تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

یادم می آید وقتی قرار شد نشریه ای داخلی برای دوره بعد از فارغ التحصیلی منتشر کنیم نامش را در تفالی به حافظ انتخاب کردیم. چنین آمد :

این یک دو دم که مهلت «دیدار» ممکن است

                              دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

شاید بد نباشد این یک دو دم را غنیمت شماریم و هر روز هرکس که سری به وبلاگ زد کامنتی و یا مطلبی بگذارد از یک خاطره ی به یاد ماندنی ایام تحصیل ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اگر اشتباه نکنم سال سوم دبیرستان بود یا شاید هم دوم ... همان جشن نیمه شعبان که یاسین حجازی بهمراه باقی بچه ها یک نمایشنامه خاص آماده و اجرا کردند ... یادتان هست؟

برای آن جشن آقایی متنی نوشته بود برای اجرا بصورت دکلمه و من هم متولی اجرای آن ... متن را یکی از اساتید باید تایید می کرد مثل مابقی محتویات برنامه. متن احساسی بود و ظاهرا نویسنده را شوری گرفته بود از قیاس رزمندگان جنگ با یاران پیامبر(ص)... کاری به درستی یا نادرستی ندارم ولی آنچه آن روز مهم بود نه محتوا که حس شورانگیز تلاش بود برای بچه ها ...

و برعکس آن استاد محترم به رفت و برگشتی چند روزه از تایید متن امتناع می ورزید و بهانه جویی می کرد! یادم هست که تا روز جشن همان متن را تمرین می کردیم به امید اینکه تایید شود تا صبح روز جشن ...

استاد مرا خواست به وعظ و استدالال در باب عدم قیاس اینان با اصحاب راستین پیامبر(ص) ... به رسم تنبیه از نوع علوی!

جلسه ای بود طولانی و مفصل و من هم دفاع می کردم ... نه به خاطر درستی مطلب که به خاطر حسی که با گروه داشتیم و روزها تمرین کرده بودیم.

القصه وقت تنگ بود و از حوصله همه خارج ...

نتیجه آن شد که بخشهای عمده ای از آن متن حذف شد و دکلمه ما ناقص ... از برای دلخوش کردن ما هم در آخر دعایی کردند در حق رزمندگان و امامشان (ره) !

امروز و آنروز اصلا درستی ادعا برایم مهم نبوده و نیست ... آنچه مهم بود حسی بود که به ترازوی منطق مورد قضاوت قرار گرفت ؟!

به سان دو مطلب پیش که چنین شد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 15:17  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اينجا آخر خط اين نوشتار و اول اشاره‌ي آقاي ناجي است که گفته بود ظاهرا عده‌ي نسبتا زيادي از دوره ما به کسوت معلمي مشغولند ( که البته بعضي از دوستان مي‌گفتند که در دو سه سال اخير کمتر شده است !) ... اشاره اي که جرقه‌اي شد در ذهن من و پراکنده مطالب و خاطراتم به ريسماني به نام خلاقيت به هم گره خورد و شد قصه هاي رداي زيبا در ۷ قسمت !

شايد شما هم با من هم عقيده باشيد که آنچه نقل کردم ويادتان آوردم از سلسله جنبان خلاقيت مؤثر بر دوره‌ي ما ، اگرچه نظمي برنامه ريزي شده را مي‌طلبد اما کاملا اتفاقي بوده و اين چينش از معلمان و دبيران و تأثيرگذاران آنچنان که بايد و شايد خواست مسئولان مربوطه نبوده است چونانکه در سالهاي بعد اين ترکيب نه تکرار که گاه نقض شده است !!!

اما آنچه مهم است خواست ديگران و يا نقل خاطرات زيبا (که بسياري را به شعف وا داشت) نيست که مقصود چيز ديگر بوده و مي‌باشد.

آري آينده را مي گويم که من و تو نقشي در آن داريم انکار نشدني! خواه معلم باشيم و خواه پدري براي فرزندان و خواه هر جايگاه ديگر ... من تذکري دادم و اشاره اي کردم تا ما خواسته و برنامه ريزي شده براي خلاقيت نسل آينده فکر کنيم و برنامه ريزي .... ياعلي مدد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:42  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

حالا بیایید دوباره خودمان و خاطراتمان را مرور کنیم ...

یادمان بیاید به قول سیدهادی خان سیدوکیلی آقای صادق معلم نقاشی دوم دبستان را ... آقای اسلامی معلم قرآن دبستان شماره ۲ را که به چه شور و حالی ما را با قرآن مانوس کرد و ما در آن سن چه ها که نمی دانستیم از قاریان و سبک ها و جدیدترین ها ... از برادران افسری یکی با کاردستی و دیگری با سرودهای صبحگاهی ... از عالم خیال و اندیشه معلم دینی چهارم دبستان تا مشاور عینکی پنجم آقای اختیاری ...

تا ... مجید شاه حسینی که داستان نویسی را آنگونه به ما آموخت که در کمتر دکانی پیدا می شود و بنکدار و خسرو خان داوودی و ....

جالب است نه؟!! این همه انگار در یک هماهنگی به ظاهر سیستماتیک در دورانی که آقای دکتر افروز دبستانش می نامد معلم خلاقیت من و تو بوده اند و از آن جالب تر اینکه هرکدام از ویژگی های شخصیتی خاصی برخوردار بوده اند که در ذهن هر یک از ما بعنوان الگویی جا باز کرده اند !!!

اما آیا چنین بوده آیا دوره های قبل و بعد ما هم از این سلسله جنبان های خلاقیت بهره برده اند یا نه و یا حتی بیشتر از ما ؟!   (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:45  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

چندی پیش که دوباره ولوله انداختند وا اسلاما ...

حجاب شد نقل روز و رسانه ها هم موضوعی پیدا کردند برای پرکردن وقت مردم ! در این میان چند شبی هم گفتگوی ویژه خبری شبکه دو به این امر اختصاص یافت. میهمان یکی از شبها دکتر افروز روانشناس بود که مدتی است کمتر در رسانه ها دیده می شود !

میهمان دیگر افروغ نماینده پرجوش مجلس بود و دیگر خانمی که در یادم نمانده . در میان آن همه حرفهای سیاسی و اشاره ای به مد و توبیخ و غیره دکتر افروز حرف دیگری داشت که شنیده نشد !

می گفت امروزه در دنیا ثابت شده است که اگر می خواهید نسلی را تربیت کنید باید بر روی دوران دبستان این نسل تکیه کنید. (البته دبستان را طولانی تر از این می دید تا حدود دوم راهنمایی)

می گفت ثابت شده که معلمین این دوران باید از تحصیل کرده ترین خوش تیپ ترین خوش اخلاق ترین و  ... ترین روزگارشان در راستای اهداف جامعه باشند و اینانند که نسل آینده را در این دوران می سازند. درست برخلاف ایران که سطح استخدامی آنگونه است که اغلب معلمین ابتدایی از درجه پایینی جذب می شوند و چه رسد به اینکه معلم از صفات کاریزماتیک مطابق با ارزشهای جامعه برخوردار باشد ...

خلاصه می گفت به نسل امروز خرده نگیرید این حاصل تربیت همین نظام در ۲۰ سال گذشته است. فکر آینده و نسل بعدی باشید و از دبستان شروع کنید اگر می خواهید غیر از این باشند !!!    (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

می گویند قریب به پنجاه سال است که در کشورهای اروپایی آموزش هنر برای دانش آموزان دوره ابتدایی اجباری شده  تا آنجا که آموخته بر چهار عنوان تعریف گشته شامل بر : خواندن ـ نوشتن ـ حساب کردن و هنر !  و هنر خود بر ۵ عنوان آموزش داده می شود : تولید هنر ـ فلسفه هنر ـ زیباشناسی هنر ـ تاریخ هنر و آموزش هنر.

اشتباه نکنید قرار نیست همه کسانی که شاخه های هنری فوق را می آموزند هنرمند باشند و هنرستانی !  نه اینها همان مهندسان و پزشکان و تکنسین های امروز جوامع پیشرو هستند که تکنولوژی را به رخ من و تو می کشند !!!

در این میان رازی نهفته برای ما ایرانیان مغفول مانده که خلاقیت نام دارد. همان که در ینگه دنیا به مدد هنر آموزی می آموزند به دانش آموزانی که به واقع آینده سازانند.

و صد البته در این دیار آن همه آموزش جز به چند سطری از خوشنویسی و گاه نقاشی و آیینی از نگارش بسنده شده و شاید به فراموشی سپرده شده !!!

می دانم می پرسی این همه را چه به ما و چه به علوی و چه به یاد معلمانمان ؟!!!    (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

اگر یادتان باشد دوره ی ما در علوی به جهت فعالیت های فوق برنامه برجستگی خاصی داشت که کمابیش این و آن نیز از آن گلایه می کردند و یا بعضی تشویق !!!

کمتر مناسبت مذهبی و یا آئینی بود که از لیست برنامه های ما قلم بیفتد و کمتر کسی از بچه ها بود که بهانه ای در آنها شرکت نکرده باشد ... کار بعضی وقت ها آنقدر شور می شد که مدرسه به فکر سامان دادن آن می افتاد که اگر به یاد داشته باشید اول دبیرستان گفتند سرگروه کارهای فوق برنامه شاگرد اول ها و یا آن جشن نیمه شعبان کذایی که همه ناظر بودند که آخرش آن نمایش حجازی و این دکلمه ما به کجا می رسد ؟!!!

در این میان هم خاطره های شیرینی از کار گروهی و دست جمعی در کنج خیال من و تو نقش بسته که فراموش شدنی نیست! از جیم زدن کلاسها برای نشریه گرفته تا شب بیداری ها در مدرسه و تمرین سرود و نمایش و ...   

به نظر شما مقصود من از این همه پرحرفی چیه ؟!   (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:56  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

در ابتدا برایتان نوشتم یا بهتر بگویم به یادتان انداختم تنی چند از معلمانی را که در گوشه ذهن شما اطراق کرده اند و بخواهی يا نخواهی هستند و نمی روند !

شاید بعضی گله کنند که چرا آقای عمرانی معلم دوم دبستان را نگفتی که به حق است و از قلم افتاده بود و یا آقای بنکدار را که مشاور دوران راهنمایی ما بود ! اما اینها اشتراکات ماست شاید در گوشه ذهن تو کسی مانده باشد که برای من نمانده و یا بالعکس و یا حتی در بزرگسالی نیز افرادی را از یاد نبریم چون ناصر موحدی که چه مهربان و برادرانه ما را تا کنکور همراهی کرد و یا حتی آقای کرباسچیان آن مدیری که به جرات کمتر کسی بود که تا سال چهارم از او حساب نبرد و بیمناک نباشد اما تو گویی سحر و جادو شده بود در سال چهارم که چنان دلسوز می نمود که همه را حیرت زده کرد و هرگاه که یادم می آید که حتی بخاری اتاق های ما را در اردو خود با دست خود نفت می ریخت هنوز شرمسارم و شرمنده ...

راستی چرا اینگونه است چه شده که اینان در ذهن ما مانده اند و چرا فراموش نمی شوند ؟!! اصلا برای چه اینها را می گویم که آن ناشناس به خیال بازی های دوران دبیرستان نوشته بود بی خیال !!!

اگر خوب سوال در ذهنتان ایجاد شده ! پس منتظر باشید ... (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

نوشته چندی پیش جناب ناجی درباب معلم انگیزه و بهانه ای شد برای مرور خاطراتی شیرین !

خاطراتی از کسانیکه در ذهن های من و تو ماندگار گشته اند و سالها هم که بگذرد فراموششان نخواهیم کرد ! از آن معلم دینی سال چهارم دبستان آقای انصاری (یا انصاریان) گرفته که هر روز برای آغاز کلاسش لحظه شماری می کردیم تا بیشتر بگوید از خاطره سفر پیاده از میان کوهها به شمال ایران و یا جناب اختیاری استاد مشاور و انشاء به ظاهر اخمویی که چه دوست داشتنی بود خصوصا آنگاه که رمان کوههای سفید را به جلدی می پوشاند و ما با چه عطشی گوش می دادیم به آن صدای دلنشین که بخواند برایمان از عجایب خیال و در حسرت می ماندیم که اسم رمان چیست و ادامه اش کجاست ؟!!!

راستی چگونه می شود فراموش کرد معلمی را که ریاضی را ۲۴ رنگه به ما آموخت و آنقدر مهربان و زیباپوش بود که هیچکس یادش نمی رود خسرو داوودی آن معلم ریاضی راهنمایی را و آن دوست همکارش را که انشاء می گفت و قصه می خواند و می نوشت و یادمان می داد که چگونه بنویسیم و ما ۷۰ بار و به هفتاد زبان سقا را نوشتیم تا خودنویسی بگیریم به یادگار به امضای مجید شاه حسینی.

راستی چرا اینها در یادها مانده اند و فراموش نمی شوند ؟!!!    (ادامه دارد ...)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:11  توسط مجتبی میرزامحمد  |