تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

تا کنون به این مسئله فکر کرده اید که اگر الان در مقام مسئولین مدرسه عزیز خودمان ، علوی ، بودید چه کارهایی را می کردید و یا چه کارهایی نمی کردید ؟ امیدوارم همه به دید مثبت به این قضیه نگاه کنند . چرا که خود من به شخصه همیشه ممنون تلاش های آن بزرگواران بوده ام .

ولی گاهی اوقات فکر می کنم که اگر من جای آنها بودم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:32  توسط حمید مرشدزاده  | 

هشتمين امام شيعيان حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا ـ عليهماالسلام ـ در كنار مقام امامت و ولايت الهي، از ولايتعهدي و ظاهري نيز بي‌بهره نبود. از همين رو، دقت در زندگاني عملي آن حضرت، درس‌هاي آموزنده و راهگشايي براي مردم و مسئولان با خود دارد.
دوري از ملازمات مقام و منصب حكومتي، رهايي از غرور و تكبر علمي، آزادگي در برخورد با مخالفان و مصلحت‌انديشي حكيمانه براي نجات شيعيان، از بارزترين ويژگي‌هاي زندگي آن امام است.

ياسر، خادم آن حضرت مي‌گويد: حضرت رضا هميشه با خدمه و كارگرهاي خود غذا مي‌خورد و دوست داشت با آنان بنشيند و صحبت و درددل كند. برخي ناآگاهان به‌اين كار حضرت ايراد مي‌گرفتند و حضرت مي‌فرمود: «انّ الرب تبارك وتعالي واحد والاب واحد والام واحده والجزاء بالاعمال»: پروردگار، پدر و مادر، يكي است و فضيلت فقط و فقط به كردار است.

روايت ياران و نزديكان هر روزه هشتمين امام شيعيان، پندهاي گرانبهايي از شيوه و روش زندگي آن حضرت مي‌آموزد.
از ابراهيم‌بن عباس صولی نقل شده است که گفت: هيچ کس را فاضل‌تر از ابوالحسن رضا، نه ديده و نه شنيده‌ام. ‌از او چيزهايی ديده‌ام که از هيچ کس نديدم. هرگز نديدم با سخن گفتن به کسی جفا کند. نديدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود. هيچ گاه حاجتی را که می‌توانست برآورده سازد، رد نمی‌کرد. هرگز پاهايش را پيش روی کسی که نشسته بود، دراز نمی‌کرد. نديدم به يکی از دوستان يا خادمانش دشنام دهد. هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده‌اش قهقهه بزند، بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش می‌آوردند، غلامان و خدمتگزاران و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش می‌نشانيد و با آنان غذا می‌خورد. شبها کم می‌خوابيد و بسيار روزه می‌گرفت. سه روز، روزه در هر ماه را از دست نمی‌داد و می‌فرمود: اين سه روز، برابر با روزه يک عمر است. بسيار صدقه پنهانی می‌داد و بيشتر در شب‌های تاريک به‌ اين کار دست می‌زد. اگر کسی ادعا کرد که فردی مانند رضا (ع) را در فضل ديده است، او را تصديق مکنيد. طبرسی از محمدبن ابو عباد نقل کرده است که مي‌گفت: امام رضا (ع) در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس مي‌نشست. جامه خشن می‌پوشيد و چون در ميان مردم می‌آمد، آن را زينت می‌داد. صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) گويد: آن حضرت کم خوراک بود و غذای سبک مي‌خورد.

در روايات متعددي از معصومين فلسفه اصلي حكومت و در اختيار داشتن قدرت و مكنت دنيوي، اصلاح امور مسلمين و اهتمام در خدمت‌رساني به آنها عنوان شده است مانند اين‌كه «من اصبح و لم يهتم بأمور المسلمين، فليس مسلم».

على‌بن شعيب، مي‌گويد: روزى به ديدار امام رضا ـ عليه‌السلام ـ رفتم، از من پرسيد: يا على! چه كسى از نظر زندگى بهترين مردم است؟ پاسخ دادم: اى سرور و آقاى من! شما به ‌اين مطلب از من داناتريد. پس از آن فرمود: «يا على، من حَسن مَعاشَ غَيْرهِ فى مَعاشِهِ.»: كسى كه امور زندگى ديگران را از طريق امورِ زندگى خويش نيكو مى‌گرداند و سپس ادامه داد: مى‌دانى چه كسى از نظر زندگى از همه مردم بدتر است؟ پاسخ دادم: شما داناتريد. فرمود: كسى كه ديگران از زندگى او بهره‌اى ندارند.
و اين ديدگاه ظريف و خداپسندانه‌ امام رضا (ع) بود كه روز به روز اقبال موافق و مخالف را براي دوستي و محبتش در پي داشت تا جايي كه رشك مأمون را برانگيخت و موجب به شهادت رساندن هشتمين امام شيعيان شد.

در پايان بايد دست به دامن حديثي از امام رضا (ع) شد كه ملاك عقل و عقلانيت را در خدمتگزاري و رفع محروميت از محرومان دانسته است:

 عقل شخص مسلمان تمام نيست، مگر اين كه ده ويژگي را دارا باشد:
1ـ از او اميد خير باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5ـ هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7ـ فقر در راه خدايش از توانگرى برايش محبوب‌تر باشد.
8ـ خوارى در راه خدايش، از عزّت با دشمنش محبوب‌تر باشد.
9ـ گمنامى را از پرنامى خواهان‌تر باشد.
10ـ و سپس فرمود: دهمى چيست و چيست دهمى؟ به او گفته شد: چيست؟ فرمود: احدى را ننگرد، جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزكارتر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 12:23  توسط حمید مرشدزاده  | 

در مدرسه نیکان چشمم به اعلانی خورد حاکی از اینکه مراسم پنجاهمین سال تاسیس موسسه علوی روز پنج شنبه ۲/۹/۸۵ برگزار خواهد شد . به نظر می رسد برنامه مفصلی هم تدارک دیده شده است . بد نیست دوستانی که در دبیرستان آشنایی دارند برای گرفتن کارت شرکت در برنامه اقدامی کنند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:40  توسط حمید مرشدزاده  | 

سلام.
من با نظر آقای طباطبایی موافقم . به نظر من بهترین کار اینست که یک گروه کوچک از دوستان مامور شوند تا یک جلسه خیلی مختصر برای شروع مجدد گردهمایی دوستان بگذارند . با این کامنت گذاشتن ها اتفاقی نمی افتد . در ثانی مگر چند نفر از وجود این وبلاگ خبر دارند ؟ تصور من اینست که فاصله به وجود آمده بین بچه ها با این مدل کارها از بین نمی رود . باید از یک جایی شروع کرد . من به شخصه داوطلب همکاری برای گذاشتن قرار اولیه بین دوستان هستم .

۰۹۳۲۹۲۹۵۱۲۴

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 7:38  توسط حمید مرشدزاده  | 

۱.لحظه ای بينديش, چرا اسماعيل به پدرش نگفت من به چه گناهی بايد قربانی شوم و مگر نه اين است که قصاص قبل از جنايت ناپسند و مذموم است؟و مگر جنايتی رخ داده که بر آن قصاصی روا باشد؟

۲.جوان بر کوه بالا می رفت,زير لب خود زمزمه می کرد قربان,قربانی شدن,فربانگاه... که ناگاه برقی در ذهنش جهيد:قربان,قرب!فکر کرد که اين دو چه شباهت جالبی با هم دارند.و البته به اين هم فکر کرد که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 17:16  توسط حمید مرشدزاده  | 

سيل خروشان اندوه، بي امان بر وجودش يورش مي آورد و گلويش را مي فشارد، چندان كه نمي داند از اين بند غم چگونه رهايي بايد … دلي دارد دردمند و تني دارد رنجور، مانده است كه اين حكايت را نزد كدام دوست برد و اين شكايت را در كدام منزل بگشايد. ژرفاي اين رنج را كسي نيست كه دريابد و پهناي اين اندوه را احدي نيست كه حس كند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفاني اش را به كوچه هاي شهر مي سپارد و در انديشه ساحلي كه توفان از جانش برگيرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پيش مي تازد.
اين نياز اوست، نياز راستين هر انساني كه در اندرون جان خويش غم نهفته دارد و اندوهي فرو خفته. هر كه چنين است در وراي اين جهان خاكي، كسي را مي جويد كه سخن و حكايت او را بشنود و نجواي برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در كام خويش ريزد…
آن گاه كه چنين كسي را يافت، بند از دل مي گشايد و بي هيچ ترتيب و آدابي‌ همه ناگفته هاي خود را - كه از واگويه آن پرهيز داشت - بر زبان مي راند، زيرا مي داند كه اين گوش، چونان ديگران نيست كه فقط مي شوند، بلكه اين سخن در برابر فردي گفته مي شود كه با شنيدن آن، گويي همه رنجها و غمها را در جان خويش مي بينند، پس مي كوشد تا غبار غم از تن و جان وي بزدايد و او را در زلال معرفت خويش جلا بخشد.
اين سرچشمه فيض و كرامت و اين معدن بخشش و بزرگواري، زماني برا نسان آشكار مي شود و معني مي يابد كه اين باور را با همه وجود خويش دريابد كه او كليد هر قفل ناگشوده است و توان اين را دارد كه انسان را از گرفتاري در كلاف در هم پيچيده مشكلات رهايي بخشد.
هر گاه انساني به اين باور بنيادين دست يافت و با همه وجود خويش به اين سرچشمه عرفان معرفت رسيد، مي تواند از زلال آن سيراب گردد و خود را در جوار دوستي مهربان ببيند كه همه وجودش رامشفقانه وقف او كرده است.
اما رسيدن به اين باور چندان سهل نمي نمايد… آن غمزده ناآرام و بيقراري كه خود را در همه شلوغي شهر، تنها و بي كس مي ديد و تمامي اسباب و ابزارهاي مادي را براي درمان درد خويش ناكار آمد و بي اثر مي دانست … اگر رو به اين منبع لايزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببيند، آن گاه است كه مي تواند از همه اين صفات مطلب بهره گيرد و آتش اشتياق خويش را فرو نشاند.
اين نياز آدمي به پناهي ماورايي، از بارزترين نشانه هاي بندگي و عبوديت انسان در برابر ربوبيت توانمند و فراگير و داناست و كه انسانيت انسان در همين عبوديت، مناجات و دعا آشكار مي شود و ارزش وجودي او در همين رويكرد عاشقانه بروز مي يابد.
…. و يكي از راههاي رسيدن به اين مهم، قرار گرفتن در مسير متعالي اولياي خداست.
اين گونه است كه من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه كه ابرهاي تيره غم بر فرازمان نمايان مي شود و زندگي را بر ما سنگين مي سازد، از ميان همه كساني كه در گرداگرد ما برايمان دل مي سوانند، زاويه خلوتي مي جوييم تا با "او" زمزمه كنيم. همو كه سخن ما را مي شنود، درد ما را حس مي كند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما مي كوشد و تا ما را از غم اندوه رهايي مي بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگيني كه نمي دانيم توفان جانمان را چگونه فرونشانيم، چه جايي داريم، جز جوار آن مهربان ولي خدا؟ جايي كه فرشتگان درآمد و شدند و درهاي رحمت الهي براي بندگانش گشوده؟ جايي كه بند از پاي ما گسسته و ما رابه سان كبوتراني آزاد در فضاي دل رها مي سازد؟ رهايي از بند، در پي بندگي مطلق، و آزادي از تعلقات، در پي عبوديت محض!
من و تو چه داريم جز همين سرمايه هنگفتي كه همه چيز در برابر آن ناچيز است؟ ما چه داريم جز همين ولي مطلقي كه باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما كجا را داريم جز همين قطعه اي از بهشت كه در كنار ماست؟ ما كجا راداريم جز همين حريم دوست كه گاه و بي گاه، عاشقانه به سويش مي شتابيم؟ من و تو، قطره اي هستيم از درياي بيكران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره اي را مي مانيم از يك جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندكي از خيل بي شمار نيازمندان كويش هستيم.
از آن هنگام كه تن پاك علي بن موسي الرضا عليه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر كس حاجتي از آن امام رئوف طلب كرده، آن را به درستي ستانده و كرامت امام را به خوبي ديده است. اگر ما به كساني اشارت داريم كه تن ناتوان خويش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدين معني است كه تنها همين شفايافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلكه هر لظحه در حرمش حضور يابيم، خيل مشتاقان در حال نجوا با اويند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسيارند آنان كه از اين سفره كريمانه بهر مي ستانند.

 

میلاد اما رضا ( علیه السلام ) مبارک باد.

مرشدزاده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 10:44  توسط حمید مرشدزاده  |