تبليغاتX
دوره 35

دوره 35

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است / درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

شما ــ به هر حال ــ دوستان من‌اید. حداقلش این است که زمانی ما همه با هم آشنا بوده‌ایم. حتی خوب یادم هست ــ و حتماً یاد شما هم ــ که اگر اعتقاد نادرستی (آن زمان می‌گفتیم شبهه، من حالا می‌گویم: شک) در هریک از ما بچه‌علوی‌های هم‌دوره شکل می‌گرفت، چندتایی از ما ــ عموماً زنگهای ناهار و نماز ــ دورش را می‌گرفتیم و سعی می‌کردیم کمکش کنیم، راهنمایی‌اش کنیم.

حالا من از شما که ــ به هر حال ــ دوستان من‌اید، یا حداقل زمانی ما همه با هم آشنا بوده‌ایم، کمک می‌خواهم. فرضیه‌ی بزرگی در من دارد به تئوری ثابتی تبدیل می‌شود؛ فرضیه‌ای که اگر ثابت شود، عقیده‌ای سخت هولناک را در من بنیاد می‌کند. خواهش می‌کنم اگر چیزی می‌دانید به من بگویید.

فرضیه‌ی بزرگ من این است: «ما کاملاً منقرض شده‌ایم ــ مثل نسل دایناسورهای عظیم‌الجثه‌ای که زمین‌شناسان می‌گویند چندین هزاره قبل، در کنار آبهای بزرگترین اقیانوس زمین زندگی می‌کردند.»

 

اگر شما جز این فکر می‌کنید و اگر دلایل و شواهد مستدلی دارید که باطل می‌کند فرضیه‌ی من را، پس تو را به خدا بگویید این پله‌های خالی، به کجا می‌رود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:55  توسط مجتبی میرزامحمد  | 

سلام!

[بیت:

سلامی چو بوی خوشِ آشنایی

بدان مردمِ دیدة روشنایی]

 

قدما گفته‌اند که معمولاً دو یار (شما فکر بد نکنید! «یارِ» قدما، یعنی همین دوست یا رفیق ــ فتح یا کسرِ راء با خودتان! ــ که ما امروزه به هم می‌گوییم. اصلاً شما «یار» را این فرض کنید: او که خوب فاز می‌دهد و پایه است؛ یا زمانی خوب فاز می‌داده و پایة گعده و لاتی‌گری و لاشی‌گری بوده است!) ... بله، معمولاً و متواتراً دو یار،

[بیت:

گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند،

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد] چه ربطی داشت!

 

... خلاصه، دو یار، چون پس از ایامی دراز به هم رسند، میانـِـ (ببخشید! چون نَقلِ سخنِ قدماست، نحوِ جمله‌بندی کهن آمده! ... یادِ آقای احسانی هم بخیر ـ سالِ سوم و چهارم با تستهای بی‌پیرِ ادبیات و مخصوصاً آن درسِ حسنکِ وزیر!) ... عرض می‌کردم ... آهان! میانِ دو یار که پس از ایامی دراز به هم رسند، حجابی است (بعضی نسخه‌های قدیمی‌تر گفته‌اند: حجابی افتد) از شرم

[بیت:

میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز] ربطی نداشت چرا خوندی!

 

... الغرض،

[بیت:

از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض است

غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست] ای بابا!

 

... اصلِ حرفم این بود و می‌خواستم بگویم که یک لینکِ نویسندگی هم در alavi35 به این یارِ فعلاً مأخوذ (با دال ذاله دیگه؟!) به حیایتان بدهید. گیرم فعلاً عنوانِ مطالبی که می‌نویسد، این است:

«کی کجاست یا کی حوصله داره به خدا؟!»

 

اَلبت، با افزایشِ مراوداتِ از نوعِ وب با جماعتِ احباب و پس از آنکه دیوِ شرم دود شد و رفت هوا، ... (آقا! اینقدر فکرِ بد نکنید! شما مثلاً دورة 35 علوی هستید! هر هوا رفتنی، که ... !! زشته! ... اصلاً هیچی. چنان حالِ آدم را با فکرهای بدتان می‌گیرید، چنان می‌گیرید که دیگر رغبت نمی‌کند جملة قبل از پرانتزش را تمام کند!)

[مصرع:

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید] ... !!

 

 

فقط بگویم که مرا لینکی آرزوست. همین!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:3  توسط مجتبی میرزامحمد  |