اگر اشتباه نکنم سال سوم دبیرستان بود یا شاید هم دوم ... همان جشن نیمه شعبان که یاسین حجازی بهمراه باقی بچه ها یک نمایشنامه خاص آماده و اجرا کردند ... یادتان هست؟
برای آن جشن آقایی متنی نوشته بود برای اجرا بصورت دکلمه و من هم متولی اجرای آن ... متن را یکی از اساتید باید تایید می کرد مثل مابقی محتویات برنامه. متن احساسی بود و ظاهرا نویسنده را شوری گرفته بود از قیاس رزمندگان جنگ با یاران پیامبر(ص)... کاری به درستی یا نادرستی ندارم ولی آنچه آن روز مهم بود نه محتوا که حس شورانگیز تلاش بود برای بچه ها ...
و برعکس آن استاد محترم به رفت و برگشتی چند روزه از تایید متن امتناع می ورزید و بهانه جویی می کرد! یادم هست که تا روز جشن همان متن را تمرین می کردیم به امید اینکه تایید شود تا صبح روز جشن ...
استاد مرا خواست به وعظ و استدالال در باب عدم قیاس اینان با اصحاب راستین پیامبر(ص) ... به رسم تنبیه از نوع علوی!
جلسه ای بود طولانی و مفصل و من هم دفاع می کردم ... نه به خاطر درستی مطلب که به خاطر حسی که با گروه داشتیم و روزها تمرین کرده بودیم.
القصه وقت تنگ بود و از حوصله همه خارج ...
نتیجه آن شد که بخشهای عمده ای از آن متن حذف شد و دکلمه ما ناقص ... از برای دلخوش کردن ما هم در آخر دعایی کردند در حق رزمندگان و امامشان (ره) !
امروز و آنروز اصلا درستی ادعا برایم مهم نبوده و نیست ... آنچه مهم بود حسی بود که به ترازوی منطق مورد قضاوت قرار گرفت ؟!
به سان دو مطلب پیش که چنین شد !!