديد شده بود که ظاهرا تحت کنترل است. ظاهرا پدر ايشان امروز صبح عمل جراحي دارند برايشان دعا کنيد.
  3. حاجي خوران آقاي عليرضا خان شفيعي هم شب جمعه‌ي گذشته بود که من و حميد ملکشاهي و مجتبي تهراني و محمدرضا مدرس به اندازه‌ي کافي جاي همه‌ي دوستان خورديم تا حج عمره‌ي سه هفته پيش ايشان خوب مقبول افتد.
  4. در همان جلسه‌ي حاجي خوران، قرار مراسم شب‌هاي قدر ظاهرا به قرار ۵ شب از شب نوزدهم تا شب بيست و سوم در منزل جديد آقاي ملکشاهي (از نوع اجاره‌اي) واقع در خيابان فخرآباد پلاک ۱۷۶ و از ساعت ۱۱ شب گذاشته شد و بصورت مردانه و زنانه با حضور جناب آقاي فائق احياء برگزار مي‌گردد. عليرضا خان تاکيد داشت که بنويسم بانيان خير پيش قدم شوند و سرفه‌اي ناقابل بفرمايند.
  5. و خبر مهم تر وضعيت سربازي دوستاني است که مانده‌اند و اين طرح بگير بگير جديد که همه را به فکر واداشته پس اگر کسي دستي اندر نظام داريد به ياري اينان بيايد، يا همه دانشجو شوند و يا همه با هم بروند که لااقل تنها نباشند ...
  6. ادامه‌ي خبرها پيش کشتان !
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 8:57  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

سکوت را معانی بسیار گفته اند و بسیار اندرزوار شنیده ایم که :

تا مرد سخن نگفته باشد            عیب و هنرش نهفته باشد

جالب آنکه اهل فضل خود ترک سکوت برگزیدند و به زعمی هنر خویش را عیان ساختند و اهل منبر را به حکم عامی بودن به سکوت فراخواندند ... !

القصه، قصد قضاوت دراين باب نيست که سکوت در معنايي که آمد پندي است گران ...  و حال مانده سکوت روزگار ما ...

يکي ساکت است که به زعم خويش تقيه مي‌کند و هيچ نمي نالد از هزاران ناله‌ي حقش و ديگري سکوت مي‌کند به بي‌تفاوتي و مي‌گذرد از کنار ناله‌ي ديگران ...

توگويي اولي با سکوتش نمي‌گويد و دومي با سکوت خود نمي‌شنود !

حال من و تو کجاييم ... چرا سکوت مي‌کنيم ... چرا اينجا هستيم و نيستيم ... وبلاگ نشان کوچکي از اجتماع رو به سکوت ماست ...

من امروز مي‌بينم و پيامي نمي‌گذارم که بي تفاوتم به اطرافم و فردا نمي نويسم که سکوت مي‌کنم از خواستن‌ها و نيازهايم ... وبلاگ که مي‌گذرد ...

اما جامعه‌ي ما ، خانواده‌ي ما ،‌ دين و دنياي ما هم به سکوت مي‌گذرد ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

هیچ وقت فکر نمی کردم که روزگار آنچنانمان کند از فراموشی که هر چندوقت یکبار چیزی به یادم بیاید و به اندک فرصتی بر باد برود ...

امروز اول وقت تا یادم نرفته دارم می نویسم بلکه فرجی شود !

القصه ...

از زمان انتشار نشریه ی دیدار مقدار متنابهی عکس از ایام تحصیل به عکاسی جمعی از دوستان نزد اینجانب مانده و بیم آن می رود که به مرور خوراک موریانه ها گردد !

یک جانباز فداکار و بیکار می طلبد  بلکه آنها را اسکن نماید و دراختیار همه قرار دهد.

البته پس از دریافت هزینه ی آن ...

شاید هم بشود یک سی دی مالتی مدیا ساخت و به یادگاری نگه داشت.

واقعا عکسهای قشنگ و خاطره انگیزی است !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:8  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

شما ــ به هر حال ــ دوستان من‌اید. حداقلش این است که زمانی ما همه با هم آشنا بوده‌ایم. حتی خوب یادم هست ــ و حتماً یاد شما هم ــ که اگر اعتقاد نادرستی (آن زمان می‌گفتیم شبهه، من حالا می‌گویم: شک) در هریک از ما بچه‌علوی‌های هم‌دوره شکل می‌گرفت، چندتایی از ما ــ عموماً زنگهای ناهار و نماز ــ دورش را می‌گرفتیم و سعی می‌کردیم کمکش کنیم، راهنمایی‌اش کنیم.

حالا من از شما که ــ به هر حال ــ دوستان من‌اید، یا حداقل زمانی ما همه با هم آشنا بوده‌ایم، کمک می‌خواهم. فرضیه‌ی بزرگی در من دارد به تئوری ثابتی تبدیل می‌شود؛ فرضیه‌ای که اگر ثابت شود، عقیده‌ای سخت هولناک را در من بنیاد می‌کند. خواهش می‌کنم اگر چیزی می‌دانید به من بگویید.

فرضیه‌ی بزرگ من این است: «ما کاملاً منقرض شده‌ایم ــ مثل نسل دایناسورهای عظیم‌الجثه‌ای که زمین‌شناسان می‌گویند چندین هزاره قبل، در کنار آبهای بزرگترین اقیانوس زمین زندگی می‌کردند.»

 

اگر شما جز این فکر می‌کنید و اگر دلایل و شواهد مستدلی دارید که باطل می‌کند فرضیه‌ی من را، پس تو را به خدا بگویید این پله‌های خالی، به کجا می‌رود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:55  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

سلام!

[بیت:

سلامی چو بوی خوشِ آشنایی

بدان مردمِ دیدة روشنایی]

 

قدما گفته‌اند که معمولاً دو یار (شما فکر بد نکنید! «یارِ» قدما، یعنی همین دوست یا رفیق ــ فتح یا کسرِ راء با خودتان! ــ که ما امروزه به هم می‌گوییم. اصلاً شما «یار» را این فرض کنید: او که خوب فاز می‌دهد و پایه است؛ یا زمانی خوب فاز می‌داده و پایة گعده و لاتی‌گری و لاشی‌گری بوده است!) ... بله، معمولاً و متواتراً دو یار،

[بیت:

گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند،

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد] چه ربطی داشت!

 

... خلاصه، دو یار، چون پس از ایامی دراز به هم رسند، میانـِـ (ببخشید! چون نَقلِ سخنِ قدماست، نحوِ جمله‌بندی کهن آمده! ... یادِ آقای احسانی هم بخیر ـ سالِ سوم و چهارم با تستهای بی‌پیرِ ادبیات و مخصوصاً آن درسِ حسنکِ وزیر!) ... عرض می‌کردم ... آهان! میانِ دو یار که پس از ایامی دراز به هم رسند، حجابی است (بعضی نسخه‌های قدیمی‌تر گفته‌اند: حجابی افتد) از شرم

[بیت:

میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز] ربطی نداشت چرا خوندی!

 

... الغرض،

[بیت:

از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض است

غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست] ای بابا!

 

... اصلِ حرفم این بود و می‌خواستم بگویم که یک لینکِ نویسندگی هم در alavi35 به این یارِ فعلاً مأخوذ (با دال ذاله دیگه؟!) به حیایتان بدهید. گیرم فعلاً عنوانِ مطالبی که می‌نویسد، این است:

«کی کجاست یا کی حوصله داره به خدا؟!»

 

اَلبت، با افزایشِ مراوداتِ از نوعِ وب با جماعتِ احباب و پس از آنکه دیوِ شرم دود شد و رفت هوا، ... (آقا! اینقدر فکرِ بد نکنید! شما مثلاً دورة 35 علوی هستید! هر هوا رفتنی، که ... !! زشته! ... اصلاً هیچی. چنان حالِ آدم را با فکرهای بدتان می‌گیرید، چنان می‌گیرید که دیگر رغبت نمی‌کند جملة قبل از پرانتزش را تمام کند!)

[مصرع:

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید] ... !!

 

 

فقط بگویم که مرا لینکی آرزوست. همین!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:3  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

چندي پيش در همايش پنجاه سالگي علوي بچه ها پيشنهاد کردند که گروهي در ياهو راه بياندازيم تا راحت تر از هم با خبر شويم ...

اين هم گروه : http://groups.yahoo.com/group/alavi35

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:10  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

عصر پنج شنبه ای که گذشت پدربزرگ مادری هادی شریفزاده دار فانی را وداع گفت و جمعه نیز پیکر آن مرحوم تشییع شد. به ایشان و خانواده محترمشان این فقدان را تسلیت می گوییم.

مجلس ختم و شب هفت آن مرحوم روز یکشنبه و چهارشنبه از ساعت ۱۵ الی ۱۶:۳۰ در حسینیه صاحب الزمان(عج) در خیابان پیروزی نرسیده به چهار راه کوکاکولا برقرار می باشد.

خدایش رحمت کند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:54  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

پنج شنبه شب پنجاهمین سال تاسیس مدرسه ی علوی بهانه ای شد برای تجدید دیدار با دوستان و عرض ادب خدمت معلمان و آموزگاران قدیمی.

من باب برگزاری همایش که آبرومند بود و قابل تقدیر بعد برایتان خواهم نوشت اما نقدا سفارش علیرضا خان شفیعی را می نویسم : دال بر اینکه صندوق قرض الحسنه ای افتتاح کرده اند بهمراه سه دوست دیگر : مجتبی تهرانی ـ سیدحامد لاجوردی و حمید ملکشاهی.

صندوق مسما به نام امام هشتم خواهد بود و تحت صندوق جاوید (علی الظاهر)

از دوستان دعوت کرده اند برای افتتاح حساب و درصورت تمایل افزایش سرمایه که علی الحساب بیست میلیون ریال است و نیز گفته اند به اینکه وام و فعالیت صندوق محدود به دوره نیست هرچند که دوره ارجح است.

تلفنی اطلاعات بیشتری از ایشان بگیرید. (اگر کسی تلفن این ۴ نفر را نداشت در نظرات بنویسد بهمراه آدرس ایمیلش تا تلفن این دوستان را برایش ایمیل کنم)

راستی در همایش حمید کلاهدوز را دیدم که می گفت اگر کلوپی در یاهو داشته باشیم شاید بیشتر از هم با خبر شویم چون مطالب به ایمیلمان ارسال می شود. شاید چنین کردیم ( در این مورد هم نظر بدهید)

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:41  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

آنطور که آقای خالقی به علیرضا شفیعی زنگ زده :

پنجاهمین سالگرد تاسیس موسسه فرهنگی علوی روز پنجشنبه ۲ آذر از ساعت ۱۴ تا ۲۱ به صرف شام در سالن کانون پرورش فکری واقع در خیابان حجاب با برنامه های مختلف و به صرف شام برگزار می گردد.

به گفته علیرضا کارت دعوتی در کار نیست و تلفنی از همه دوستان دعوت شده .

البته ظاهرا کارت هم بوده و لی آقای خالقی زنگ زده تا از همه دعوت کند و بگوید که به دیگر دوستان هم خبر دهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:51  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

ظاهرا متناسب با نیازهای روز و گسترش امکانات کم کم دسترسی همگان و نیز رقبت آنان به اینترنت بیشتر و آسان تر می گردد.

این بسی مایه خوشحالی است خصوصا در این کلبه که به تجدید دیدار دوستان می انجامد. و القصه حمید خان ملکشاهی که احتمالا به مدد و تشویق حامد خان لاجوردی به این کلبه حقیرانه سرکی زده است.

بسی صد خیر مقدم

و جا دارد از دوستانی که مراسم شبهای ماه رمضان را گرداندند صمیمانه تشکر کنم که آبرومند بود و دوست داشتنی !

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:1  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

دیگر خو گرفته ایم به این خلوت های دوستانه و نیازهای شبانه ...
تو گویی اگر نباشد وامانده ایم در این شهر پرهیاهو ... !

از پنجشنبه ۲۰ مهر تا دوشنبه اول آبان
دروازه شمیران ـ خیابان فخر آباد ـ پلاک ۱۵۷/۱

  • شبهای احیاء از ساعت ۲۳:۳۰ تا سحر به صرف :
    قرآن و دعا و سخنرانی آقای فائق و ابوحمزه و عزاداری و احیاء

 

  • شبهای غیر احیاء از ساعت ۲۱ تا ۲۲:۴۵ به صرف :
    قرآن و افتتاح و سخنرانی آقای فائق
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:44  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

چند وقت به چند وقت این علیرضا خان شفیعی خواب نما می شه و روز از نو  روزی از نو !

دیروز وقتی تلفن زنگ زد و اسم علیرضا رو دیدم اصلا فکر نمی کردم که دوباره یاد کار جمعی افتاده باشه آخه نیست دفعه قبل بچه ها خیلی تحویل گرفتند !!!

اما دقیقا برعکس

علیرضا بود و یک طرح جدید (دستمریزاد ! ) و چه طرحی : ماه رمضان هر شب برنمامه سخنرانی تازه از نوع عمومی ...

خلاصه سرتونو درد نیارم ... انقدر گفت و پیگیری کرد تا از همه قول گرفت برای جمعه ساعت ۴ دفتر خودش !

هرکسی اهل همکاری هست ... بسم الله !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:10  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

 

گاهی وامانده ایم از این همه دو راهی و چند راهی ... از این همه انتخاب های رنگارنگ و نو به نو ... و من و تو نمی دانیم که کدام راه به صلاح است و کدام راه به تباه و حتی کدامیک را فرقی نیست اگر نخواهی و نتوانی !

بد نیست حالا که به پیشنهاد حامد کمی از آینده گفتیم و طالع دوستانمان را ورق زدیم ... از تجربه های خود در انتخاب هایمان بگوییم . پیشنهاد می کنم هرکس از انتخاب هایش بگوید ... از هر کدام که دلتان می خواهد ... از خوب ها و بدها ... از آنها که باعث تحولی شد و از آنها که جامانده مان کرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:47  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

باقی عکسها ... (از سایت فلیکر)

حالا از یه جا دیگه برای اوناکه فیلترن ...

باقی عکسها تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:32  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

الان که می خوام از هجرت یک دوست بنویسم آنقدر عصبانی هستم از جنایت امروز قانا که حتی برای یک لحظه هم نمی تونم از این شیطان آخر الزمان نام ببرم.

مختصر آنکه حسین فروزان نژاد از دوستان خوب ما برای همیشه به ینگه دنیا می رود و بر نمی گردد ! الهی خراب شود این قصر شیطانی بر اهالیش (و البته نه بر سر دوستان ما)

فردا ۷ بعدازظهر به قولی جشن خداحافظی است برای حسین در منزل سیدحامد وزیری !

آدرس در کامنت آخر مطلب قبلی درج شده !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:15  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

می گم حالا که شدیم نه نفر بیاید یه جلسه حضوری با هم بذاریم تا ببینیم چه باید کرد. تازه تجدید دیداری هم می شه !

من پیشنهاد می کنم همین جمعه ۶ مرداد ساعت ۹ صبح همگی بیاین بریم استخر ساعی به آدرس میدان سپاه ـ ابتدای خیابان سرباز ـ مجتمع ورزشی ساعی ـ سانس ۹ تا ۱۰:۳۰ صبح.

چطوره ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:22  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

بالاخره بعد از ۹ روز و اندي و کلي گريه و زاري و مويه و فغان چند نفري دلشان به حال اين وبلاگ غريب سوخت !

دو يار غار يکي سيدعلي طباطبايي و ديگر دوست مستعار : ايمان ناجي (که البته با خداحافظي بعدش به زور شايد بشود نصفه حسابش کرد)

علي شفاعت و مهدي عارف نظري و اين آقا : (@_@) که همان سيدحامد خان لاجوردي خودمان است و اضافه کنيد به جمعشان حميد مرشدزاده را که همگي به قرار دو سه ماهي يکبار سري زده اند و از قضاي روزگار به يادداشت فغان وار من برخورده اند.

و از همه عزيزتر سيدحامد وزيري هامانه که ماهانه که چه عرض کنم سالي يک بار سري مي زند و انگار که ديروز بوده گلايه از خستگي امروز دارد و لابد کسي خسته نيست جز دشمن !

و خود من بيکار که لابد اگر کارم الزامي نداشت عمرا حالا حالا ها سري مي زدم.

حالا به نظر شما از اين لشکر پر آوزاه چه گهرها که برون نتراود ؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:40  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

من که نفهمیدم آخرش چند نفر از این وبلاگ ما دیدن می کنند و اگه  مثلا بخواهیم از این طریق قراری بذاریم و یا کار مشترکی انجام بدیم اصلا کسی می فهمد یا نه ؟!!!

بابا محض رضای خدا از امروز هر کی می یاد سر می زنه یه کامنت برای این مطلب بذاره ... تا اگه اساسا کسی نیست تعطیلش کنیم بره !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 9:16  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اينجا آخر خط اين نوشتار و اول اشاره‌ي آقاي ناجي است که گفته بود ظاهرا عده‌ي نسبتا زيادي از دوره ما به کسوت معلمي مشغولند ( که البته بعضي از دوستان مي‌گفتند که در دو سه سال اخير کمتر شده است !) ... اشاره اي که جرقه‌اي شد در ذهن من و پراکنده مطالب و خاطراتم به ريسماني به نام خلاقيت به هم گره خورد و شد قصه هاي رداي زيبا در ۷ قسمت !

شايد شما هم با من هم عقيده باشيد که آنچه نقل کردم ويادتان آوردم از سلسله جنبان خلاقيت مؤثر بر دوره‌ي ما ، اگرچه نظمي برنامه ريزي شده را مي‌طلبد اما کاملا اتفاقي بوده و اين چينش از معلمان و دبيران و تأثيرگذاران آنچنان که بايد و شايد خواست مسئولان مربوطه نبوده است چونانکه در سالهاي بعد اين ترکيب نه تکرار که گاه نقض شده است !!!

اما آنچه مهم است خواست ديگران و يا نقل خاطرات زيبا (که بسياري را به شعف وا داشت) نيست که مقصود چيز ديگر بوده و مي‌باشد.

آري آينده را مي گويم که من و تو نقشي در آن داريم انکار نشدني! خواه معلم باشيم و خواه پدري براي فرزندان و خواه هر جايگاه ديگر ... من تذکري دادم و اشاره اي کردم تا ما خواسته و برنامه ريزي شده براي خلاقيت نسل آينده فکر کنيم و برنامه ريزي .... ياعلي مدد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:42  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

حالا بیایید دوباره خودمان و خاطراتمان را مرور کنیم ...

یادمان بیاید به قول سیدهادی خان سیدوکیلی آقای صادق معلم نقاشی دوم دبستان را ... آقای اسلامی معلم قرآن دبستان شماره ۲ را که به چه شور و حالی ما را با قرآن مانوس کرد و ما در آن سن چه ها که نمی دانستیم از قاریان و سبک ها و جدیدترین ها ... از برادران افسری یکی با کاردستی و دیگری با سرودهای صبحگاهی ... از عالم خیال و اندیشه معلم دینی چهارم دبستان تا مشاور عینکی پنجم آقای اختیاری ...

تا ... مجید شاه حسینی که داستان نویسی را آنگونه به ما آموخت که در کمتر دکانی پیدا می شود و بنکدار و خسرو خان داوودی و ....

جالب است نه؟!! این همه انگار در یک هماهنگی به ظاهر سیستماتیک در دورانی که آقای دکتر افروز دبستانش می نامد معلم خلاقیت من و تو بوده اند و از آن جالب تر اینکه هرکدام از ویژگی های شخصیتی خاصی برخوردار بوده اند که در ذهن هر یک از ما بعنوان الگویی جا باز کرده اند !!!

اما آیا چنین بوده آیا دوره های قبل و بعد ما هم از این سلسله جنبان های خلاقیت بهره برده اند یا نه و یا حتی بیشتر از ما ؟!   (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:45  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

چندی پیش که دوباره ولوله انداختند وا اسلاما ...

حجاب شد نقل روز و رسانه ها هم موضوعی پیدا کردند برای پرکردن وقت مردم ! در این میان چند شبی هم گفتگوی ویژه خبری شبکه دو به این امر اختصاص یافت. میهمان یکی از شبها دکتر افروز روانشناس بود که مدتی است کمتر در رسانه ها دیده می شود !

میهمان دیگر افروغ نماینده پرجوش مجلس بود و دیگر خانمی که در یادم نمانده . در میان آن همه حرفهای سیاسی و اشاره ای به مد و توبیخ و غیره دکتر افروز حرف دیگری داشت که شنیده نشد !

می گفت امروزه در دنیا ثابت شده است که اگر می خواهید نسلی را تربیت کنید باید بر روی دوران دبستان این نسل تکیه کنید. (البته دبستان را طولانی تر از این می دید تا حدود دوم راهنمایی)

می گفت ثابت شده که معلمین این دوران باید از تحصیل کرده ترین خوش تیپ ترین خوش اخلاق ترین و  ... ترین روزگارشان در راستای اهداف جامعه باشند و اینانند که نسل آینده را در این دوران می سازند. درست برخلاف ایران که سطح استخدامی آنگونه است که اغلب معلمین ابتدایی از درجه پایینی جذب می شوند و چه رسد به اینکه معلم از صفات کاریزماتیک مطابق با ارزشهای جامعه برخوردار باشد ...

خلاصه می گفت به نسل امروز خرده نگیرید این حاصل تربیت همین نظام در ۲۰ سال گذشته است. فکر آینده و نسل بعدی باشید و از دبستان شروع کنید اگر می خواهید غیر از این باشند !!!    (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

می گویند قریب به پنجاه سال است که در کشورهای اروپایی آموزش هنر برای دانش آموزان دوره ابتدایی اجباری شده  تا آنجا که آموخته بر چهار عنوان تعریف گشته شامل بر : خواندن ـ نوشتن ـ حساب کردن و هنر !  و هنر خود بر ۵ عنوان آموزش داده می شود : تولید هنر ـ فلسفه هنر ـ زیباشناسی هنر ـ تاریخ هنر و آموزش هنر.

اشتباه نکنید قرار نیست همه کسانی که شاخه های هنری فوق را می آموزند هنرمند باشند و هنرستانی !  نه اینها همان مهندسان و پزشکان و تکنسین های امروز جوامع پیشرو هستند که تکنولوژی را به رخ من و تو می کشند !!!

در این میان رازی نهفته برای ما ایرانیان مغفول مانده که خلاقیت نام دارد. همان که در ینگه دنیا به مدد هنر آموزی می آموزند به دانش آموزانی که به واقع آینده سازانند.

و صد البته در این دیار آن همه آموزش جز به چند سطری از خوشنویسی و گاه نقاشی و آیینی از نگارش بسنده شده و شاید به فراموشی سپرده شده !!!

می دانم می پرسی این همه را چه به ما و چه به علوی و چه به یاد معلمانمان ؟!!!    (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اگر یادتان باشد دوره ی ما در علوی به جهت فعالیت های فوق برنامه برجستگی خاصی داشت که کمابیش این و آن نیز از آن گلایه می کردند و یا بعضی تشویق !!!

کمتر مناسبت مذهبی و یا آئینی بود که از لیست برنامه های ما قلم بیفتد و کمتر کسی از بچه ها بود که بهانه ای در آنها شرکت نکرده باشد ... کار بعضی وقت ها آنقدر شور می شد که مدرسه به فکر سامان دادن آن می افتاد که اگر به یاد داشته باشید اول دبیرستان گفتند سرگروه کارهای فوق برنامه شاگرد اول ها و یا آن جشن نیمه شعبان کذایی که همه ناظر بودند که آخرش آن نمایش حجازی و این دکلمه ما به کجا می رسد ؟!!!

در این میان هم خاطره های شیرینی از کار گروهی و دست جمعی در کنج خیال من و تو نقش بسته که فراموش شدنی نیست! از جیم زدن کلاسها برای نشریه گرفته تا شب بیداری ها در مدرسه و تمرین سرود و نمایش و ...   

به نظر شما مقصود من از این همه پرحرفی چیه ؟!   (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:56  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

در ابتدا برایتان نوشتم یا بهتر بگویم به یادتان انداختم تنی چند از معلمانی را که در گوشه ذهن شما اطراق کرده اند و بخواهی يا نخواهی هستند و نمی روند !

شاید بعضی گله کنند که چرا آقای عمرانی معلم دوم دبستان را نگفتی که به حق است و از قلم افتاده بود و یا آقای بنکدار را که مشاور دوران راهنمایی ما بود ! اما اینها اشتراکات ماست شاید در گوشه ذهن تو کسی مانده باشد که برای من نمانده و یا بالعکس و یا حتی در بزرگسالی نیز افرادی را از یاد نبریم چون ناصر موحدی که چه مهربان و برادرانه ما را تا کنکور همراهی کرد و یا حتی آقای کرباسچیان آن مدیری که به جرات کمتر کسی بود که تا سال چهارم از او حساب نبرد و بیمناک نباشد اما تو گویی سحر و جادو شده بود در سال چهارم که چنان دلسوز می نمود که همه را حیرت زده کرد و هرگاه که یادم می آید که حتی بخاری اتاق های ما را در اردو خود با دست خود نفت می ریخت هنوز شرمسارم و شرمنده ...

راستی چرا اینگونه است چه شده که اینان در ذهن ما مانده اند و چرا فراموش نمی شوند ؟!! اصلا برای چه اینها را می گویم که آن ناشناس به خیال بازی های دوران دبیرستان نوشته بود بی خیال !!!

اگر خوب سوال در ذهنتان ایجاد شده ! پس منتظر باشید ... (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

نوشته چندی پیش جناب ناجی درباب معلم انگیزه و بهانه ای شد برای مرور خاطراتی شیرین !

خاطراتی از کسانیکه در ذهن های من و تو ماندگار گشته اند و سالها هم که بگذرد فراموششان نخواهیم کرد ! از آن معلم دینی سال چهارم دبستان آقای انصاری (یا انصاریان) گرفته که هر روز برای آغاز کلاسش لحظه شماری می کردیم تا بیشتر بگوید از خاطره سفر پیاده از میان کوهها به شمال ایران و یا جناب اختیاری استاد مشاور و انشاء به ظاهر اخمویی که چه دوست داشتنی بود خصوصا آنگاه که رمان کوههای سفید را به جلدی می پوشاند و ما با چه عطشی گوش می دادیم به آن صدای دلنشین که بخواند برایمان از عجایب خیال و در حسرت می ماندیم که اسم رمان چیست و ادامه اش کجاست ؟!!!

راستی چگونه می شود فراموش کرد معلمی را که ریاضی را ۲۴ رنگه به ما آموخت و آنقدر مهربان و زیباپوش بود که هیچکس یادش نمی رود خسرو داوودی آن معلم ریاضی راهنمایی را و آن دوست همکارش را که انشاء می گفت و قصه می خواند و می نوشت و یادمان می داد که چگونه بنویسیم و ما ۷۰ بار و به هفتاد زبان سقا را نوشتیم تا خودنویسی بگیریم به یادگار به امضای مجید شاه حسینی.

راستی چرا اینها در یادها مانده اند و فراموش نمی شوند ؟!!!    (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:11  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

با یادداشت چند روز پیش آقا رضا سلطانی در لینک " کجا کار می کنید ؟ " آمار آن دسته از دوستان دوره که حداقل یکبار سری به وبلاگ زده اند به سی نفر رسید. چیزی در حدود نیمی از اعضا !

نمی دانم عاقبت کار چه خواهد بود و دیدار با این دوستان به کجا خواهد انجامید ؟! اما بد ندیدم که بگویم از ۳۰ تا بلکه مایه دلگرمی باشد ! که البته حتی نمی دانم دلگرمی چه باید باشد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:48  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

جايي نوشته بودم از قصه هاي مادربزرگ و از غصه هايش ...

شايد نديده باشي ! اما يقين شنيده اي از مادربزرگ آن همه قصه که سالهاست به يادت مانده و ماندگار گشته است.

نمي دانم يادگارهامان همجنس اند يا نه اما قصه ما قصه کدو قلقله زن نبود ! نشنيديم از مادربزرگ قصه آقا گرگ شکمو را اما ديديم و حس کرديم در قصه هايش بي داد دژخيمان را و هجمه هاشان را ...

مي ترسيديم که به لخندي اميد به وجودمان رخنه کرد وقتي قصه از دلاوري ها برايمان گفت از نورها و پيروزي ها ... اگر به آقاي ناجي بر نمي خورد از همان قصه ها که ۱۲ سال حسرت شنيدنش را در مدرسه کشيديم و کسي نگفت جز آن معلم ميهمان دوساله که رفت و شايد کسي هم نبود که بلد باشد و ديده باشد و يا حتي خود شنيده باشد !!

القصه نمي دانم آخرش بالا ماست بود يا پايين دوغ اما قصه ما به سر رسيد و مادربزرگ به خانه اش ...

خدايش رحمت کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:22  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

به قول آقای ناجی ( که هنوز ...) ولوله ی سال نو که فروکش می کند آرام آرام ذهن ها متمرکز می شود و یادی از وبلاگ ...

پارسال با پیشنهاد دیدار حضوری دوره پایان یافت اما بی نتیجه ! در نظرسنجی مکان  ۷ نفر نظر داده اند ۴ تا مخالف با محل دبیرستان و ۳ تا موافق و در زمان هم اولویت با نیمه اول تیرماه است ! اما در این میان یک پیشنهاد مغفول ماند و آن پیشنهاد آقا مهدی عارف نظری بود که از ساختمانی مجهز به سونا و استخر و رستوران در دبستان علوی ۱ می گفت که قابل هماهنگی و قرار گذاشتن است! به نظرم بد نیست که دوستان در این مورد اندیشه ای دیگر کنند و صد البته آنها که به وبلاگ سر می زنند رابطی باشند به آنها که سر نمی زنند به زنگی یا پیام کوتاهی ...

در این بین یادداشت دیگری هم بود از علی طباطبایی که می گفت من تهران نیستم !! کاش بیشتر می دانستیم!  تا بعد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:49  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

مثل هر سال فروردین زمان شکوفه های طبیعت است و نوروز که گرامی اش می داریم و چه زیباست امسال که نهضتی هم از نو می شکوفد و خونی که در تاریخ جریانی آسمانی دارد !

به رسم دید و بازدید نوروزی بد نیست سری به منزل آقای ملکشاهی بزنید که منزلی نوکرده در سال نو و پنج روزی به حرمت شهید کربلا اقامه عزا نموده است.

و چه تاکید زیبایی داشت جناب فائق در آن مجلس از صله رحم و اربعین و ... و از همه زیباتر نمازی بود به جماعت به لحن معلم اخلاق دوران تحصیل ...

و باز چه عجیب بود این مرام علوی که همه از این کلبه دوستانه می گفتند و می دیدند و حتی می خواستند بنویسند اما بی نام و نشان و اسمی که خاطره انگیز باشد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 10:43  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

 دیگه وبلاگمان داشت گردوغبار تنهایی می گرفت از بی لطفی دوستان !

علی شفاعت شاید در چهره هم در بعض یادها نمانده باشد ( از بس که نبوده و نیامده ) ولی امروز با طرحی زیبا آمده ! قدمش مبارک!!

پیشنهاد : جلسه مشترکی در تابستان

و شما : نظر دهید در مورد تاریخ و مکان آن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:26  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار ميكرد به پدر و مادرش كه  با نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد  به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود  . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنها ماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد  ،‌ بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  را ديدند  كه  آهسته  به طرف برادر  كوچكترش  رفت. صورتش  را  روي صورت  او گذاشت و  به آرامي  گفت :  ني ني  كوچولو ، به من  بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !   (آن ميلمن)
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:54  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

روزگاری هر روز می دیدیم یکدیگر را و گاه شاید در دل به شکوه می گفتیم : چه تکراری ...

و امروز به لطف همین روزگار حتی در محیط مجازی هم دیر به دیر به هم می رسیم چه رسد به حضوری و نقلی و تعارفی ... این قصه نه فقط برای دوستانمان که بستگانمان آشنایانمان و گاه نزدیکانمان نیز جاری است و گاه آنچنان تلخ به پایان می رسد که دیدارمان با سلام لااله الاالله همراه می شود !

این آخری دوستی را در تشییع جنازه پدر دوستی دیگر و دیگری را در راهپیمایی دیدم و البته آنجا آشنا بسیار بود که خون ایرانی در وجودشان می جوشید.

راستی به حرمت پیامبر رحمت (ص) لینک بیانیه دوست دارانش را خطاب به مجامع جهانی در لینک های روزانه گذاشته ام تا ادای دینی باشد ولو به ذره ای !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:28  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

مطالب قدیمی‌تر