تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

ایراینان از آن زمان که به آیین میترا بوده‌اند و حتی بعد آن که زرتشت را برگزیدند، علاقه‌ي وافري به الهه پرستي و اعطاي هاله‌ي قدسي و دست نيافتني به ارزشها و خوبي‌هاي اطراف خود داشته و دارند. انبوه قصه‌ها،‌افسانه‌ها و از آنها بيشتر شخصيت‌ها و قهرمانان، خود گواهي بر اين مدعاست.

در اينجا كاري به صحت و سقم و راستي الهه‌ها و حتي حجيت آنها ندارم. آنچه مهم است اين حس قهرمان مداري و اين احساس غيرت خدشه ناپذير به آنان است كه در جاي جاي زندگي ما خود مي‌نماياند.

يك روز پدر، قهرمان دست نيافتني و قابل اتكاي ما، روزي معلم و مدرسه، روز ديگر همكلاسي و استاد، ديگر روز رئيس و مدير و شايد براي بعضي هم همسر!

امروز به هركدام از مثالها كه بنگريم، شايد ديگر آن الهه‌ي سابق نباشند كه جبر روزگار و يا تلاش و كوشش ما، خودمان را در همان جايگاه قرار داده و ما امروز خود الهه‌ي فرزندمان، شاگردمان و كارمندمان هستيم.

پس همه چيز دست يافتني است و همه چيز قابل تحليل، تأمل و حتي واجد خطا. ديگران به زمان خود انديشيده‌اند و آنگونه خوب عمل كرده‌اند كه جايگاهي ويژه يافته‌اند. ما هم به زمان خود مي‌توانيم چنين باشيم اگر بخواهيم و هيچ ايرادي وارد نيست كه در حد توان خود به امروزمان و به جاي ديگران بيانديشيم.

(اشارتي به قابل تأمل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:37  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

ادامه مطلب  و فردا ...  :

ورزشکارها هم وقتی دوپینگ می کنند علاوه بر ریسک خطری که می پذیرند هزینه مالی زیادی متقبل می شوند و حاصل اگر برملا نشود موفقیتی است کوتاه مدت که در درازمدت ندانم به چه کار آید ...

و گفته بودم از امید که اگر نباشد بهشت و دوزخ را فرقی نیست و آنچه هست را همان خوش است. چونان که از بی خبران به طعنه بارها شنیده ایم که اهل جهنم را صد شعف است از بابت حضور بدکاران زیبا رو ...

القصه ... چونان که در مثل مناقشه نیست حکایت وبلاگ ما هم از این گردونه خارج نیست !

چندی بود جز آن خودم و خودش کسی سری به این کلبه حقیرانه نمی زد و اميد از آن رخت بربسته بود

در پس گلایه ای آقای حامد خان (@-@) به توبيخ هم بست ما را که چنين و چنان ...

لاجرم به دوپينگي از جيب متوسل شديم و مسيج ها سکه اندوختند و دوستان مطلع ... پس آمدند و پيامي و درد دلي و حتي حامد خان دلجويي و ...

اميد که آمد علي چندين مطلب نوشت و دوستان به تقدير مشغول و باز همان اشاره که فرصت اندک است براي نگارش مطلب ....

در نظرم آمد اين دوپينگ چه عمر کوتاهي دارد در ايجاد اميد و چه زيباست اميد که اگر نباشد هيچ نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:1  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

شبهاي قدر يادآور سالهاي آخر تحصيل در دوره متوسطه بود و آن ديدارهاي دوستانه ...

همان زيارت عاشوراهاي سه شنبه صبح ها يا عيدالزهرا ها و محرم ها و ...

و همان صداهاي نپخته نخراشيده ناآزموده اي که به مرور آزمودند و امروز کارزاري ديگر مي طلبند.

ذکر اين شب ها اگر چه به قدر و منزلت رمضان بود ليکن همواره ذکر فراق، حال و هواي خاصي به آن مي داد. و عجيب بود اين سوز که کسي به شوخي گفت هرچقدر هم دير اشک بودي دست آخر وا مي دادي و دل ...

و چون دل مي دادي شاد مي گشتي و اميدوار توگويي ديگر غمي نيست و فردا را روزي نو بايد

اين همان سر سخن آن دوست شب آخر بود که مي گفت اگر امشب فقط براي آمدنش بنالي صبحگاه در هر حال و قالي که باشي آنچه بخواهي بر سفره روزيت خواهد بود . البته قطعا فردا همه هرآنچه خواستند مهيا نديدند که اساسا بنا هم بر اين نبوده و نيست ليکن هيچکس هم از اين پيش آمد گله اي به دل نگرفت بل هزار هزار بار شکر گذارد و راضي بود از آنچه بر او گذشته است !

راستي اين همه نيست مگر به اميد که مايه حيات است و سرچشمه آرزوها ...

و اين همان انتظار است از امروز به فردا و از فردا به پايان دوران و از پايان دوران به روي صورت دوست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:29  توسط مجتبی میرزامحمد  |